‏نمایش پست‌ها با برچسب الهامات نصفه شبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب الهامات نصفه شبی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

این که می بینید دوباره بعد از یک میلیون و اندی سال، کیبورد در دست گرفته‌ام تا جفنگیاتی چند ببافم در این مکان کپک زده‌ی نموده شده‌ی طفلکی‌ام، از این روست که فردا اولین امتحان ترم جدید را در پیش رو داریم. این بر طبق رابطه‌ی "هرچه بخواهی درس توی مغز فرو بکنی، مغز بدبخت از آن‌ورش بلاگ‌نوشته استفراغ خواهد کرد"، است. حتا +1000 عنوان گودر نموده‌ام تا صفر گشته و الان به قاعده 2 ساعت است که روی چارپایه دم در گودر نشسته‌ام و یقه‌ی آیتم‌های تازه از راه رسیده را می‌گیرم و مگس‌های گودر را می‌شمارم که بسیار سرگرمی فرح‌بخشی برای شب امتحان است.
ساعاتی قبل، از تماشای مجدد فیلم "نموده شدن نادر و سیمین و بقیه دور هم" برگشته‌ام، چرا که وظیفه داشتم علاوه بر یک بار دیدن فیلم،‌ یک بار هم اهالی خانه را به زور به مکان فرهنگی سینما بکشانم. وگرنه این سرپرست خانوارمان و مادر بچه‌ها بسیار تنبل می‌باشند و ترجیح می‌دهند فرهنگ به خانه‌شان بیاید و توی دستگاه دی‌وی‌دی شان بنشیند و خودش را بنمایاند و آن‌ها روی کاناپه‌شان لم دهند.
سپس به خانه برگشته، اندکی بعد به مطربی پرداختم. بعدش نوبت مباحثات قلمبه در باب هنر سینما و سایکوآنالایز نمودن نادر و سیمین و رفقا بود که بسیار منبر خوبی داشتیم.
سپس فیس‌بوک رفته و همسایه‌های دوران کودکی والدینمان را سرچ نمودم.
هم اکنون یک هارد یک هوار بایتی را تا نزدیک خرخره پر نموده‌ام که بیچاره هی دارد فیلم عق می‌زند. ریفلاکس دارد بی‌نوا.
تلویزیون خارجکی‌مان قطع است و خانه قاعدتن باید در سکوت نزدیک به مطلق به سر ببرد، اما پدرمان موسیقی مورد علاقه‌اش را در باندهای پیل پیکر پخش می‌کند و تا به "نیلیم آمان آمان، ساری گلین" می‌رسد، به همراهی مادرمان دوتایی می‌زنند زیر آواز و لهجه‌ی ترکی پدرمان، به طرز خجالت آوری به سمت بروجردی میل می‌کند و مادرمان هی سعی می‌کند بهش تلفظ صحیح یاد بدهد اما به عبث است. ما بچه‌های خانه، نه ترکی بلدیم و نه بروجردی و نه فارسی حرف زدنمان به آدم می‌برد. مادرمان به‌مان می‌گوید "بی‌غیرت‌های غرب‌زده". پدرمان "بی‌ریشه" را هم به صفات‌مان اضافه می‌کند و ما هار هار می‌خندیم. سپس آن‌ها آرزو می‌کنند که ما بی‌غیرت‌های غرب‌زده‌ی بی‌ریشه، به سلامتی این مرز پر گهر را وداع گوییم و آن‌گونه که آن‌ها جوانی‌شان را در این خاک پاک تلف کردند، نشویم خدای نا‌کرده.
برنامه‌ی فعلی زندگی‌ام این است که امشب تا پاسی از بوق سگ، فارماسی بر سر بکوبم و سپس فردا امتحانم گلاب به رویتان شود و در ادامه، بقیه‌ی فردا را به چرت زدن سر کلاس‌ها بگذرانم.
مچکرم

