‏نمایش پست‌ها با برچسب از خوشی های کوچک زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از خوشی های کوچک زندگی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۹۰

موجود تنبلی هستم. خیلی تنبل. در این حد که ناخودآگاه برای هر کاری می‌گردم و به آن مدلی انجامش می‌دهم که عضلات کم‌تری نیاز به منقبض شدن داشته باشند. مثلن کتاب خواندن برایم اخیرن کار سختی شده. چون عضلات مغز را بدجوری به کار می‌اندازد. حالا اگر می‌خواهید بگویید ای خنگ خدا مغز که عضله ندارد، باشد بگویید. اما مغز من گاهی لیترالی منقبض می‌شود، گاهی دچار اسپاسم می‌شود و گاهی همین‌جوری فلج و به درد نخور لم می‌دهد توی جمجمه‌ام. وای به حال وقتی که لوب آهیانه‌ام بپرد! حالا برگردیم. گفتم که کتاب خواندن برایم سخت شده بود. تا این‌که یاد گرفتم یک سری نرمش‌هایی به مغزم بدهم و در نقش باتری برایش عمل کنم. خب اطلاع داریم که من این‌جور کشف‌هایم را همیشه در بدترین و نامناسب‌ترین لحظات زندگی‌ام می‌کنم. این یکی را هم وقتی که داشتم بیست و یک ساله‌ی آویزانی می‌شدم و برای خودم تولد تولد می‌خواندم یافتم. امتحانات هم که این‌جور اکتشافات و ژانگولرهای از زیر درس در روی را حسابی لذت‌بخش می‌کنند. این‌طوری شد که من تنبل با عضلات تحلیل‌رفته‌ی مغزم، با شعفی دو چندان با کله به داخل یک جریان سریع، خیلی سریع و کف آلود و خروشان و هیجانی از کتاب‌ها پرتاب شدم. فان که دارد. احساس قدیمی آشنای خوبی هم به آدم می‌دهد. بسیار هم ارضا کننده است. درس‌ها هم ظاهرن بلد شده‌اند که صبح امتحان در عرض 2-3 ساعت خودشان خوانده شوند. خوب است دیگر.
ها داشت یادم می‌رفت. اصلن این‌همه به‌ هم بافتم که بگویم توی همین 3-4 روزه،‌ وسط امتحانات، 3 تا کتاب خوانده‌ام. حالا رسیدم به "تصویر دوریان گری" اسکار وایلد که یک‌بار هم خواندن ترجمه‌اش را قبلن شروع کرده بودم و مغزم توان تحلیل ترجمه‌ی بد را نداشت و ول شد. اما حالا ورژن انگلیسی‌اش خیلی خوب و روان است و تازه دارم بعد از مدت‌ها، دوباره یک متن انگلیسی بسیار گران‌قدری از لحاظ زبانی می‌خوانم و همین‌طوری نیش‌ام را فرو کرده‌ام توی کتاب و دارم تا تهش را، جمله‌جمله‌اش را می‌مکم و خیلی کیف‌ناک است. جانمی.
این را هم داشته باشید از مقدمه‌ای که آقای اسکار‌ وایلد اول این کتابش نوشته. یادم باشد بین همه‌ی چیزهایی که قرار بوده یادم باشد و بنویسم، وقتی که بزرگ شدم و عقلم بیش‌تر شد این را هم بنویسم که این مقدمه چه همه حرف زیادی را توی چه کلمات کمی جمع کرده.

It is the spectator, and not life, that art really mirrors. Diversity of opinions about a work of art shows that the work is new, complex, and vital.
When critics disagree the artist is in accord with himself.
We can forgive a man for making a useful thing as long as he does not admire it. The only excuse for making a useless thing is that one admires it intensely.
All art is quite useless.
_Oscar Wild_

