چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۱

  اگر که یک روزی  یاد گرفتم که مثل آدمیزاد بروم جلو و حرف بزنم و بعد ننشینم به دست روی زانو کوبیدن و ای ددم وای  کردن، خودم بهتان خبر می‌دهم برایم هرسال یادمان "تولد موجودی نو" بگیرید. 

موضوع بغرنج زنان آفریقایی سرگردان در فضا


    کلمه‌هایی هستند که شبیه خودشان نیستند. یک اسم‌هایی که شبیه صاحب‌شان نیستند. و این همان مسئله‌ی موجوداتی که شبیه اسم‌شان نیستند، نیست. این یک موضوع جداست. صاحب اسم بینوا برای خودش هویت‌اش و موجودیت‌اش را دارد، اما به اسمش وصل نیست. طرف را می‌بینی، موجود جالبی است. خودش را که معرفی می‌کند، اسم‌اش می‌پرد بیرون و می‌شود یک چیز مستقل، یک چیز دیگری که می‌ایستد کنار دست صاحب اسم. بعد هر وقت به طرف فکر می‌کنی، اول از همه، اسم می آید جلوی چشم‌ات و خودنمایی می‌کند، بعد کم‌کم اسم کنار می‌رود و صاحب اسم ظاهر می‌شود. صاحب مستقل از اسم. مثلن همین داروی زفیرلوکاست. می‌خواهی به یک نفر، داروی ضد آسم بدهی. دهانت را باز می‌کنی و یک زن آفریقایی بلند قامت و لاغر، با پوست قهوه‌ای و پاهای بلند و محکم، از دهانت بیرون می‌پرد و وسط داروخانه می‌ایستد. دور مچ دست‌ها و پاهایش، نوارهای رنگی بافته‌ی پهن و مهره‌های چوبی تراشیده شده دارد و یک پارچه‌ی قرمز را دور کمرش بسته. قرمزی پارچه روی رنگ پوستش، نارنجی دیده می‌شود. بالای بینی پهن و پیشانی‌ای که مثل سنگ صیقل خورده است، فرفری‌های ریز موها چسبیده به کف سرش و فرم گرد استخوان جمجمه‌اش، را می‌کشد و می‌برد تا بچسباند به پس گردن بلند و قدرتمند. خم می شود و از وسط داروخانه یک بچه‌ی کوچک قهوه‌ای رنگ را بلند می‌کند و روی ساعد دستش می‌نشاند. کف دست‌های زن و بچه، صورتی است. برمی‌گردد، و لب‌های پهن‌اش از هم باز می‌شود و سفیدی عجیب دندان‌هایش را نشان می‌دهد. زن و بچه از در داروخانه بیرون می‌روند و یک بسته قرص ضد آسم روی پیشخوان می‌ماند. اسم‌های این‌طوری‌اند. اشکال اسم‌ها این است که مجبورند از جنس کلمه باشند و کلمه‌ها زیادی سنگین‌اند. اگر اولین آدمی که تصمیم گرفت کسی را با یک علامت مشخص کند، از همان اول با یک نت موسیقی شروع کرده بود، مشکل حل بود. نت‌های موسیقی فقط تداعی می‌کنند، دلالت نمی‌کنند. مثلن اسم من را می‌گذاشتند یک ترکیب از نت لا و ر در اکتاو دوم پیانو. آن وقت اسم زفیرلوکاست... کمی صبر کنید تا زن آفریقایی برود بیرون... اسم این دارو می‌شد، نت سی و سل از اکتاو اول و فا از اکتاو دوم. به همین سادگی.  

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

   در ضمن، باید قانون جدیدی وضع کنم که آدمی‌زاد را ملزم کند که در هر برهه‌ای از زندگیش، آن‌قدری در بلاگش نوشته باشد که یادداشت‌هاییش که در دوره‌ی "خاچ بر سرم، چه احمق بوده‌م" به سر می‌برند از توی صفحه‌ی اول بلاگ خارج شده باشند و این‌قدر مثل استخوان‌های در حال پوسیدگی، هی توی چشمش نباشند. 

پس کو کدوی گردنم؟

    یارو را یادتان هست؟ که رفت حمام و ماند که لخت که بشوم، نکند با بقیه قاطی شوم. برداشت یک کدو سوراخ کرد و انداخت گردنش. توی حمام خوابش برد و کدویش را دزیدند. بیدار شد و دید قاطی شده. 

    حدود یک ماه یا بلکه هم یک ماه و نیم قبل بود. صبح از خواب بیدار شده بودم و در آینه چشم‌هایم را کج و کوله می‌کردم تا خط چشم را مماس خط مژه‌ها بکشم و همین‌طوری مغزم در کرختی اول صبح اتاق پرواز می‌کرد. درست همین موقع بود که اتفاق افتاد. دقیقن همان لحظه. انگار پرواز که می‌کرد مغزم، یک‌باره زیادی پرید و دید که دارد زیادی دور می‌شود. برگشت و دید که به هیچی وصل نیست. دید که تو خالی شده. که دارد به جاهایی می‌پرد که عجیب است و جدید. برگشت و دید هیچ دنباله‌ای ازش آویزان نیست. و سکته‌ی خفیفی زد! خیلی خب. اتفاقی که افتاد این بود. در یک لحظه فکر کردم که پارسال چنین موقعی چه‌کاره بوده‌ام، چی بوده‌ام، چه جانوری با چه مشخصاتی، چه طناب‌هایی که ازم آویزان بوده. بعد دیدم یک چیزهایی یادم هست اما تو بگو انگار خاطره‌ی فیلمی باشد که پارسال دیده‌ام. جانور سال قبل را نشناختم، انگار من تویش نبودم. انگار که پوست انداخته باشم و حالا گوشه‌ی اتاق ایستاده‌‌ام، پوسته‌ام که شکل من است کف اتاق افتاده، خاکستری و تو خالی. و خب هیچی دیگر، پنیک کردم. حمله‌ی پنیک با همه‌ی مشخصات‌اش. مشخصات‌ پاتولوژیک‌اش کم کم از بین رفت اما تا بیست و چهار ساعت همان‌جور پنیک‌طور توی زندگی‌ام گشتم و سعی کردم بروم توی پوسته‌ام. فقط برای این‌که مطمئن بشم پوسته‌هه هم منم و نه یک خاطره‌ از یک داستان. بدجوری عجیب شده بودم.
    اصلن بگذار ببینم چی دارم از پارسال که بایستم کنارش... نه‌خیر، متاسفانه اندازه‌ی قدّم را روی چارچوب در علامت نزده‌ام. جانور بی‌خاصیتی که هستم، این‌جا هم رد پای به درد بخوری نذاشته‌م. از آدم‌های پارسال، سحر هست که حتا از دور هم نمی‌شناسمش دیگر. خانواده هست که خب در قالب‌اش خودم را که مقایسه کنم، باز هم نمی‌شناسمم. فیس‌بوک، خب این خودش یک پوسته‌ی ناشناس دیگر... لعنت. من هیچ ایده‌ای ندارم که بیست و یک سال قبل را کی بوده‌ که به جای من الان زندگی کرده. الان توی خودم راحتم. ولی خب من قبل‌تر هم توی خودم نسبتن راحت بودم. کی بود اصلن که توی من من راحت بود؟ لعنت...
   حالا مثلن اگر موجود سال قبل، منِ الان را می‌دید چه؟ خب، حداقلش جانور کافه‌نشین با نمای نفرت‌انگیزی شده‌ام که می‌خواستم یک روزی باشم. توی کندوی خودم می‌پلکم که خب لابد خوب است. حداقل فعلن. نژادپرست و بیزار از مردم شده‌ام و مطمئن به خودم. کم‌‌تر از قبل آونگ و خب نمی‌دانم این محتوم بود یا نه، خوب است یا نه. بورژوای فکری. ظاهر فرق‌داری پیدا کرده‌ام، بی‌نهایت کلیشه‌ای. اولین و دومین و سومین پول‌ام را درآورده‌ام و به ها داده‌ام. دیگر چی؟ شب تا صبح خیال‌بافی کرده‌ام. زیر پتو اشک ریخته‌ام. زیر پتو، مستاصل، دست و پا زده‌ام حتا. لوله‌ی اسلحه را به سمت خودم گرفته‌ام. خودم را کمی در معرض گذاشته‌ام. ... نه‌خیر. این کار بی‌معناست. 
     بلغزیم...

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۱

این پست را نوشته‌ام و حتا ازش خجالت هم نمی‌کشم و پابلیش‌اش هم می‌کنم. کی اهمیت می‌دهد؟!