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

یک نفر بردارد بنویسد و تشریح کند برای ماهی بزرگی که شده شبیه علامت سوال، که آیا آدم ها مجموعه ی داشته ها و کرده هایشان هستند یا مجموعه ی عظیمی از نداشته هایشان؟ از آدم هایی که دیدار نکرده اند هنوز؟ از ماجراها و دردسر هایی که نداشته اند؟ از زندگی هایی که نکرده اند؟
یک نفر که می داند، بگوید آیا تعداد دفعاتی که می توانی سنگ را روی آب بپرانی تو هستی یا تعداد دفعاتی که نمی توانی؟
بگویید ببینیم آدم ها آن همه چیزهایی هستند که آفریده اند یا آن همه تر چیزهایی که هنوز نیافریده اند؟
یک نفر سر پاسخ یابی را باز کند...

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

برای چه زیباست شب؟

من می دانم که یکی از بزرگترین خیانت ها را به بشریت، آن کسی کرد که خوابیدن در شب را اختراع کرد.

تازگی ها، مردم دو دسته اند: دسته ی اول آنهایی که شب ها بیدارند و دسته ی دوم آنهایی که لوزر هستند.

بیان شاعرانه اش که از خودم تراوش کرده ام این است که در شب، پرده ی تاریکی که روی همه چیز کشیده می شود، صورت ها و ظاهرها را از بین می برد و می ماند صورت مثالی. چشم از کار می افتد و ذهن فعال می شود. آن وقت فعال شدن ذهن همان و هجوم اندیشه ها همان. اینقدر که وقتی بهش عادت می کنی، شب خوابیدن برایت دشوار می شود. خانه که خاموش می شود و تاریک، این قدر فکر و ایده توی سرت جولان می دهد و اینقدر محشر است که تمام گندی های روز، ماستشان را کیسه می کنند و تو می مانی و یک کرور فکر که تمام طول شب، وقت برای رسیدن به همه شان کم است و آرزوی پنسیو* می کنی!
بعدش آدم باید بتواند تمام روز را در انتظار شب بنشیند و هرشب با کله فرو برود توی خنکی شب های تابستان. فیلم ببیند (که لطفن اکشن نباشد) و کتاب بخواند (ترجیهن فلسفی یا هرچیزی که فکر کردن شدید می خواهد) و بنویسد و لذت ببرد از سرعت فکر و قلم توی عمق شب که سیال است و از نبود آن حجم چگال و روشن روزمرگی های روز. و این تگ الهامات نصفه شبی را دست کم نگیرید که عالمی دارد برای خودش.
بعد آن قدر چشم و گوش و دماغ و کله اش پر بشود از شب، که صدای اولین شعاع های خورشید افکارش را پاره کند و فاز بعدی شب: تماشای طلوع قرمز رنگ خورشید از لا به لای ساختمان های بی شاخ و دم شروع بشود. بعدش کولر را خاموش می کنی و پنجره را باز می کنی و از خنکی سبک بامداد، می خزی زیر پتو و می بینی که چطور فکرها درست با روشن شدن اتاق تغییر شکل می دهند و این که دیگر نمی توانی مثل طول شب فکر کنی، همه چیز زیادی منطق روزمره به خود می گیرد و فیلسوف درون آدم می گیرد می خوابد.

همه ی این ها که چی؟ که اینکه، هرکاری می کنید، به خاطر بشریت هم که شده کمی وجدان داشته باشید، تمام شب های زندگی تان را با شب به خیر کوچولو خاتمه ندهید. نشئگی شب را از دست ندهید وگرنه لوزری بیش نیستید. و قال ماهی بزرگ...

و من می دانم که از همان شبی که بشر برای اولین بار گرفت خوابید، فراموش کرد که چه چیزی را از دست داده، چون شب ها را که معرکه خانه ی** آکروبات بازی فکر و حافظه بود، از دست داد.




* pensieve همان است که شاید به اسم قدح اندیشه می شناسیدش.
** من نمی دانم واژه ی معرکه خانه واقعن وجود دارد یا نه. از خودم در آوردم.


