‏نمایش پست‌ها با برچسب نفرین نامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نفرین نامه. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۰

استفراغ! واقعن...

نوت به خود:
تجربه بهم تابت کرده که هر وقت حال خرابی دارم، معمولن فکر کردن بهش و ادای گشادها را در آوردن فقط باعث وسواس بیش‌ترم روی موضوع و خراب‌تر شدن حالم می‌شود. می‌گوید احوالات خراب آدمی‌زاد مثل سوء هاضمه است (احساس می‌کنم که باید این‌جا نقطه ویرگول بگذارم اما ونه‌گات گفته این کار را نکنم. نمی‌کنم!)، تا استفراغ نکنی حالت خوب نمی‌شود. می‌گویم اَییییییی! اما می‌دانم که راست می‌گوید.
این روزها حال بدی داشتم. اگر بخواهم از اول اولش تعریف کنم می‌شود آن‌جایی که باید در مورد من بدانید که من در مجموع آدم خود-کم-بین یا کم اعتماد به نفسی نیستم. در واقع راستش، در یک زمینه‌هایی ادعایم حتا کان فلک را پاره کرده! ولی چون متنفرم از کسی که بی مورد قربان صدقه‌ی خودش می‌رود، هی تلاش می‌کنم که بعضی وقت‌ها از خودم جدا شوم، بروم عقب و یک چشمم را ببندم و خودم را دقیق اندازه بزنم و ببینم در مقیاس دنیا کجا ایستاده‌ام. این که این کار اصلن چه‌قدر می‌تواند سودمند باشد خودم هم درش مفصل بحث دارم، اما فعلن بگذریم. خلاصه که به حساب خودم کاری نبوده که خواسته باشم اما نتوانسته باشم انجام دهم (به جز دراز-نشست و همین وبلاگ‌نویسی البته!). راستش بوده ها! ولی حتمن آن‌قدر برایم مهم نبوده که زیاد درگیرش شوم و ازش احساس شکست و ناتوانی خرد کننده‌ای بکنم، آن‌قدر که الان یادم نیست که بتوانم مثال بزنم. تا این‌جای کار نتیجه این‌که موجودی هستم که به توان‌مندی‌های خودم اعتماد (کاذب؟!) دارم. خب برای کسی مثل من، قضیه‌ی ناتوانی و احساس عجز و کوتاه دستی کردن وقتی پیش آمده که حس کرده‌ام چیزی که می‌خواهم در شمال قرار دارد و من دارم به جنوب حرکت می‌کنم. یعنی که کلن در مسیری نیستم که می‌خواهم باشم و مسیر دل‌خواهم چنان عجیب دور و جدا ازم است که عملن غیرممکن است. می‌دانم آن‌هایی‌ که یک‌جوری هستند، می‌گویند که غیرممکن وجود ندارد. خیلی هم وجود دارد. بعضی از غیرممکن‌ها چنان گنده و غلیظ و کور کننده‌ هستند که آدم را مثل دستمال کاغذی مچاله می‌کنند و پرتاب می‌کنند زیر زباله‌دان وجودش. وقتی آدم زیاد در مورد این غیرممکن‌ها وسواس به خرج دهد و آبسسد شود، چیزی که از آدم باقی می‌ماند یک توده‌ی تلخ مچاله‌ی خاکستری است. اما حتا آن‌ها هم که شعار می‌دهند که خودتان باشید و راه‌تان را ادامه دهید و ریسک کنید و این‌ها، در این‌جا حق باهاشان است. در واقع چاره چیست؟ براساس تئوری بازی‌ها، این فقط ما نیستیم که تعیین‌کننده‌ی جایگاه‌ خودمان در زندگانی‌ایم. هزاران تاس و بازیکن دیگر هم توی این بازی شرکت داشته و دارند و اثر پروانه‌ای‌ تک‌تک‌شان از اول آن موقعی که ما یک مشت پلانکتون لجن‌زی بودیم تا حالا روی حرکات و نتایج حرکات‌مان اثر دارد. اوهوم خیلی ترسناک و دپرس کننده است. احساس ناخوشایند بی‌اهمیت بودن به آدم می‌دهد. چه برسد که یکهو نگاه کنی و ببینی که وسط هزار تار در هم پیچیده‌ی بازی‌ها بدجور گیر افتاده‌ای. حس خفگی می‌کنی. افسرده می‌شوی و تمام وجودت پخش و پلا می‌شود وسط زندگی. خودت این‌جایی اما داری یک زندگی موازی نداشته را زندگی می‌کنی که درد دارد. بعد خب مازوخیست درونی آدم هم یک سوزن دستش می‌گیرد، هی زخم‌های آدم را نشان می‌دهد و می‌پرسد "این‌جا درد می‌کند؟" بعد یک سوزن فشار می‌دهد تویش.
از این‌جا وارد بخش هپی اندینگ و هیوغ این یادداشت می‌شویم. این همان ‌جایی است بعد از چند روز خودآزاری، یک کمی بلند می‌شوید و به خودتان نگاه می‌اندازید و به چیزی که می‌بینید نچ نچ می‌کنید. بعد با نک پا می‌زنید به خودتان که "هوی، چه خبرته؟ پاشو جمع کن بساطتو". کمی نک و نال می‌کنید و بعد بلند می‌شوید، شل و بی‌حال، بساط را بقچه می‌کنید و می‌گذارید توی هزار تا فولدر زیپ شده‌ی توی هم و زندگی‌تان را از سر می‌گیرید.
واقعیت‌اش این‌که همین زخم‌های سر باز کرده و همین برآیند دردها و اندوه‌های مدفون شده هستند که از آدم، "من" را می‌سازند. وگرنه که همه‌ی آدم‌ها می‌شوند ورژن‌های مختلف کتاب‌های پائولوکوئلیو! (الان نمی‌دانید چه‌قدر خوش‌حالم که مجالی برای اعلام نفرت از این آقا برای خودم درست کرده‌ام!)