 
بعد از این موجوداتی هم هستیم که هر چند وقت یک‌ بار (که چندان هم کم نیست) می‌نشینیم سه‌تایی و به هم می‌گوییم که چه‌قدر خوش‌بخت و خوش‌اقبال بوده‌ایم که همدیگر را پیدا کرده‌ایم. هیچ فرصتی را هم از میان وقایع روزمره از دست نمی‌دهیم تا دست‌مایه کنیم و بنشینیم و بگوییم که چه‌قدر با آن دوتای دیگر بهمان خوش می‌گذرد و وقتی با همیم چه‌قدر خوش‌خوشان‌مان است. بعد در زندگی‌مان یک چیزهایی را واگذار کرده‌ایم به آن دوتای دیگر. مثلن من که در آدرس یاد گرفتن خنگ بالفطره‌ام، کلن نه خودم و نه کس دیگری احساس نیاز نمی‌کند که من تلاش کنم از این وضعیت دربیایم. خیلی واضح است که ادرس یاد گرفتن جزو مسئولیت‌های من نیست. آن دوتای دیگر این کار را می‌کنند. بعد مثلن یکی‌مان وجدان همیشه بیدار جمع است. آن یکی وجدان هایپر جمع است و من هم که کلن از وجدان بی‌بهره‌ام  (هارهار هورهور، بیرون نمی‌کشم که!) و خب باهاش کنار آمده‌ایم. تازه یک کار عن‌وار و بسیار جذابی هم می‌کنیم که در هر موقعیتی، خودمان را با جمع‌های دوستی دیگر مقایسه می‌کنیم و جلوی‌شان به خودمان پز می‌دهیم و به خودمان می‌بالیم و از این موضوع حتا احساس بدی هم پیدا نمی‌کنیم. بعد حس می‌کنیم که معرکه‌ترین آدم‌های دنیاییم و لنگه‌مان در تاریخ پیدا نمی‌شود و نخواهد شد. حس می‌کنیم؟ نه‌خیر. مطمئنیم و حتا به کرات به زبان می‌آوریمش و با خودمان حال می‌کنیم. یعنی فکر نکنید که این جمله بارها و بارها در مکالمات‌مان و با صدای بلند تکرار نشده "ما خیلی ادم حسابی‌ایم. فلانی دیگه تو عمرش آدمای به معرکه‌گی ما از کجا می‌خواد پیدا کنه؟!". بله، یک ایگوی سه نفره‌ی بسیار متورمی داریم که از هیچ تلاشی برای نوازش و بالندگی بیش‌ترش فروگذار نمی‌کنیم. به طرز بسیار هیوغی در اماکن عمومی به هم دوستی می‌ورزیم و با علایم و نشانه‌هایی صحبت می‌کنیم که برای گوش خارج از جمع، احساس حضور در میان یک مکالمه به زبانی بیگانه می‌دهد. مثل وقتی که آدم سی‌میلیون فکر در کسری از ثانیه به صورت  پیام‌های جرقه‌ای انجام می‌دهد و در نتیجه‌ی این سی‌ میلیون فکر، سه کلمه حرف می‌زند. یعنی من وقتی می‌خواهم با آن دوتای دیگر حرف بزنم، یک کلمه می‌گویم و می‌دانم که یک‌صد هزار کلمه به صورت پیام‌های جرقه‌ای میان‌مان رد و بدل شده. جالب این‌که این‌هایی که من الان دارم می‌گویم، نه اگزجره می‌کنم و نه شرمسارم از گفتن‌اش و نه حتا برایم مهم است که کسی این‌ها را بخواند و حال تهوع بگیرد. چون ما یک قانونی داریم که به ندرت آدم‌هایی پیدا می‌شوند که برای‌مان پشیزی ارزش داشته باشند که تخم‌مان باشند. دماغ‌مان را بالا می‌گیریم و به کسی محل نمی‌گذاریم. به همین عنی! بعد یعنی فکر هم نمی‌کنید که این عنانگی‌مان را می‌دانیم و می‌گوییم و هارهار و هورهور باهاش می‌خندیم. به قول لوب قصار گوی مغز جمعی، شده‌ایم مثل این زوج‌هایی که پنجاه سال با هم زندگی کرده‌اند. یک سری شوخی‌های درونی نفرت‌ انگیزی هم داریم که خودمان را از خنده روده‌بر می‌کند. برای بیننده‌ی خارجی، به نظر می‌آید که هیچ‌گونه باوندری‌ای (حد و مرز؟!) در میان‌مان معنا ندارد و این تا به حال خیلی‌ها را به گه‌گیجه کشانده و خیلی‌ها را از دست‌مان فراری داده. خب مردم حق دارند احساس خطر کنند وقتی حرفی را به من می‌زنند و بعد همان را از زبان آن دو نفر دیگر می‌شنوند. یا تلفن می‌زنند و ما تلفن همدیگر را جواب می‌دهیم. و این‌که اسمس‌هایی که برایمان می‌فرستند توسط سه نفر خوانده می‌شوند. بعد نه که فکر کنید یک روح در سه قالب باشیم و کم با هم دعوا کنیم و از هم متنفر شویم و به جان هم بیفتیم ها، نه. در خیلی زمینه‌ها هزاران فرسنگ با هم فاصله داریم ولی حتا من نمی‌توانم درک کنیم چه‌طور این‌طوری شده‌ایم که هستیم. یک سری روابط سه نفره‌ داریم و هر دونفر هم باهم یک سری روابطی دارند که کاملن منحصر به فرد است. (الان متوجه شدم که دو خط بالاتر به اشتباه نوشته‌ام "من نمی‌توانم درک کنیم" و این خیلی بامزه و رمانتیک است که من "درک کردن" را با فعل جمع به کار برده‌ام که حتا نمی‌خواهم اصلاح‌اش کنم.). من خودم اخیرن فهمیده‌ام که نمی‌توانم تنهایی درباره‌ی خیلی چیزها فکر کنم. انگار مغز خودم به تنهایی دیگر برای‌ فکر کردنم کافی نیست.
می توانیم ساعت‌های متمادی هرهرکنان و زرزر چرندگویان تا ته دنیا برویم. رستوران‌ها را روی سرمان بگذاریم. در خیابان آبروریزی راه بیندازیم. پشت چراغ قرمز از توی ماشین‌هایمان با یک تیر هر سه‌تایمان را بکشیم. سر کلاس گَرد اسنیف کنیم. در جمع‌های عمومی، یک نگاه به هم بکنیم و از یک جوک جرقه‌ای، از خنده نفس‌مان بند برود.
 تا یادم نرفته بگویم که هر از گاهی از این جلساتی داریم که در آن می‌نشینیم و درباره‌ی مشکلات زناشویی‌مان صحبت می‌کنیم. مشکلات زناشویی سه نفره‌مان! یک خانواده‌ی دومی هستیم برای خودمان. کاملن یک خانواده. یک دینامیک خانوادگی خاصی داریم بین‌مان.
جالب این‌جاست که الان یک لحظه فکر کردم ساعت از یک بعد از نیمه‌شب گذشته و من وارد فاز رمانتیکم شده‌ام و بر اساس قانون "هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت یک نمی‌افتد"، نباید این پست را پابلیش کنم. در حالی که الان ساعت تازه دوازده است و این یعنی این پست را باید پابلیش کنم. این را هم در شرایطی نوشته‌ام که از دست هردوی‌شان هم دلخور و هم عصبانی‌ام اما واقعن فرقی نمی‌کند. شاید هم کار کار هورمونی باشد. بگذار ببینم امروز چندم ماه است؟! بچه‌ها، امروز چندم ماه است؟!!‌

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

روی روزهایم اسم می‌گذارم تا یادم‌شان نرود و بعد اسم‌شان را جابه‌جا صدا می‌کنم.