پی نوشت: سعی کنید شب بیدارتان را در جایی بگذرانید که اهالی خانه مرتبن برای گلاب به روتون از جلویتان رد نشوند و صدای مکرر سیفون، ضد حال بهتان نزند. و بهتان اطمینان می دهم، هرچقدر هم که تلاش کنید، حتا در شدیدترین تخیلاتتان، ممکن نیست بتوانید صدای سیفون را به صدای آبشار تغییر دهید. بیخود زور نزنید.




دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

به طرز گنده ای کنجکاوم ببینم که بچه ی 4 ساله ای که در جواب "اسم بهترین دوستت چیه؟" جواب می دهد که "بهترین دوستم خودمم." و از کشف یک "منو" ی جدید در قسمت "اپلکیشنز" موبایل مامانش ذوق می کند و برای خودش فلسفه ی "شعرو باید با آهنگ خوند، وگرنه بی ارزشه" دارد؛ وقتی به سن من برسد چه جور جونوری از آب در می آید.
آخر یادم است ما در چند سالگی خیال می کردیم مونیتور و کیبورد کامپیوتر به هم چسبیده اند و نهایت نبوغمان خواندن A B C D در حضور داماد دایی ناتنی مادربزرگمان بود که منجر به ذوق مرگ شدن اهالی فامیل و افتخار مرگ شدن والدین گرام به شیرین زبانی فرزند دلبندشان می شد و ما دلمان خوش می شد به 7-8 عدد لپ کشیده شدگی! تازه من از خوبهایش بودم، بعضی از عموزاده و عمه زاده ها با تلفظ "مینوچیلی" به جای "لیمو شیرین" غایت استعداد و خوشمزگی شان را به نمایش می گذاشتند!

همیشه به نظرم ما دیگر آخرین مدل بودیم. هیچوقت به ورژن های جدیدتر فکر نکرده بودم... حالا فکر می کنم.

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۸

کتاب نخواندن و فیلم ندیدن هیچ دردی از هیچ کسی دوا نمی کند. لطفن فاجعه را توی صورت همدیگر نکوبیم، به خدا غسالخانه موزه ی لوور نیست که دیدن جسدهای از فرم افتاده اش را به هم توصیه می کنیم، دادگاه و اعتراف هم نوبر بهار نیست. آدم باشیم. شعورمان را بگذاریم توی جیب مخفی سمت چپ روی سینه مان، یک رز سبز هم می چسبانیم روی جیب بیرونی، بدون شیون می دانیم، بدون غوغا می فهمیم. بستن چشم ها موقوف، حتا اگر کف می رود تویشان و می سوزند لامصب ها و حتا اگر شامپوی "چشمو نمی سوزونه" موجود نیست، از ته دل بزنیم زیر آواز؛ اینجا صدا می پیچد آدم از خودش حظ می کند.

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

یه چیزی هم هست...

1.
- انقدر دلم می خواد کار جدید و عجیب غریب بکنم...
- تا حالا تراکتور روندی؟ یا لیفتراک؟

2.
- چقدر این همونیه که می خواستی؟
- زیر صفر درصد!

3.
- قول می دی این دفعه یاد بگیری آدم بشی؟ قول بده از یه سوراخ لااقل بیشتر از این 200 باری که گذشت، گزیده نشی.
- هان؟

4.
- راستشو بگو. واقعن نشد؟
- جراتشو نداشتم کاری کنم که بشه.

5.
- واقعن؟
- سکوت...

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

دیدی؟ بعضی وقت ها هست که یاد آن هفته قبلی می افتی که اینقدر دور شده که حتا اگر دست دراز کنی هم نمی توانی بگیریش (آخر می دانی که؟ صورت های فلکی عقرب دندانه دار شاخ بلند چلاق را هم با همه دوری اش می شود گرفت؛ فقط کافی است دست دراز کنی.). این که می گویم همان هفته قبلی است که انگار دارد از توی فلش بک های سیاه سفید خط خطی دیده می شود، همانی که تویش ستاد می رفتیم و سبز می شدیم و توی خیابان بوق بوق می کردیم. کمی به حافظه تان فشار بیاورید، یادتان می آید؟ آن وقت برمی گردی به دیشبت که از شدت اسپاسم های عصبی به خودت می پیچیدی و به امروزت که احساس حال به هم خوردگی پیدا می کنی از انجام دادن کارهای روزمره ی همیشگی، که همه اش فکر می کنی "آخر تمام وقت دنیا را داریم برای انگل پاس کردن". بعد هم که دوباره شب می شود و قبل از خواب فکر می کنی به اینکه فردا چه خواهد شد؟ و هی فکر می کنی و فرضیه می سازی و تز می دهی و آخرش هم جواب نمی گیری، پوففففف...