پی نویس: دارم تلاش می‌کنم "بعضی" از خواننده‌های ریل‌لایف وبلاگ را ایگنور کنم و تصور کنم که این‌جا را نمی‌خوانند. دارم سانسورم را روی خودم کم می‌کنم. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سخت است و می‌دانیم که بعدترها حتمن همین کسانی که دارم نبوده فرض‌شان می‌کنم، همین سانسور نشده‌ها را توی صورتم خواهد کوبید. یعنی که I know this is gonna come back and bite me in the ass! ولی خب که چه؟

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

غغغغغغغغغغغغ

الان بنشینم همین گوشه‌ای که ولو شده‌ام، کمی کجکی شوم و سرم را بکوبم به میز پاتختی بلکه یک چیزی حوالی مغزم تکان بخورد که یا درست شوم یا فراموشی بگیرم و عاقبت به خیر شوم.

آخر آدمیزاد نباید که در یک روز هم این‌قدر حالش بد باشد، هم کالیفورنیکیشنش تمام شده باشد، هم هنک مودی‌اش این‌قدر بغض بکند توی نیم ساعت و بعد هم آدمیزاد خیر سرش بخواهد بیاید این گوشه کز کند و هی یک حرف‌هایی‌اش بیاید که نشود این‌جا بگوید و هی هم نه هیشکی وسط زندگی آدم درست و درمان باشد این روزها و نه هم که بشود هیشکی نباشد و آدم دو دقه همینجوری واسه خودش باشد. این‌ها همه جهت عربده زدن در محضر آقای عرش کبریایی.
بعد هم هی آدم ته اعماقش بداند که آن‌قدرها هم نکبت‌زده نیست روزگارش و دلش بخواهد که یک بچه‌ی سیاه‌پوست فقیر و بی‌خانمان باشد که بتواند بنشیند درست و حسابی دلش برای خودش بسوزد و فحش بدهد به روزگار. اصلن وقتی آدم در یک چنین شب مبارکی، در یک چنین مقیاس گنده‌ای روی موج غصه خوردن است، چه دلیلی دارد که برای بچه‌ی سیاهی که نیست غصه نخورد؟ اصلن چرا یک فیلم قتل عام نگذارد و ننشیند برای جنایت‌های جنگ جهانی دوم این‌قدر غصه بخورد تا خفه شود؟


خواننده‌ هه هم از آن ور مانیتور برای آدم جاج نکند و سعی نکند این پست اول را به در و دیوار ربط بدهد و حواسش باشد که آدم گاهی حق دارد که صرفن یک حجم تلخ معلق باشد برای خودش. لطفن.

بعد من الان دلم یک کاکتوس می‌خواهد. نه که من آن‌قدر ویرد باشم و قیافه‌ی تنهای فوق بشر بودنم بیاید که کاکتوس بهترین دوستم باشد و بگذارمش جلویم و برایش درد دل کنم و این‌ها، نه! من همین‌جوری دلم یک کاکتوس کوچولوی گرد قلمبه‌ی تیغ‌تیغو می‌‌خواهد که بنشیند روی میز پاتختی‌ام و برای خودش قلمبگی‌اش را بکند و من هم هی خوشم بیاید از بدقوارگی‌اش. هی دلم ضعف برود برای همین‌جوری الکی بودنش.