مطمئن نیستم که این هفته را تا انتها زنده بمانم. هفته‌ی خوف‌ناکی‌ است. امروز، شمبه، با دو شیفت کاری، رسمن آزادترین و خالی‌ترین روز هفته‌ام است. یک همایش علوم دارویی است در دانشگاه، من به طناب عده‌ای در چاه رفتم و مسئولیت‌‌هایی قبول کردم که الان مثل خری در حوض‌چه‌ای از گه در آن گیر کرده‌ام و جانم دارد در می‌آید. آقا اصلن بحث که بحث جان در آمدن نیست، که من اصلن مرده‌ی جان درآمدن و جان کندن و مثل خر کار کردنم. حتا با همه‌ی گشادی‌ام، از این‌که آخر شب از شدت خستگی حتا انرژی غذا خوردن هم نداشته باشم کیف می‌کنم. غر می‌زنم، اخلاقم هم مثل سگ می‌شود اما به صورت خیلی عمقی کیف می‌کنم. مسئله مسئله‌ی جان کندن نیست، مسئله این است که  جان‌ کندن‌ات را باید برای جانوران آچغالی مثل این رئیس دانشکده‌ انجام بدهی که یارو برای خودش از عنیت مفرط چیزی کم نگذاشته. جانور ابلهی‌است که لنگه‌اش را فقط می‌شود در همین سمت‌های ریاست ادارات و دانشگاه‌ها فقط یافت. از این متنفرم.  من یک کلیپ ساخته بودم برای سرود ملی (وا!) و یکی هم برای یک سخنرانی عظما (وااااااااا!) و یکی هم از مناظر جذاب و دیدنی دانشگاه. آمدند بازبینی کردند و اذعان داشتند که چرا دمب خر در فلان عکس دراز است و چرا گوش آقا در بهمان عکس فیلان است و چرا مرغان آسمان در این‌جای کلیپ دارند لبخند می‌زنند. بله، یک چنین سوالاتی از من پرسیدند و من اول تلاش کردم توضیح بدهم که متاسفانه من هیچ‌گونه قدرت ماورایی‌ای در زمینه‌ی کلیپ سازی و گوش فیلان نمایی ندارم، گرچه استعداد شگرفی در خر شدن و گردن زیر تیغ مسئولیت دادن دارم که خب البته من به خاطرش کسی را سرزنش نمی‌کنم به جز پدر و مادرم، دولت، حکومت، سیر تکامل موجودات و همه‌ی دور و بری‌هایم. بعد از این‌که دیدم توجیه و توضیح وارد مغزشان نمی‌شود، سعی کردم و فقط چپ چپ نگاه‌شان کنم و ذهنم را روی بلاهایی که اگر قادر مطلق بودم بر سرشان می‌آوردم متمرکز کنم که این حربه در اکثر موارد جواب می‌دهد و این‌جا هم داد تا این‌که دیگر نداد. و بعد من شروع کردم به داد زدن و ناسزا گفتن.
برای این همایش ، ما مسئولین کادر اجرایی، حتا لباس‌های فرم بنفش به غایت بدرنگی هم داریم که وقتی تن‌مان می‌کنیم، به یاد آن وقت‌هایی می‌افتیم که شش سال‌مان بود و کت و شلوار پدرمان را می‌پوشیدیم و برای خانواده شیرین‌بازی در می‌آوردیم. سعی‌مان این است که وقتی این لباس‌ها تن‌مان است، حس نوستالژیک بگیریم و به این فکر نکنیم که آن‌هایی که این لباس‌ها تن‌شان نیست، ما راچگونه می‌بینند. تلاش بی‌ثمری است معمولن.
از همه‌ی این‌ها گذشته، ساعاتی قبل، کم مانده بود که خودم را در چاه دیگری بیندازم و وضعیت زندگی‌ام را به "هانگر گیمز" تغییر دهم که متاسفانه جور نشد. وگرنه می‌توانستید در پایان این هفته، روی قبرم بنویسید "در این‌جا ماهی بزرگی خفته است که به قصد کشت زیست و زیست‌اش به کشت‌اش انجامید". جمله‌ی احمقانه‌ی لوسی است که کاملن برای روی قبر نویسی مناسب است. کرچه ازتان راضی نیستم اگر مرا نسوزانید و خاکم کنید. گفته باشم. گرچه این خرف هیچ معنایی ندارد چون آن‌وقت من نیستم که ازتان راضی باشم یا نباشم و شما طبیعتن هر غلطی که دل‌تان بخواهد می‌توانید با من و دست‌های از دنیا کوتاهم و پاهای از دنیا بلندم بکنید.
و این‌که به طرز دلخراشی از نوشتن هرگونه اثر خلاقه عاجزم. دارم سعی می‌کنم از وسط همه‌ی شلوغی‌های زندگی‌ام، هم کتاب بخوانم و هم فیلم ببینم و هم بنویسم و با آدم‌هایی که دوست دارم بگردم. چون متنفر و بسیار بیم‌ناکم از روزی که آن‌‌قدر در زندگی فرو رفته باشم که سال‌ها باشد کتابی نخوانده باشم و چیزی ننوشته باشم. دارم به هر دست‌گیری چنگ می‌زنم که فرو نروم. هر روز می‌نویسم. شده چند خط. شده چرندیات محض. هرچه. یک هفته است که در سی صفحه‌ی اول دور دوم خانم دَلُوِی گیر کرده‌ام. کتاب را با خودم سر کار، دانشگاه، خیابان و توی تخت‌خواب (اما نه توی توالت، چون کتاب امانت است!) می‌برم، اما سرعتم کم‌تر از روزی دو صفحه است. مطلقن هیچ زمانی در شبانه روزم ندارم که بتوانم پن دقه برای خودم باشم. نمی‌دانم چه‌قدر طول خواهد کشید تا از این تلاش‌های بی‌نتیجه برای روی سطح ماندن خسته شوم و تسلیم جریان شوم. و از آن روز می‌ترسم. گرچه با همه‌ی این احوالات، روزگار بدی ندارم. تابستان دیوانه‌وار و شیرینی داشته‌ام. چندرغازی وارد جیبم شده که می‌تواند بالقوه تبدیل به کتاب یا کفش و شلواری شود (اگر زمانی برای خرید پیدا شود) و همین خودش خیال بدی نیست. هر چیز نویی خوب است. حتا اگر آن چیز نو، زندگی دیوانه‌وار و ساعت‌های متمادی خستگی مفرط باشد. دارد می‌گذرد خب. و هنوز آن‌قدر کهنه نشده که مرگ‌بار باشد. هنوز کمی وقت هست...

چهارشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۱

و چهار سال بعد...

این هم از مزیت منتظر ماندن. امشب در حال انتظار، همه‌ی آرشیو وبلاگم را خواندم. کدام بچه‌ی بی‌‌تجربه‌ی روشنفکرنمایی این‌ها را نوشته؟ یک ذره‌هایی ازم را تویش می‌یابم، یک جاهایی پرتم می‌کند به سه-چهار سال قبل، به آن بچه‌ی باد در کله‌ی قبل‌ترها، یک جاهایی هم خنده‌دار محض است. انگار که جوک سال! و این‌که یادم آمد که چرا از اولش شروع به نوشتن کرده بودم و چرا باید دوباره ادامه داد. یعنی من یک عادت پسندیده داشتم و آن هم همین نوشتن بود که به حول و قوه‌ی الاهی، ترک کرده‌ام. باید نوشت... حتا شده فقط برای این خاطر که چهار سال یا هفت سال یا ده سال بعد، بیایی دوباره بخوانی‌اش و یادت بیاید چه بوده‌ای و چه شده‌ای. 

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۰

    آمدم این آخر شبی، یک چیزی را بگویم  که زیاد وقتی است که از توی مغزم سیخونک می‌زند و حساس‌ام کرده. این‌که بعضی آدم‌ها جدن نیاز دارند که کیفیت بازنده بودن یاد بگیرند. درباره‌ی کیفیت برنده بودن زیاد حرف زده‌اند. که آدم باید خاکی بماند و خودش را گم نکند و از این حرف‌ها. اما بازنده هم باید کیفیتی داشته باشد. بازنده‌ای که بُغ می‌کند و به کل رقابت لگد می‌زند و نحسی پیشه می‌کند، بازنده‌ی خوبی نیست. بازنده‌ای که آب و هوا و کجی زمین و خریده شدن داور و لابی با استاد و کوفت و زهرمار را مقصر برد دیگران (و نه باخت خودش) می‌داند، بازنده‌ی بدی است. بازنده‌ای که ننه من غریبم بازی در می‌آورد و خشتک زمین و زمان را می‌کشد روی سرشان، بازنده‌ی افتضاحی است. اما از همه بدتر، بازنده‌ای است که قیافه‌ی شهید به خود می‌گیرد و اشک حسرت می‌ریزد و از طفلکی بودنش سوز و گداز می‌کند و جوری به برنده نگاه می‌کند که یعنی "من در این شرایط بازندگی، تو چه‌طور می‌توانی شاد باشی؟". یعنی که درخشش برنده را ازش می‌گیرد (!!?stealing the thunder) و رقابت را به دهان همه زهر مار می‌کند. اوهوم، بعضی‌ها جدن باید بازنده بودن را یاد بگیرند. 