به طرز احمقانه ای دلم به همین زودی برای سرخوشی و روزمرگی و زندگی نرمال تنگ شده. ):

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی... زرشششششششششک

تصحیح می شود: ایمان بیاوریم به فصل سرد. نه آغاز فصل سرد، که عمق عمق عمق سرمای استخوان سوزش. حالا می تونیم با خیال راحت واسه خودمون سگ لرز بزنیم تا جونمون در بیاد.

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

یادداشت پایانی برای روزهای قبل از فردا...

این روزها را دوست داشتم. این روزهایی که آنقدر تشعشعات سبزمان را برای همه پرتاب کرده بودیم که به جای تحویل دادن صورت های سرخ از خشم، برای گشت ارشاد می خواندیم:"نیروی انتظامی، سبز تو هم قشنگه!". این روزهایی که چیزی به نام "امید" را، بعد از سال ها، از خواب خرس وار گنده اش بیدار و در همه ی آیتم های سبزمان خلاصه کردیم. این روزهایی که با هم سبز پوشیدیم و شعار دادیم و شعر خواندیم و توی خیال خودمان، شیشه ی عمر دیو را شکستیم. این روزها همه را دوست داشتم، همه ی همه ی همه ی آدم هایی را که فارغ از اینکه شاخ داشتند یا دم، همرنگ من بودند.
خوشحالم که این دوره را دیدم. خوشحالم که در این وضعیت خودم را با شعارهای روشنفکرانه کنار نکشیدم. خوشحالم که آن روز آنجا بودم تا به آن پسر جوان مو سیخ سیخی توی زانتیا چشمک بزنم و دوتایی با هم بزنیم زیر خنده، خنده ی صمیمانه ای از یک غریبه که هرگز فراموش نخواهم کرد. آنقدر خوشحالم که دلم می خواهد همه ی آدم های توی خیابان را بغل کنم و جیغ بزنم و با دست، موهایشان را هم بریزم!
و از منتهای اعماق بی رنگ (و نه سبز) وجودم تاسف می خورم به حال شماهایی که این مدت دماغتان را سربالا گرفتید و با دیدن مچ بندهای سبز ما، پیف پیف راه انداختید که: "واه واه! عوام! پوپولیسم! جوگیری! هیجان کورکورانه!" . برایتان اینقدر متاسفم که از شدت تاسف دود از کله ام بلند می شود، چون ممکن است هیچگاه دیگر معنای "زنجیره ی انسانی" را تجربه نکنید، زنجیره ای که ما را از درون وجودمان به هم وصل می کرد.
از موسوی برای همیشه صادقانه سپاسگزار خواهم بود. نه به خاطر شعارهایش، نه به خاطر پوززنی احمدی نژاد و نه به خاطر حرف های رنگارنگ؛ به خاطر این روزها و این یادآوری سبز سبز سبز سبز...

و فردا... ما ایمان می آوریم به آغاز فصل سبز.

پ.ن: این جمله را دیروز در استقبال از خاتمی از روی یکی از تابلوهای دست نویس مردم خواندم که به نظرم یکی از قشنگ ترین جمله هایی بود دیروز گفتیم و شنیدیم: شاید این جمعه برود؛ شاید...! قشنگ نیست؟ شاهکار است!

پ.ن2: این متن حماسی جان گداز را من از کدام سلول های لوب وبلاگ نویسی مغزم در آورده ام؟! ظاهرش که اصلن شبیه من نیست، گیریم که حسش عینن همین حس خودم است.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

شاخه گلی برای...