حالا که کاکتوس نیست و من هم اصولن موجودی نیستم که حق انتخاب از بین "پرسه زدن نصفه شبانه در خیابان" و "زنگ زدن به یک نفر در ساعت 2 نصفه شب صرفن جهت نق زدن" داشته باشد؛ یک راه خوب‌تر اما نه به قدر کافی دل خنک کنی هم هست که آدم برود بوکفسکی‌اش را بخواند و در فضای اف ورد‌های آب‌دار و منطق [...] از شب نکبت‌اش نهایت استفاده را ببرد.


پس نوشت: خوبی‌‌اش این است که الان این‌قدر در محضر وبلاگ هه‌ و دفتر یادداشت هه‌ نق زدم که "نق دانم" همچین خنک شد و بعد از چند ساعت بغ کردن و بوکفسکی خواندن، حتا به دلایل نامعلومی کمی احساس سرور و شعف می‌کنم ته معده‌ام که البته ممکن است سوء هاضمه باشد ولی به هر حال حس کیف‌داری است و ازش مچکرم.

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸


کاوه ای پیدا نخواهد شد،
امید
کاشکی اسکندری پیدا شود.

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

اینکه دستات رو روی سر میذارن...

این میدان جنگ، شهر من است...
آن خیابان آتش گرفته، زادگاه من است...
این قیامت، وطن من است...
آن که خوانده نشد، رای من بود...
آن جوان کتک خورده، دوست من است...
این کابوس بزرگ، زندگی من است...
این هیبت خم شده ی شکسته، منم، ماییم...
این چیزی است که از "ایران؛ خرم بهشت من" من مانده، باید به اش افتخار کنم؟


پی نوشت: شاملو همچنان "درد مشترک" است:
مردی چنگ در آسمان افکند
هنگامی که خونش فریاد
و دهانش بسته بود


شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی... زرشششششششششک

تصحیح می شود: ایمان بیاوریم به فصل سرد. نه آغاز فصل سرد، که عمق عمق عمق سرمای استخوان سوزش. حالا می تونیم با خیال راحت واسه خودمون سگ لرز بزنیم تا جونمون در بیاد.

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

Now, who dares to be a millionare?!

بیچارگی انتها ندارد... می خواهی ستاره ی مراسم اسکار باشی یا زاغه نشین یا خیابان خواب. فاصله ی کوداک تیتر تا زباله دانی های بمبئی برای تو کمتر از یک نفس است. بنشین سر جات بچه جون!
این جایی است که حضرت عرش کبریایی برایت آماده کرده،
پاها در محدوده ی گلیم شخصی،
این است عدالت روزگار...
آره پسر کوچولو!
من حق ندارم سرم را بکوبم به دیوار که: "مرده شور همه شو ببرن... این لجن دونی آشغال، ارزش تف انداختن هم نداره."
تو حق نداری بگویی: "کابوس زندگی من بعد از برآورده شدن آرزوهای بچه گانه ام، بعد از زندگی در سرزمین پریان، بعد از دست دادن با میکی ماوس، تازه شروع شد."
دنیل بویل حق نداشت تو را از دنیای کوچکت خارج کند، حق نداشت آرزوهایت راو برآورده کند.
این سایت ها و روزنامه های لعنتی حق ندارند مانند حیوانهای شیه سازی شده، از بزرگ شدنت عکس بگیرند؛ از خوابیدنت توی خاک های خیابانهای بمبئی؛ از دگردیسی کت و شلوار چند هزار دلاریت به لباسای شندره ی امروزت؛ از دیزالو شدن دنیای پریانت در سیاهچال جبر سرنوشتت...
یالا کوچولو، صاف بایست و توی چشم زندگیت نگاه کن. این چیزی است که فرش قرمز به تو هدیه داده... این است دلیل اینکه که دنیای افسانه های پریان فقط برای قصه های قبل از خواب خوب است... درس وحشتناکی گرفتی از روزگار: زاغه نشین، هرگز میلیونر نمی شود!

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

وای نه... وای نه... وای نه... خدایا، یه کاری بکن که تا قبل از عید تلویزیون ایران منفجر شود، یا کاری کن که بنجامین باتن ساخته نشده باشد، یا اسکار هنوز برگزار نشده باشد.
وای خدای من، یه کاری بکن که اینها بنجامین باتن و میلیونر زاغه نشین را دوبله نکنند، جرواجر نکنند، از تلویزیون آشغالشان پخش نکنند. خواهش می کنم... حاضرم همه ی دی وی دی هایم را به رویا قرض بدهم ولی نبینم روزی را که اینها بخواهند بنجامین باتن را ریز ریز کنند!

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

Worse and The Worst

A week ago: It could be worse...
Five days ago: Yeah... It could be worse...
Three days ago: Still it could be worse...
Two days ago: Well, I guess it could be worse...
Yesterday: It is THE WORST... I'm sure it is... EXPLOSION!
Today: According to the MANkind; I think yet, it could be worse!!!

P.S: Pay extra attention to the word, MANkind!