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۰

در رثای گودر

آدمی‌زاد اگر از گونه‌ی هوموسپینس باشد، یعنی همین جانور دو پا و دو دست و بدون دمی که می‌بینید، و قورباغه‌ی شاد دهان گشاد سبز ساکن بر برگ نیلوفری روی مردابی و در حال پشه خوردن نباشد، این آدمی‌زاد غیر قورباغه، حتمن در زنگانی‌اش روزهای خوب و روزهای بدی خواهد داشت. و منظورم این روزهایی نیست که یک اتفاق بدی برای آدم بیفتد یا اتفاقات خوبی احیانن. صرفن روزهایی که آدمی‌زاد گشاد وارانه و بی این‌که به دنبال دلیل موجهی بگردد، غصه‌اش است و کرم خود‌آزاری دارد. و حتا اگر موجود بدخیمی باشید مثل من، حتا دقیقه‌های خوب و بد دارید. حتا در حین این یادداشتی که دارید این‌جا می‌نویسید و همین یک پاراگرافش هنوز تمام نشده، دارید به خودتان می‌گویید، وا! این چیز-شرها چیه که می‌نویسی؟ 
یک روزگاری بود که اگر یک عصر چندش بارانی پاییز بود و خروارها درس بود و نه حتا به قدر کان مگسی حوصله و روان سالم،  و به هر کسی زنگ می‌زدی، یکی توی کافه با رفقایش و یکی توی جشن تولد و یکی دیگر با دوست‌پسرش در حال قدم زدن رمانتیک در زیر باران بود، و احدی برای ننه من‌ غریبم بازی و خودزنی تو تره‌ای خرد نمی‌کرد، در عوضش گودری بود همیشه پا برجا و استوار. گودری که هزار تا آدم داشت با دردهای مشترک و غیرمشترک. دردهای غیرمشترکش حتا آدم را به "اوه" وا می‌داشت و خودزنی را تخفیف می‌داد. برای این‌که ریا نشود، باید بگویم که یک برهه‌ای از زمان هم بود که من در مورد همین گودر حرف‌های خوبی نزدم و عینهو این آقای آخرالزمان، غیبت پشت غیبت کردم و از گودر روی‌ گرداندم. اما همیشه حس این بود که یک جایی از دنیا، گودری هست که آدم‌های جالب و متنوع دارد، عکس‌های زیبا دارد، کسخل‌های روان‌پریش نازنین دارد و یک اسمی هم به نام من درش وجود دارد. 
خلاصه‌اش این‌که، همین چند هفته پیش که بعد از یکی از غیبت‌های صغرایم، خواستم که به گودر پناه ببرم، دیدم که جا تر و گودر نیست. یعنی گودر خودش بود، اما آدم‌هایش نبودند. احساس منحوس مدرسه‌ی خالی نیم ساعت بعد از زنگ خونه را داشت. آن وقت بود که احساس آقایان اصحاب کهف و سگشان را درک کردم. من دو هفته گودر نرفتم و گودر نیست و نابود شد. 
امروز بسیار نیاز دارم به کنج گودرم و گودر نیست و کنجی ندارد. متاسفانه در این زندگی‌ام،‌ قورباغه‌ی چاق دهان گشادی هم نیستم. در زندگی قبلی‌ام برگ چنار بوده‌ام و الان دارم تقاصش را پس می‌دهم. (من در زندگی قبل از برگ چنارم، راسکولنیکُف بوده‌ام. می‌دانستید؟). مطمئنم که در زندگی بعدی‌ام آمیب عامل اسهال خونی خواهم بود و این اهمیتی ندارد. چیزی که اهمیت دارد این است که آقای گوگل، ازت متنفرم که گودر را از ما گرفتی. ازت متنفرم که سر چشم و هم‌چشمی با فیس‌بوق، این خوشی‌ کوچک زندگانی‌مان را بلعیدی، انگار نه انگار که ما داشتیم آن‌جا زندگی می‌کردیم. از پلاس‌ هم بیزارم حالا که این‌طور شد. 
آه، هر گل که بیش‌تر به چمن می‌دهد صفا/ گلچین روزگار امانش نمی‌دهد

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۰

بهشت به روایت سال چلو دو

       یک بار هم بود حدود سال چلو دو که من کلاس دوم بودم. لابد حدود آبان ماه باید بوده باشد که مامانم کاپشن سبز را از بالای کمد درآورد و داد دستم که برای اولین بار آن سال بپوشم. کاپشن را سال قبلش بابا برایم از ایتالیا آورده بود. بعد از یک سال، هنوز هم برایم بزرگ بود ولی معرکه بود. دو تا جیب بزرگ وحشیانه داشت که دست من تا نزدیک آرنج تویش فرو می‌رفت و چنان گرم بود که گاهی آدم تویش کلافه می‌شد. یک کلاه پشمی‌طور داشت که با زیپ جدا می‌شد و یک کلاه بارانی نازک هم داشت که هر وقت باران نبود، می‌شد توی یک جیب کوچولویی پشت یقه پنهانش کرد. همه‌ی این‌ها به کنار، این کاپشنم یک جیب مخفی با شکوه تویش داشت. زیپ و دکمه‌های کاپشن را که  باز می‌کردی، یک جیب مخفی توی ور سمت چپ بود که به من حس مامور مخفی بودن و خیلی مرموز بودن می‌داد و همیشه پول تو جیبی‌ام را در آن می‌گذاشتم. پول توجیبی‌ام هفته‌ای صد تومن بود که سال چلو دو برای بچه‌ی هفت ساله، کاملن رضایت‌بخش بود. با صد تومن می‌شد در هفته یک دانه بیسکوییت مادر و دو تا یخمک یا بستنی زمستانی (بسته به فصل) خرید. عالی بود. آدمی که می‌توانست در هفته دو تا یخمک بخورد، دیگر چه چیزی از زندگی می‌خواست؟
     خلاصه که کاپشن را که تا نزدیک زانویم می‌رسید و آستینش آن‌قدر بزرگ بود که بالای کش سر آستین،چین می‌خورد را پوشیده بودم و برخلاف اصرار مامان بر حالا دیگه اونقدام سرد نبودن هوا، کلاهش را روی سرم گذاشته بودم که از بالای سر، روی ابروهایم می‌افتاد. خوش و خرم، عیش فصل سرما را می‌کردم. قبل از شروع صف صبح‌گاه بود که من اول صف کلاس دومی‌ها، پاهایم را تا مرز جر خوردن باز کرده بودم و برای شیرین و مهشید و پریسا و گیتی و نرگس و آذین و نیلوفر و هفت-هشت نفر دیگر، سر صف جا گرفته بودم و در همان حال، با جیب‌های کاپشنم ور می‌رفتم. هی دستم را تا جایی که ممکن بود توی جیب‌ها فرو می‌کردم و از غرور لب‌ریز می‌شدم. به جیب مخفی که رسیم، دستم را توی جیب که فرو کردم، یک تکه کاغذ تا شده رفت توی مشتم. گرفتم و کشیدمش بیرون. دو تا اسکناس دویست تومنی تا شده توی هم بود. کاملن برایم واضح بود که معجزه‌ی فصل زمستان است. بچه‌ها دانه دانه رسیدند و من بالاخره توانستم پاهایم را ببندم و چهارصد تومنم را به شیرین و پریسا که دوست‌های صمیمی‌ام بودند، نشان دهم. من و شیرین شروع کردیم به نقشه کشیدن برای یافتن بهترین راه خرج کردن پول. اما پریسا شروع کرد به نفوس بد زدن که شاید پول برای مامانم باشد و بعدا دنبالش بگردد. و اصرار به این‌که نباید پول را خرج کنیم. ازش خواستیم که یا با ما در نقشه کشیدن همراه شود و یا دهانش را ببندد. او هم قهر کرد و رفت ته صف ایستاد. این پریسا بچه‌ی ننری بود که همیشه می‌خواست عیش ما را مکدر کند و یک بار هم که من و شیرین باهاش قهر بودیم، مامانش را برایمان آورد و ما مجبور شدیم باهاش آشتی کنیم.
       سر صف ایستاده بودیم و در حالی که توی بلندگو قرآن پخش می‌شد، ما یک‌ریز حرف می‌زدیم و چنان هیجان زده بودیم که حتا وقتی خانوم ناظم برای دیدن "دستمال، لیوان، ناخن" آمد، هنوز داشتیم حرف می‌زدیم و همین باعث شد که خانوم ناظم دعوایمان کند و دل پریسا خنک شود.
      تا ظهر همین جریان ادامه داشت. در زنگ‌های تفریح و سر همه‌ی کلاس‌ها، من و شیرین نقشه کشیدیم. پریسا هم گاهی نفوس بد زد و گاهی هم در نقشه کشیدن به ما کمک کرد. آن روز، خانوم مجبور شد هر ده دقیقه یک‌بار ما را ساکت کند. ما سه تا بچه‌‌ با چهارصد تومن پول بودیم که از فرط هیجان، رام نشدنی بودیم.
      با وجود تمام نقشه‌هایی که برای پولم کشیده بودیم، آن روز مامان شیرین آمد سراغش و در کمال تاسف، من و پریسا مجبور شدیم بدون شیرین برای خرج کردن پول برویم. توی راه، باز هم پریسا به تضعیف روحیه‌ پرداخت و من خیلی جدی بهش گفتم که خفه شود تا با پولم برایش یک دانه بستنی زمستانی بخرم. او خفه شد و ما رفتیم و دو تا بستنی زمستانی خریدیم و خوردیم. بعد از آن‌جایی که من از کودکی، فتیش لوازم‌التحریر داشتم، به مغازه‌ی لوازم‌التحریری رفتیم. آن زمان، لوازم‌التحریری که بابا و مامان من برایم می‌خریدند، باید چیزهای ساده می‌بود چون بابایم اعتقاد داشت که ممکن است بچه‌هایی نتوانند لوازم‌التحریر فانتزی بخرند و این باعث شود غصه بخورند. درست مثل موز که نباید می‌بردیم مدرسه چون موز میوه‌ی فانتزی بود. در نتیجه من همیشه فقط دفترهای بدریخت "سازمان تهیه و توزیع کالا" داشتم که روی جلدشان یک آقای معلم پیکسلی بدترکیب بود و کنار کاغذهای‌شان را باید هر روز با مشقت فراوان، خودمان خط کشی می‌کردیم. مداد سوسمار نشان و تراش استدلر و جوهر پاک‌کن دو رنگ ساده هم بقیه‌ي وسایلم بود. اما آن روز، روز من بود. من چهارصد تومن پول داشتم که البته هشتاد تومنش را خرج بستنی زمستانی کرده بودم. یک مداد تراش مخزن‌‌دار خریدم که به شکل ساعت شنی بود و شن‌های واقعی داشت و بالایش هم از این بازی‌هایی داشت که باید ساچمه را از یک مسیری رد کنی. مداد تراش بسیار مجللی بود. یک پاک‌کن قرمز عطری و یک مداد سیاه و یک مداد قرمز فانتزی با عکس میکی‌موس هم خریدم و پولم تمام شد. پول را کاملن در راه بی‌چشم و رویانه و کیف‌ناکی خرج کرده بودم و از زندگی‌ام راضی بودم. بله، یک روزگاری بود که می‌شد با چهارصد تومن، همه‌ی غصه‌ی زندگی را فراموش کرد. 