1-اینقدر حالم به هم می خورد از این معلم یا استادهای دینی که به زور می خواهند ادای آدم های با ظرفیت و انتقاد پذیر و "من فضای کلاسم بحث و گفت و گوئه" و "نظر بدید تا به نتیجه برسیم" و اینها را در بیاورند. اینقدر نفرت انگیزند وقتی تکست بوک را می گذارند جلویشان و قیافه ی مهربان و پیر دانا وار به خودشان می گیرند. وقتی با گردن کج و یکوری و با پوزخند توی حلق آدم زل می زنند تا بعد از 10 دقیقه فک زدن و دلیل آوردن و فلسفه بافتن و پته ی اعتقاد خود را روی آب ریختن، برگردند بگویند: خوب حالا کس دیگه ای نظری نداره؟ کی گفته که حتا یک نفر توی این دنیا از استادهای دینی انتظار دارد که دموکراسی برقرار کنند؟


2-می دانستی که آدمها از درک این یکی هم عاجزند؟ در کنار همه آن چیزهای دیگری که از درکش عاجزند. یعنی می دانستی و انتظار داشتی یا فقط همینجوری از روی خریت انتظار داشتی؟

3- آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند: یکی آن هایی که معنی فاشیست را نمی دانند و از بیخ فاشیست اند و دوم آن هایی که معنی فاشیست را می دانند و از بیخ فاشیست اند.

پی نوشت: 1 و 2 و 3 هیچ ارتباطی به هم ندارند. همینجوری الکی توی یک پست کنار هم نشسته اند.

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

خود سانسوری

من .......... ........... ........... ........... ........ ........... .............. ...... ............ و حتی شاید ........ .... ............. ........... ..... ... .
گاهی هم ...... ....... .......، ........ ..... .......... ........ خودم ...... ........... .......... ............ ............ و یا ......... ........، ....... .........، ....... ........... .......؛ نمی دانم ....... .......... ....... ................. ........ .............. ..... ..........، .......، ..........، ........ ... ........ ...... ... .............. ...... ............... ......... ..........! .... را هم ...... ......... ......... .......... ............ ..... .
........ .......... ......... . ............. ............... ........ ............. ......... ............... ....... چرا باید .......... ........... ..... ........ ...... ........... .
آخر ....... ...... ............. ........... ........... ........... .............. .. ........... .... .. ........... ............ ....... ....... ...... . . ............. . ...........، ....... ............ .
و اما .......... ........... ............. .......... . ............. ........................ ..............! (..... ........ ....... ........ ........... .) .................... . روی هم رفته .......... .......... ....... ............. .......... ............... ........ .......... ............ ......... ......... ..... ........ .......... ........ ...... ......... ...... ........... ..... ....... ....... ........... ............. .......... ....... ............... . چه طور ........ .......؟ .......؟ .....؟ ........... ....... ....... ............ ........... چه .............. ........... ........... ........ ........ ؟

پی نوشت: ....... ........... ........... ....... .............!!!

پی نوشت بعدنی: این پست کاملن مستقل از "عمو فیلتر باف" سر هرمس به دست آمده. به جان خودم...

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

به افتخار "خود چیز بینی"

البته این وسط یک راه دیگر هم وجود دارد. اینکه آدم مجبور نیست که هر وقت خودش را می بیند، به سبک اومپالومپاها دماغش را بگیرد و پیف پیف کند. می شود تصور کرد نسل چهارمی اصیل بودن الزامن به معنای شاخ و دم دار بودن نیست... می شود روشنفکر مآبی نسل سومانه را ازش کَند و ریخت توی زباله دان تاریخ و هزار بار به افتخار نسل چهارمی بودن و آس بودن پیش خود آدم ذوق کرد و برای این 8-10 سال اختلاف سن طلایی کف زد. می شود که آدم واسه ی دل خودش یک تابلوی نئون رنگ و وارنگ و جذابی شود...
پس عجالتن برمی گردیم به شیوه ی [...] خودمان.


سوال فلسفی: را اصولن غر زدن و ناراضی بودن خیلی کلاس دارد؟!


نکته: "خود چیز بینی"، متضاد "خود ناچیز بینی" است، لابد!