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که: ای عرش کبریایی، چیه پس تو سرت؟ کی با ما راه میایی جون مادرت؟!

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

هنر نزد ایران موزیک است و بس!

چند سال پیش همین ها افتادند به جان گیتار و تا می شد ری...دند به کل هیکل این ساز! هر چه ارزش هنری داشت دادند به باد فنا، در نتیجه می شد در خیابان آدم هایی را دید که ساک گیتار را با ورق پاره و تخته چوب پر می کردند و می گذاشتند روی دوششان! ساک گیتار روی دوش همانقدر اعتبار می آورد که چسب روی بینی!

حالا همین ها از گیتار خسته شده اند و به ویولون روی آورده اند ولی به شکل دیگر! خوبی ویولون این است که آدم ناشی حتی نمی تواند توی دست بگیردش. البته ناشی گری هم نیست همه اش، مقدار زیادیش هم شدت احمق بودنشان است. یکی نیست به این الاغ های ایران موزیکی بگوید: "اوهوی رفیق! این دختر دماغ عملی ِ بی ام و سوار تو، با اون ناخن های مانیکور کرده ی درازش، چطوری روی ویولون انگشت گذاری می کنه؟" یا اینکه: "عزیزم اون که توی دستته اسمش آرشه است! چماق نیست که اونجوری گرفتیش!" یا حتی: "هی خوشگله، از اون صدای آهنگ در میاد، ملاقه ی سوپ نیست!"

حالا من تا چند هفته پیش خیال می کردم قضیه به همین ها ختم میشه، تا اینکه... این یارو و کل اکیپ کلیپ سازی و آهنگسازی و شعرشون یک نفر نداشتند که بفهمد ویولون را با دست راست نمی گیرند!!!!

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

پا برهنه در بهشت

این پست تنها به جهت خالی کردن عقده و پیرو مسئله ی نفرین های یواشکی نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد.

اینجا خیلی گل و بلبل است. همه چیز خوب است به جان شما. یک ذره سرمان را شیره مالیده اند که می شوریم خوب می شود؛ سرطان که نیست! یک ذره هم همگی دسته جمعی با فرهنگ و با ادب و با شعوریم که خدا را شکر. ما هم که یک عالمه سر به راهیم. بوی قرمه سبزی یک ذره هم از کله ی ما نیست، از سلف است (ناهار چمن پلو داریم)، برای ما پاپوش درست کرده اند. ما حتی یک ذره هم به ستاره هم هیچ علاقه ای نداریم؛ چه دانشجو باشد چه هتل 5 ستاره. در حومه ی بهشت هم زندگی می کنیم. لغت "خراب شده" را هم بدخواهان از خودشان درآورده اند، یک ذره هم به ما مربوط نمی شود. مغز ما یک ذره هم خیال فرار کردن ندارد. یک عالمه هم شما استادی و زورت زیاد است.
بیخود تلاش نکنید که از این پست سر در بیاورید. جز همکلاسی های من کسی قرار نیست از این پست چیزی دستگیرش بشود. برداشت های ویژه هم موقوف (حتی شما دوست عزیز!).
اما اگر درباره ی نفرین ها ی یواشکی نظری دارید و می خواهید کسی را یواشکی نفرین کنید اینجا جای مناسبی است. در ِ گوشی کامنت بگذارید. بین خودمان می ماند.

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

لعنت به آدم بزرگها

عدالت به سبک آنها
اگر مدتی است گریه نکرده اید برای نخشکیدن چشمه ی اشکتان هم که شده سری به لینک بالا بزنید. شاید بگویید اینها در اثر اسهال احساسات است، خوب بگویید .هیچ چیز در زندگی به اندازه مکافاتی که بچه ها از اعمال آدم بزرگها می کشند مرا خشمگین و ناراحت نمی کند. شازده کوچولو ها هنوز هم نتوانسته اند آدم بزرگ ها را اهلی کنند. آدم بزرگها هنوز هم مشغول حکومت کردن به ستاره های خیالی شان هستند لعنت به این بزرگی!

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۷

حق مسلم من!

هرکسی حق دارد دیدگاه مزخرف خود را نسبت به همه چیز داشته باشد و من هم حق دارم تا دلم می خواهد یواشکی به این افراد فحش بدهم و با نفرت نگاهشان کنم، حتی اگر طرف استاد باشد. مگر نه؟ اینها حقوق مسلم انسانی است! دموکراسی به روش من!

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷

لعنت

لعنت برتمام آن وقتهایی که خیر سرم می خوام یک پست بنویسم و بلاگر باز نمی شود. لعنت بر این اینترنت. لعنت بر این سرعت. لعنت... لعنت...لعنت. آخر این بلاگر بیشتر وقتها چه مرگش است؟