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۰

Why so serious?!

      اتفاقی که می‌افتد و من مدتی است که می‌بینم این است که مردم واقعن قوای درک شوخی و کنایه و آیرونی را از دست داده‌اند. دارم این موضوع را در گودر و فیس‌بوک و توییتر و بقیه‌‌ی جاها می‌بینم. جریان همیشه این‌طور است که یک نفر حرف کنایه‌داری می‌زند تا به چیزی طعنه زده باشد یا آیرونی یک موضوع را نشان داده باشد. بعدش یک عده‌ای شوخی را می‌گیرند و خوششان می‌آید از زیرکی طرف و موضوع را پخش می‌کنند. یا با ریتوییت کردن یا با شر کردن. حالا  این‌جاست که ماجرا از سطح مخاطب باهوش جلوتر می‌رود و به مخاطب عام می‌رسد. مخاطب عام هم که به شکل فجیعی از تشخیص شوخی از جدی عاجز است، همه‌ی ماجرا را جدی می‌گیرد و شروع می‌کند  به نظر کارشناسی دادن روی شوخی. این‌جا احوالات شوخنده‌ی اول مثل آن بابایی است که آن جوکی را تعریف می‌کند که سه نفر دهن‌شان کج بود و نمی‌توانستند شمع را  مستقیم فوت کنند، نفر چهارم که دهنش درست بود، آمد و با تف زدن خاموشش کرد. بعد شنونده‌ی جوک شروع می‌کند با نگرانی زیاد و به جد بحث می‌کند که چرا آن سه تای اولی عقل‌شان نرسیده بود که از تف استفاده کنند. بعد هی شما می‌گویید که باباجان، جوک بود. طرف باز می‌گوید خب باشد، دلیل نمی‌شود که سه نفر عقل‌شان نرسد. هی شما می‌گویید باباجان، سه نفر گه خوردند، بکش بیرون. و پر واضح است که هیچ چیزی از هیچ چیزی بیرون کشیده نمی‌شود. این‌جاست که قیافه‌ی شما که گوینده‌ی جوک هستید، چنین چیزی است:

     شما هی تکرار می‌کنید که "'گه خوردم جوک گفتم. دست از سرم بردارید." و به جان عزیزتان قسم که همیشه یک کسی پیدا می‌شود که  از منابع مستند و ویکیپدیا و لغت‌نامه‌ی دهخدا برایتان دلیل و مدرک بیاورد که چرا و به چه دلیل، جوک یا شوخی شما دارای اعتبار نیست. 

     می‌خواهید مثال بیاورم؟ 
     حدود دو یا سه ماه پیش بود که بعد از تیراندازی و کشتن هشتاد-نود نفر در نروژ، شبکه‌ی خبری فاکس، موضوع را به یک گروه مسلمان نسبت داد و البته بعدترش معلوم شد که چنین چیزی نبوده و تکذیب شد. همان وقت، یک دختر الجزیره‌ای در توییتر، یک هشتگ به راه انداخت با عنوان BlameTheMuslims# و شروع کردن به فرستادن توییت‌هایی مانند "توی یخچال چیزی برای خوردن ندارید؟ Blame the muslims!" یا "با وجود رژیم‌‌های غذایی سخت،  هنوز هم چاق هستید؟ Blame the muslims!" و چنین چیزهایی. خب کار بسیار هوشمندانه‌ای بود و طعنه‌ی سنگینی به رسانه‌ها می‌زد. اما کار به کجا کشیده شد؟ درست بعد از این‌که این هشتگ به یک ترندینگ تاپیک (موضوع رایج) در توییتر تبدیل شد، داد و فریاد مردم بلند شد که "آهای، فغان از این نژاد پرستی! هوار و شیون که این چه دنیای گندی است که درش زندگی می‌کنیم! اوهوی، بریزیم و توییتر را فلان کنیم.". از توییت‌های مرتبط، روی هم رفته، شاید کم‌تر از یک درصد مردم، شوخی را گرفته بودند و داشتند بازی را ادامه‌ می‌دادند. 
     مورد بعدی که یادم است، همین چند هفته پیش بود که آقای جیم کری، یک ویدیویی درست کرده بود و در آن با زبان شوخی و بازی با زاویه‌ی دوربین و لحن طنز، به خانم اما استون ابراز عشق می‌کرد. (ویدیو را ببینید تا بدانید درباره‌ی چی صحبت می‌کنم.) چه شد؟ جیم کری متهم شد به چندش و کریپی بودن و منحرف بودن و این‌ها. و موجود خوش‌مزه‌ای که جیم کری باشد، تا چند روز، آخر هر توییتش یک پرانتز باز می‌کرد و توضیح می‌داد که "این توییت دارای لحن طنز، با چاشنی کنایه است." یا "این توییت، برای بیان آیرونی و به زبان مسخره بیان شده". 
      مثال‌های داخلی هم دارم. مثلن این‌ موضوع و این یکی. ماجرای اول که شرح سر خود است. ماجرای دوم این‌طور شد که ملت راه افتادند دلایل پزشکی و تکامل‌شناسی برای نویسنده‌ آوردند که چرا حرفش اعتبار ندارد! باباجان، فانتزی است. قصه است. یک حرف‌هایی است که زده می شود و به هیچ چیز دیگری هم ربط ندارد. چرا برای همه چیز نیاز به توضیح هست؟
      بارها پیش آمده که در فیس‌بوک استاتوس گذاشته‌ام و با موضوعی شوخی کرده‌ام و آخرش هم برای تاکید بر جدی نبودن جریان، یک "دو نخطه دی" چسبانده‌ام تنگش. دوستان آمده‌اند کامنت گذاشته‌اند که "اوووه! چرا این حرف را می‌زنی؟ این حرفت به فلان و بهمان دلیل، درست نیست!" همین الان مرا بکشید!

پی نوشت: یادم آمد که باید این‌جا یادآوری کنم که این موضوع هیچ ارتباطی به شوخی‌های قومیتی و جنسیتی یا شوخی با ظاهر آدم‌ها، ندارد. جوک برای ترک‌ها گفتن و مردم را لر یا دهاتی خطاب کردن و از همه نفرت‌انگیز‌تر، شوخی‌های جنسیتی، فقط باعث دامن زدن به اشکالات زبانی-فرهنگی است و قابل توجیه نیست. وقتی کسی از این موارد اظهار بیرازی می‌کند، ربطی به نگرفتن شوخی ندارد. صرف شوخی با چنین موضوعاتی، نفرت‌انگیز است.

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۹۰

آه ای ده سالگی، اوه!