سه‌شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۹

آلارم موبایل را گذاشته بودم برای ساعت 5:51 دقیقه زنگ بزند. این نه دقیقه‌ی مانده به شش را همیشه می‌گذارم برای آن‌که لذت یک ‌snooze را خوابیدن، مرحمی باشد بر زخم صبح زود از خواب پا شدن. تنها دلیلی که باعث می‌شود صبح‌ها گردن خودم را نشکنم. ساعت زنگ زد و اسنوز زدم و پتو را تا زیر چانه‌ام کشیدم بالا و خوابیدم با یک لذتی توی صبح خنک که صورتم یخ زده بود اما تختخواب گرمم گوشه‌ای از بهشت بود. لذت دنیا و آخرت را می‌ارزید. بعد ساعت 6 دوباره زنگ زد و دوباره اسنوز زدم. ساعت 6:09 دوباره و اسنوز. 6:18 اسنوز. 6:27 اسنوز. فریاد مامان که مگه نمی‌خوای بری دانشگاه؟ من یه چیزی بلغور کردم که امروز تا ساعت 9 کلاس ندارم. بعد خوابیدم گوش دادم به سر و صدای آماده شدن و از این اتاق به اون اتاق دویدن و صدای شیر آب از دستشویی از این ور و صدای دوش از اون‌ور. 6:36 اسنوز. بعد یه صدای عجیب سشوار. بعد یکی اومد گفت سشوار سوخت، سشوار خودتو می‌دی من موهامو خشک کنم؟ بعد من پا می‌شم دو دور گیج دور خودم می‌چرخم بعد سشوارو از زیر کپه‌ی لباس و کابل یو اس بی و جزوه می‌کشم بیرون می‌دم دست هرکی که هست. بعد دوباره زیر پتو. یه ذره لرز زدن و دوباره گرمای بهشت زیر پتو. 6:45 اسنوز. صدای در و صدای بوق سرویس‌ مدرسه‌ها. خونه خلوت و ساکت دوباره. 6:54 اسنوز. موبایل بینوا بعد از یک ساعت، از هر 9 دقیقه صدام کردن ناامید شد. نه دقیقه گذشت و صداش نیومد. 10 دقیقه. 15 دقیقه. تنظیمش کردم روی 7:15. دوباره. 7:24. 7:33. 7:42. 7:51. 8:00... اسنوز. اسنوز. اسنوز. اسنوز. اسنوز... تا ساعت 9 صبح! فاچ دانشگاه اصن!
این بود خاطره‌ی من از یک صبح بهشتی در میان روزهای دوزخی زندگانی. خدافس

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

اسرار دو جهان آیا؟ رند آیا؟



بله. می‌خواهم دوستمان آقای حافظ را بگویم که بسیار سنس آو هیومر معرکه ای دارند و آدم را همچین قشنگ مشت و مال می‌دهند شب یلدایی. اصلن توی مرام‌شان نیست که شب یلدا کسی را بزنند یا حقیقت‌های تلخ و به‌درد نخور را که خود آدم آن ته و زیر مغزش زیر خاک و خل قایم کرده را بردارند بکوبند توی صورت آدم. اصلن نشده هیچ سالی توی این شب بخواهند برای آدم اخم و تخم کنند و جواب سربالا بدهند و حال آدم را بگیرند. شب‌شان است، خوش باشدشان.
خلاصه که امسال، بعد از نیمه شب یلدا، با هم تنها شدیم و فرمودند که: دو یار زیرک و از باده‌ی کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی. بعدش هم رو به نیش باز من تاکید کردند که: من این مقام به دنیا و آخرت ندهم. و بعدش من و آقای حافظ، کف دست راستمان را روی هوا کوبیدیم به هم و گفتیم: هیه! حالا ایشان هم حسابی کیفور شده و روی دور افتاده، می‌گوید: بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی. بعله! ازش که می‌پرسم شاهدت را رو کن، دیگر حسابی کار را به جاهای باریک می‌کشاند. دستش را می‌گذارد پشت گردنم ، پیشانی‌ام را می‌چسباند به پیشانی‌اش، چشم‌هایم را با نگاهش می‌گیرد‌ و قیافه‌اش را به زورجدی می‌کند و می‌گوید: یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی. می‌نشیند لبخند یک‌وری می‌زند و مرا تماشا می‌کند که کف زمین غلت می‌زنم و از خنده خُرخُر می‌کنم و برای هوا گرفتن تلاش می‌کنم.
به خاطر همین کارهایش است که عاشقش‌ام. همین سنس آو هیومرش و همین قلقلک‌هایش. این‌که درست بلد است چی بگوید و کِی بگوید. این‌که آدم را قشنگ بلد است. البته عاشق ربش و زلف پریشان‌اش هم هستم هم‌زمان، ولی خب...

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹



یعنی آدم یک روز از 6 صبح تا 10 شب بیرون باشد، همین جور دویده باشد و خسته و جنازه رسیده باشد خانه، بخواهد از سردرد بمیرد. بعد یک خواهر و برادر خوشحالی توی خانه داشته باشد که آینه ی اتاق آدم را یک چنین شکلی کرده باشند. آدم همین جوری بایستد لبخند پهن گشاد بزند، بعد برگردد ببیند هر دوتای شان ایستاده اند دم در اتاق دارند لبخندهای موذیانه می زنند. خب آدم روز و شبش که ساخته می شود هیچ، همچین روحش شاد می شود که با یک چنین موجوداتی زندگی می کند.