       بچه بودن خیلی خوبه. این حرف تکراری رو برای این می‌زنم که انگار خیلیا نمی‌دوننش. دیدم که می‌گم.
       پسر عموی ده ساله‌ی من، از من می‌پرسه که چند سالمه و وقتی من می‌گم بیست و یک، با چشای گرد شده تکرار می‌کنه "بیست و یک! اووووووئه!" و این کارو از روی کرمش انجام می‌ده و بعد هارهار می‌خنده و من احساس پیری می‌کنم.  
       همون پسر عمو، از شیر متنفره. اما هر روز دو لیوان شیر می‌خوره تا زودتر بزرگ شه. در واقعن کاری که می‌کنه اینه که یه لیوان آب آماده می‌ذاره جلو دستش. با یه دستش لیوان شیر رو می‌گیره، با دو تا انگشت اون یکی دستش، دماغشو می‌گیره محکم فشار می‌ده، جوری که روی ناخناش سفید می‌شه. بعد شیرو یک نفس سر می‌کشه. موقع خوردن شیره، چشاشم محکم فشار می‌ره روی هم و قیافه‌ش می‌ره تو هم ، انگاری الانه که استفراغ کنه. بعد که لیوان خالی شد، تندی زبونشو میاره بیرون و تند تند نفس می‌کشه، هول‌هولکی لیوان آبو بر می‌داره و همه‌شو می‌خوره. بعد می‌ره سراغ بازیش یا تست زدنش. آخه توی روزگار گهی زندگی می‌کنیم که بچه‌ی ده ساله باید روزی صد تا تست بزنه تا سال بعد در ردیف "تیزهوشان" قرار بگیره و لابد از "خنگولان" تمیز داده بشه و برای هفت سال بعدش احساس کنه که پخ خاصی هست و از جای خاصی از فیل پایین افتاده. بله. من با سمپاد و تئوری آموزشیش بدم و شما مختارید که فکر کنید که این همه به این دلیله که خودم غیرسمپادی و عقده‌ای هستم. به هر حال، پسر عموی من این همه سختی می‌کشه که زودتر بزرگ شه. آخه خیال می‌کنه که لابد آدم بزرگ بودن چیز جالبیه در حالی که بچه بودن خیلی جالب‌تره. نه که واقعن جالب‌ باشه ها، قیاس دارم می‌کنم. آخه وقتی که آدم بچه‌س، به وضوح می‌بینه که موجود ناتوان و ناچار و طفلکی‌ایه، اما فک می‌کنه که حالا ایدز که نیست، حتمن بزرگ که بشم خوب می‌شم، خیلی قدرت‌مند و مطمئن و محکم می‌شم. بعد دیگه این‌که آدم وقتی بچه‌س، یه عالمه چیز تو دنیا هست که ازشون سر در نمیاره، یه عالمه کلمه هست که معنی‌شونو نمی‌فهمه، یه عالمه از رفتارای آدما هست که پاک آدمو مات و مبهوت می‌ذاره. اما بچه فک می‌کنه که مشکل از این‌جاس که خودش بچه‌س. خیالشه که آدم بزرگا این‌همه تو زندگی‌شون گنگ و مات و احمق نیستن که. ناگفته واضحه که هستیم. یه چیز بد دیگه‌شم اینه که آدم تو بچگی وقتی از بچه‌های اطرافش کارای مسخره و ابلهانه می‌بینه، وقتی می‌بینه که چقد احمقن و چقد بی‌منطق، خیال می‌کنه که خب بچه‌ن، حتمن وقتی بزرگ بشن درست می‌شن. اما نمی‌شن. روزگار شاهده که نمی‌شن، نشده‌ن. یه چیزای کوچیک بی اهمیتی هم توی زندگی هست که آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمه. مثلن همین کلمه‌ی "مضافتی". امروز عارفه پرسید تو می‌دونی مضافتی یعنی چی؟ دیدم نمی‌دونم. یعنی این از اون کلمه‌های بوده که همیشه فک کردم بالاخره یه روزی معنی‌شو می‌فهمم. وقتی بزرگ‌تر شم حتمن تو کلمه و ترکیبای کتاب فارسی می‌خونیمش. هیچ‌وقت دغدغه‌م نبوده. امروز فهمیدم که الان بیست و یه سالمه و خیلی وقته که کلمه و ترکیب نداریم و هر روز یه چیزای می‌خورم که رو بسته‌ش نوشته "رطب مضافتی" اما هنوزم بلد نیستم که مضافتی یعنی چی. لابد از ضیافت میاد یا از مضاف. مث مضاف الیه. چه فرقی می‌کنه؟ 
        یه چیز دیگه‌ئم که هیشوخ یاد نگرفتم اینه که آدم به کسی که مریضه یا عصبانیه یا غصه‌داره یا عزاداره یا بدبخته یا لوزره، چی باید بگه؟ که همه چی خوب می‌شه؟ یعنی یه دروغ کلیشه‌ای؟ یه مدت تلاش کردم تو این موقعیتا یه حرف واقعی بزنم، یه چیزی که تو اون موقع احساس می‌کردم و یا خودم تجربه‌شو داشتم. آخه می‌دونید، من نیم مثقال تجربه دارم. چیزی که از آب در اومد یه مشت جمله‌ و عبارت بی‌احساس مزخرف بود. شاید به این دلیل که من بی‌احساس و مزخرفم. یعنی مطمئنم که چیزایی که من گفتم واقعن حال طرفو خوب‌تر نکرد. از قیافه‌شون معلوم بود که خوب‌تر نشدن. این‌جوریاس که من الان وقتی می‌ریم عیادت مریض؛ یا مجلس ختم یا وقتی نشستم جلوی یه آدم غصه‌دار، خیلی آکوارد و سیخ می‌شینم و با چشام گلای قالی رو دمبال می‌کنم. یا انگشتای پامو با یه الگوهای خاصی توی کفشم تکون تکون می‌دم. بعد دیگه کافیه طرف بغض کنه یا گریه کنه. حس می‌کنم که باید قد مورچه شم و وسط پرزای فرش یا بین چمنا قایم شم. اما خب هرچی تمرکز می‌کنم، نمی تونم مورچه شم. آخه توی هاگوارتز استاد تغییر شکل‌مون خوب نبود. خلاصه که لطفن منو تو این موقعیت قرار ندید. چیزی هم که می‌خوام از شماهایی که بیست و دو سال یا بیست و پنج سال یه سی و پنج سالتونه (اووووووئه. هارهارهار) بپرسم اینه که آیا این وضع با بزرگ‌تر شدن آدم، خوب می‌شه؟ 
         البته بزرگ بودن یه خوبی هم داره ها. این‌که آدم رو حساب گندگی هیکلش یا نمی‌دونم چی، همچین قشنگ وایمیسه و در مورد چیزا نظر می‌ده. خودشو می‌ذاره توی یه دسته بندی، واسه خودش یه تعریف پیدا می‌کنه و در مورد هرچی که با تعریفش سازگار نباشه ، بسیار شخمی‌وار نظر می‌ده و احساس می‌کنه که کان فلک رو پاره کرده با این‌همه روشنانگی. در حالی که آدم وقتی بچه‌س خیلی از این بابت تنهاست و با هر اتفاقی، اطمینانش به خودش سست می‌شه. البته که آدم بزرگ هم شبش می‌ره یه کنجی می‌شینه و وقتی که هیشکی نگاش نمی‌کنه، یادش میاد که خبر خاصی هم نیست و چقد بی‌اطمینان و نازک و نادون و گنگه. اما یه کسایی هم هستن که در هر لحظه اصولن احساس می‌کنن که "اوه، این وصله‌ها به من نجسبید. من خیلی دانا بود. من پر از دانش و عرزش بود. من همه‌ی شما را کُشت، به سیخ کشید، خورد." من حرفی با این گروه آخر ندارم. 

پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۰

چندش

همین دیروز صبح توی حمام بود که کشتمش
سیاه و فرز بود با دست و پای بلورین
از زیر پایه‌ی سینک دوید بیرون
آب گرفتم تو سرش که شاید عقل تو کله‌ش بیاد و برگرده بره خونه‌شون
خنگ نادون راه افتاد اومد طرف من
بش گفتم ببین، می‌دونم حالیت نیست داری چی‌کار می‌کنی
نمی‌خوام بت آسیبی برسونم
آخه حتا شاخکای بیل‌بیلی ترسناک نداری
روی بال‌هاتم رگه‌های چندش‌ نداری
ریز و طفلکی‌ای
گمون نمی‌کنم حتا بتونی پرواز کنی و بیای بشینی روی شونه‌ی من تا من زهره ترک شم و جیغ بزنم و همین‌جوری لخت بپرم بیرون از حموم
بش گفتم درسته که زشتی ولی دست خودت که نیست
اینو مراقب بودم با یه لحنی نگم که بش بربخوره
گفتم از چشات معلومه که نیومدی که منو بترسونی
حالا نه که من از اون‌جا چشاشو دیده‌باشم ها، نه
آخه من که با عینک نمی‌رم حموم و چشامم خیلی ضعیفه
اما از شاخکاش معلوم بود چشاش چه‌جوریه
آخه می‌دونید که
سوسکا شاخکاشون نشونه‌ی مردم‌آزاری‌شونه
هرچی شاخک درازتر و هرچی شاخکاشونو تندتندتر و بیل‌بیلی‌تر تکون بدن
یعنی کرم دارن
یعنی اصلن قصدشون خیر نیست
خلاصه که خنگ خدا راه افتاد طرف من
شوخی کثیفی با من کرد
سعی کرد بیاد توی دمپاییم
می‌فهمید؟ دمپایی من!
آخه همه‌ می‌دونن که من دمپایی توی پامو با کسی به اشتراک نمی‌ذارم
همون‌طور که همه‌ می‌دونن که جویی خوراکیاشو با کسی شریک نمی‌شه
مجبورم شدم
می‌فهمید؟ مجبور شدم لهش کنم
یه صدا داد "چیییرخ" یا "چخخخخ" یا فقط "خخخخخ"
شد یه لکه کف حموم و یه لکه کف دمپایی
این چیزی بود که ازش باقی موند
روحشم لابد بال‌بال زنان رفت بالا
از توی سقف رد شد
رفت توی حمام طبقه دوم و از توی سقف اونام رد شد
بعد رفت طبقه سوم و چارم رو هم همین‌جوری رد کرد
بعد به آسمون پیوست
حالا از اون موقع هی می‌بینمش که از گوشه‌ی چشمم رد می‌شه
از روی کانتر آشپزخونه
از گوشه‌ی دیوار
از وسط ظرفای توی کابینت
بعد تندی برمی‌گردم می‌بینم هیچی اون‌جا نیست
هیشکی نیست
دیشبم تا صب خوابشو دیدم
به شکل یه کیوپید که می‌خواد با تیرکمونش منو بزنه
می‌خواد تیر سوسکی بزنه توی چشمم
گمونم روحش برگشته تا ازم انتقام بگیره
تا منو سوسک نکنه دست بردار نیست

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۰

نوشتن به مثابه‌ زاییدن همراه با درد و خون‌ریزی

         این روزها گویا سال‌گرد ده ساله شدن وبلاگستان فارسی است. وبلاگ‌نویس‌های قدیمی سرزمین وبلاگستان فارسی دارند می‌نویسند از گذشته‌های وبلاگستان و از شروع خودشان و از وبلاگ‌های محبوب‌شان. یک روزی هم بشود که تولد بیست‌سالگی وبلاگستان باشد و من مثلن یک کسی باشم که واقعن یک خروار خاطره دارد از این وبلاگستان. سی و یک سالم است و دارم برای آن‌هایی می‌نویسم که هم‌سن خود این وبلاگستان هستند و من خیلی پیروار نشسته‌ام و تعریف می‌کنم از آن موقعی که من چهارده ساله بودم و در فروم جادوگران می‌نوشتم و این نوشتن‌هایم به هیچ‌جای هیچ‌کسی نبود. تا این‌که یک "انتخابات وزیر سحر و جادو" برگزار شد و ما کمپین حمایت از چوچانگ در برابر هاگرید داشتیم. من در حمایت از چوچانگ بود که یک چیزی نوشتم نیمه طنز و کاملن در نقش فرو رفته. ناگهان گل کردم. دو روز بعد که به فروم سر زدم، من دیگر آدم کاملن مطرحی بودم. این‌طوری بود که با چند تا از بچه‌های فروم جادوگران یک وبلاگی راه انداختیم که تویش درباره گروه‌های موزیک راک می‌نوشتیم و ما روزگار شاهد است که به قدر کله‌ی مورچه‌ای از موزیک راک حالی‌مان نبود. بعدترش که من پانزده‌ ساله بودم، یک وبلاگ طنزی راه انداختیم با پنج-شش نفر دیگر به نام "خزها". خزها عمر کوتاهی داشت و من حتا یادم نمی‌آید که اصلن چیزی نوشتم یا نه. این ماجرا گذشت و من در کل دوران دبیرستان، هیچ چیزی ننوشتم. و این هیچ چیزی که می‌گویم به معنای واقعن هیچ‌چیز است. یعنی که آآ، ناتینگ، زیرو، زیلش، هوچّی! اما این مدت بلاگ‌های زیادی را خواندم. جیره‌‌ی هفتگی من یک کارت اینترنت پنج ساعته بود که همیشه به دوشنبه نرسیده تهش درآمده بود و هر چهارشنبه من ناگهان به طور خود جوش، ظرف  می‌شستم و اتاقم را مرتب می‌کردم و به همه‌ی خانواده لبخند می‌زدم و تا پنج‌شنبه عصر، مقدمات درخواست کارت اینترنت اضافی برای آخر هفته‌ام را فراهم می‌کردم. وقتی که کارت دستم می‌رسید، یوزرنیم و پسورد را که وارد می‌کردم و آن‌ صدای آسمانی شماره‌گیری را که معلوم نبود از کجای کیس بیرون می‌آید می‌شنیدم، هیجان می‌گرفتم و قلبم تند می‌زد. با چند‌ بار ریفرش کردن، بالاخره پیج یاهو باز می‌شد. به ترتیب: یاهو میل، من و ام اس، خواب بزرگ، پیاده رو، سر هرمس، توکای مقدس، سایه و الیزه، اولد فشن و چندتای دیگر.
          اواخر سال سوم دبیرستان، اولین آونگ را در بلاگفا راه انداختم که از ذوق و حماقت‌ام، آدرس‌اش را به نصف فامیل و دوستانم دادم. افتضاحی به بار آمد. سال آخر دبیرستان، از طریق چلچراغ و خواب بزرگ بود که یک دنیای متفاوتی از وبلاگ‌ها و با یک سطح متفاوتی برایم باز شد. این همان دوره‌ای بود که من کنکوری، تازه وارد به جیمیل و فیس‌بوک، خیلی هیجان زده و فعال در فروم چلچراغ، وارد یک جای جدیدی از وبلاگستان شدم. یک خطه‌ی دیگری از وبلاگستان که آدم‌هایش گویا در عالم دیگری زندگی می‌کردند. این دوره‌ی جدید بلاگ‌خوانی‌ام با گودر ادامه پیدا کرد. دوره‌ی اول اعتیاد گودر و ان وبلاگ‌هایی که حریصانه سابسکرایب می‌کردم. سه روز پیش، قوزک پای چپ یک زرافه‌ی فیلان، آنالی، سی و پنج، بلوط، میرزا پیکوفسکی، برای خاطر کتاب‌ها و خیلی دیگر.
         با شروع ترم یک دانشگاه، وبلاگ کلاس راه افتاد و من یادداشت‌هایی در مایه‌ی محرمانه‌های چلچراغ، به طنز می‌نوشتم. اولش عالی بود. چشم من بسته بود و ان‌قدر با هیجان و دوستی از هم‌کلاسی‌هایم می‌نوشتم که پاک یادم رفته بود وجود آدم‌هایی را که در همان‌حال که تو را می‌بوسند، طناب دار تو را در ذهن‌شان می‌بافند و این‌ها. ترم دو بود که همین آدم‌ها، دانه دانه امدند و نوک زدند و چشمم را در آوردند. وبلاگ کلاس با کله زمین خورد.
         بعد از انتخابات 88 و موج فیلتراسیون وبلاگستان، عارفه و فاطمه را هم به گودر کشاندم و تا مدت‌ها، گودر حرف مشترک‌مان بود. آدم‌های گودر را با هم می‌شناختیم و درباره‌ی پست‌ها با هم بحث می‌کردیم. اما بعدترش این‌طوری شد که من جذب یک اکیپ از بلاگرهای قدیمی شدم و عارفه جذب یک اکیپ دیگر و فاطمه هم بیش‌تر به دنبال وبلاگ‌های مستقلی که گاهی هنوز حتا روی نقشه نبودند. من آونگ را به بلاگ‌اسپات منتقل کرده بودم و چند نفری آدرسش را داشتند. همین چند نفر باعث می‌شدند که کل وبلاگ مجموعه‌ای از سانسورهای گنده باشد و فقط همین. سعی می‌کردم بنویسم اما عاجز بودم. هیچ بلد نبودم و وبلاگی که خودم  می‌نوشتم، در مقابل وبلاگ‌هایی که می‌خواندم، حکم آواهای گنگ و ناقص و احمقانه‌ای را داشت. همین خیلی اذیتم می‌کرد. افتان و خیزان این وبلاگ را راه می‌بردم و بسیار می‌خواندم. سلیقه‌ام روز به روز عوض می‌شد اما سرهرمس، سه روز پیش، پیاده‌رو، الیزه و چندتای دیگر برایم بت بودند. نوشته‌هایی که گویا از جایی دیگر که آدم‌هایش در مسیر تکامل، چند حلقه از ما جلوترند، روی هوا می‌رفتند. سعی می‌کردم سبک نوشتن هرکدام را توی یکی از پست‌هایم تمرین کنم، نتایج فاجعه‌بار بود. از زندگی خودم افتاده بودم و زندگی دیگران را زندگی می‌کردم. از گودر آمدم بیرون و نفس‌های این وبلاگ به شماره افتاد.
       یک سالی خیلی فیلم دیدم و کتاب خواندم و کم‌تر وبلاگ. اوضاع مغزی‌ام بهتر شده‌ بود. کمی مرتب‌تر، تکلیفم با تفکراتم و نوع نوشتن‌ام کمی روشن‌تر. بلاگرهای محبوبم را در فیس‌بوک پیدا کرده بودم و دیده بودم که چه‌قدر همه‌شان آدم زمینی هستند و شاخ و دم خاصی هم ندارند. وقتی دوباره برگشتم به گودر، کسرا را با در قند قزل آلا و مونولوگ، بهناز میم و شادی و لنگ‌دراز را پیدا کردم  که نویسنده‌های قابلی بودند. من هم دیگر نظرم به وبلاگم، جایی برای جلب نظرها نبود. می‌دانستم که خوانده نمی‌شوم و باهاش کنار آمده بودم. وبلاگ را می‌نوشتم چون باید یک جایی حرف می‌زدم و تمرین نوشتن خوبی هم بود. اما جرات پابلیش نداشتم. از هر ده تا نوشته، یکی‌اش پابلیش می‌شد و آن هم چون موقع نوشتن‌اش خیلی هیجان‌زده بودم. همین است که آرشیو این وبلاگ شبیه تفاله‌های ذهنی یک بیمار دو قطبی است.
       امسال تابستان می‌خواستم بنویسم. واقعن و عمیقن. می‌خواستم که سانسور را روی خودم کم کنم. مخاطب‌های جاجو را به تخمم نگیرم. به این صلح برسم که آدمی‌زاد در زندگی‌اش نمی‌تواند همه را راضی نگه دارد. به این صلح رسیدم (خب، تقریبن). حالا مشکل‌ام چیز دیگری است. زیاد فکر کردن روی زندگی‌ و کم تجربه کردن. دارم رویش کار می‌کنم. روی لت گو کردن. یک پرفشکن دیگر. رهاتر زندگی کردن و نوشتن. تمرین سر به سنگ خوردن و آزار دیدن. باید بزرگ شوم.
       و هنوز نوشتن بلد نیستم. روی‌ هم رفته در همه‌ی این سال‌ها، بیش‌تر ازچهار دانه کامنت برای بلاگرهای مجبوبم نگذاشته‌ام.  نه در وبلاگ‌ها و نه در گودر. می‌دانستم که اگر کامنت بگذارم، روزی چند بار خواهم برگشت تا ببینم جوابی گرفته‌ام یا نه و اگر جوابی نگیرم یا بدتر، جواب سربالا و تشکر از خواندن وبلاگ بگیرم، بیش‌تر احساس غریبه‌گی و ناچیزی خواهم کرد. نمی‌خواستم که تا وقتی خودم چیز خوبی ازم درنیامده، کسی بشناسدم. نمی‌دانم چه انتظاری داشتم. که یک روزی نویسنده بیاید وبلاگم را بخواند و ناگهان کشفم کند و کمکم کند؟ لابد چنین چیزی از مغز ایده‌آلیست من بر می‌آید. الان دیگر این فانتزی‌ها را ندارم. می‌نویسم که نوشته باشم.
       آدم‌های زیادی نمی‌شناسم. هیچ تعامل وبلاگستانی ندارم. نه که کسی را نشناسم ها. خیلی زیاد هم می‌شناسم. اما مشکل این است که آن‌ها من را نمی‌شناسند و علاقه‌ای به تعامل با من ندارند که خب مشکل کوچکی نیست. گرچه که چنین تعاملی از فانتزی‌هایم است. در شهرستان و خارج از جریان همه‌چیز زندگی می‌کنم، چون‌که هزینه‌های زندگی در تهران به جیب‌مان نمی‌خورد. در کتاب خریدن و مصرف اینترنت باید صرفه جو باشم که به اقتصاد خانواده فشار وارد نشود. یک فانتزی سه ساله‌ی عکاسی حرفه‌ای هم دارم که از سه سال پیش تا الان منتظریم که آسمان سوراخ شود و یک پول "اضافه"ای بیندازد پایین تا من بتوانم دوربین عکاسی بخرم. متاسفانه تا این لحظه، آسمان هم‌چنان گشاد و یک‌پارچه نشسته آن بالا و صبح به صبح برایمان شیشکی در می‌کند.


خرده فکر: یک جایی از فیلم کاغذ بی خط بود که هدیه‌ تهرانی می‌گفت "می‌گن نوشتن مثل زاییدنه. هرکی این حرف رو زده حتمن مرد بوده. من دو تا شکم زاییدم و می‌گم نوشتن خیلی سخت‌تره." بله. من نزاییدم اما نوشتن واقعن نباید این‌قدر سخت‌ باشد که برای من هست. عنوان از همین‌جا آمده.

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۰

توهمات تاریک تاریک شبانه

ساعت دو و نوزده دقیقه است و توی اتاقم سه نفر دیگر هم خوابیده‌اند. خیر، فورسام نبوده. این‌ آدم‌ها مهمان‌هایمان هستند. فک و فامیل عموی مادرم که از خیلی سال قبل تا همین دیشب وجودش را به کل فراموش کرده بودم. امشب اما دو تا عروس و یک نوه‌ی این عمو پایین تختم خوابیده‌اند. نوه‌ی تخس از سر شب که رسید، از سر و کول خودمان و مبل‌‌ها و میزها و حتا کابینت‌هایمان بالا رفت و حرکات عجیبی ازش سر زد تا همه‌ را ذله کرد. حالا اما چنان یواش و نرمکی خوابیده که انگار اصطلاح لوس "فرشته‌ی کوچولو" را از روی همین بچه دزدیده‌اند. حالا هم با این چراغ ال‌ ای دی که از چشن چلچراغ دارم، باید یواشی تایپ کنم که صدای کلید‌های کیبورد، کسی را بیدار نکند. عینکم هم آن‌ سر اتاق جلوی‌ آینه است و دست‌رسی من بهش، نیازمند رد شدن من توی تاریکی از بین سه جفت دست و پا است که مثل میدان مین، هر جایی ممکن است پنهان شده باشند. یعنی که الان از فاصله‌ی بیست‌سانتی اسکرین دارم روایت می‌کنم. حتمن الان نور آبی که از پایین روی صورتم افتاده، شکلی مثل آدم‌های روی پوستر فیلم‌های ترسناک بهم داده.
با خواب سه ساعته‌ی دیشبم و این واقعیت که از سر ظهر آن‌قدر خمیازه کشیده‌ام (و دارم می‌کشم) که عنقریب فکم از جا در خواهد آمد، فکر می‌کردم که امشب بیهوش شوم اما انگار اعتیادم به شب، وخیم‌تر از چیزی از که فکر می‌کردم. خانه‌ که خاموش شد و چند تا صدای خرخر از این‌ور و آن‌ور بلند شد، مغز من هم عینهو بچه مگس هیجان‌زده، ویزویزو و مزاحم، شروع کرد به از این‌ور به آن‌ور پریدن. فکر کردم به میم که چه‌قدر همیشه توی همه‌چیز روی من را کم کرده و چه‌قدر که من زندگی سوراخ سوراخ ناقصی دارم. یادم آمد به این‌که چه همه وقت‌ها، یادم رفته که دارم به کدام مقصد می‌روم و سکان را چنان بی‌ربط چرخانده‌ام که وسط هزار جریان درهم و برهم دیگر گیر کرده‌ام. باز هم مغزم افسارم را گرفت و برد به همه‌ی جاهایی که در زندگی‌ام، برخلاف آن‌چه واقعیت بوده، خودم را به گشادگی زده‌ام و آدم‌هایم را به اعضا و جوارحم حواله داده‌ام. هرجا که لازم بوده که من دنبال‌ آدم‌ها بروم و حرکتی از خودم نشان بدهم، پهن و فراخ لم داده‌ام زیر آفتاب و به رویم نیاورده‌ام. هرجا هم که کسی یک قدم برداشته، من یا ده قدم پریده‌ام عقب یا این‌که قوز کرده‌ام و خرخر کرده‌ام و پنجه کشیده‌ام. فکر کردم به این تصور ابلهانه‌ که آدم‌ها اگر مرا تحسین می‌کنند یا بهم لبخند می‌زنند، ممکن است من واقعن جزء شپش سایزی از زندگی‌شان باشم. به این‌که چه خام و خنگ بوده‌ام (و هستم) که خیالم بوده که قوی بودن به معنی پوست‌کلفت بودن و مستقل بودن به معنی نیاز به هیچ‌کس نداشتن است. همین جمله‌ را مدتی‌ است دارم نشخوار می‌کنم. می‌فهممش اما درکش نمی‌کنم. به تعبیر آن دبیر ادبیات‌مان، برایم علم‌الیقین است اما عین‌الیقین نیست هنوز. پاک عاجز مانده‌ام ازش. می‌خواهم که درکش کنم و جذب سلول‌هایم شود. همین وسط امشب بود که یکهو دیدم چه‌قدر در جایی هستم و آدمی هستم که همیشه می‌خواسته‌ام نباشم. که چه‌ همه‌ی ترس‌ها و احتیاط‌ها را جذب کرده‌ام و از وحشت آسیب دیدن، خودم را توی هفت لایه عایق پیچیده‌ام. چه آدم معمولی و میان‌مایه‌ای بوده‌ام.
امشب در همین حالی که مثل دستمال‌کاغذی مچاله وسط تختم افتاده‌بودم و حتا عُرضه‌ی عرزدن هم نداشتم، حسودی‌ام شد به میم که می‌تواند وسط استیصال، نصف شب با منی که دو بار بیش‌تر ندیده صحبت کند. به آدمی که بلد است بدون به تته‌پته افتادن و لال‌ شدن، از زندگی‌اش و ازحس‌اش بگوید وقتی که احساس در قعر بودن می‌کند. من لال شده‌ام. دارم دهانم را از دست می‌دهم و زبانم تحلیل می‌رود. خنگ ایموشنالی که منم.
حالاساعت چهار و چهار دقیقه است و من احساس تهوع می‌کنم.