جمعه، آبان ۲۸، ۱۳۸۹



این شش ماهه ی گذشته آن قدر فیلم های جور واجور و حتا چرت و مزخرف دیده ام که انگار یک فیلتری توی مسیر حواسم پیدا شده که هر چیزی را که حواس چند گانه ام می گیرد، اول از این فیلتر رد می شود و بعد به بخش ادراک مغزم مخابره می شود.
در همی راستا، تازگی ها یک لذت عمیق و شدیدی کشف کرده ام که زندگانی ام را بسیار سرشار از کیف کرده و دارم از آن هلاک می شوم تقریبن. توانایی خواندن قصه های مردم عادی را پیدا کرده ام و به جز مواقعی که نزدیک به حد بحرانی خودکشی قرار دارم، تقریبن همیشه می توانم از به اجبار توی خیابان ماندن و تماشای مردم لذت ببرم. یعنی منی که از سر و ریخت و حرف زدن و لهجه و زندگی این مردم کهیر می زدم و نصف عمرم را به اثبات کله پوک بودن شان می گذراندم، الان از فرط همین معمولی بودن شان خوشم می آید. کاری که می کنم این طوری است که خیابان را مثل یک عکس بزرگی می بینم که می شود دانه دانه روی هر کدام از آدم هایش کلیک کرد و پنجره ی قصه ی طرف به صورت پاپ آپ باز می شود. این یک حس دل چسبی به آدم می دهند. انگار که به زور توی خیابان نمانده ای، که داری یک فیلمی می بینی یا یک کتاب قصه دار بدون اول آخری را می خوانی و این وسط پدید آورنده ای هم در کار نیست که بخواهد توی ذوقت بزند و داستانت را خراب کند. یک چنین حس عرفانی دارد. حس مستند وار نیویورک آی لاو یو یا آن یکی پاریسش را دارد. که خوب است.
بعد الان یک چیز خوبی پیدا کرده ام که اگر بتوانید بفهمید من خیابان را چه جوری می بینم. این
روزم و شبم و احتمالن تا یک چند وقتی ام ساخته شد با این عکس. خوبی اش این است که توی عکس، آدم ها حرف نمی زنند که شدت تظاهر و پدر سوختگی شان توی چشم بزند. کیف دارد زندگی.

چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹

یک پرنس چارمینگ دارم که توی کشوی میزم نگهش می دارم. دو نخطه دی. همین

دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۸

رویین تن، به جادویی که اسفندیار


بهشت جا نیست. بر سر این که مدت هاست توافق داریم. فعلن بهشت یک تاکسی سمند زرد آماده ی حرکت است در خنکی سبک هوای شب دی ماه. وقتی روزش قابل قبول بوده، به دلت چسبیده. نصف روز یله بر نازکای چمن رها شده باشی، با آدم هایی که بلدند لحظه ها را به طور غیر قابل باوری لذت بخش کنند. بعدش دو تا چهارباغ رنگی رنگی و رام، جلوی پایت دراز کشیده باشند، رویشان سر تا سر برگ نشسته باشد. رودخانه امروز روی اخلاق خوبش باشد، لوندی کند و زیبایی پروازی داشته باشد. مرغ های دریایی اش مثل پرهای معلق یک متکای پاره شده، هزار تا هزار تا، در حال پرواز که نه، در حال رهایی کردن و سفید در آبی غلت زدن و از جلوی دید آدم لیز خوردن باشند. اعصاب آدم سبک باشد، شل و معلق؛ آخرین وحشت جانت نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد لابد. بعد برسی به همان تاکسی سمند زرد آماده ی حرکتی که راننده اش به همه ی مسافرهایش بگوید "گُله". بنشینی، اول سفت و جمع و جور، بعد یواش یواشکی آرامش وسط غروب جمع بگیردت. راننده ذهن خوان باشد حتمن، ناغافل شیشه ها را بالا بدهد، صدای شجریان را بیندازد توی فضا؛ پر کند لا به لای آن نفس های عمیق را از صدای جادویی. پسر آن طرفی سرش تکیه به پنجره، خیره به نئون های رنگارنگ دنیا؛ دختر این طرفی هی انگشت های کشیده اش را نرم بلغزاند توی هوا، آرام، نامحسوس، انگار نوازش کند آن جو خاموش پر از آسودگی را. دست بکشد روی پوست زمان و مخمل صدا و نفس ها. بعد تو هی یواشی ات بشود، شلی ات بیاید، نرمی ات بشود. سرت را تکیه بدهی، ولرمی سیال فضا را تنفس کنی و فرو بدهی، فکرت آنقدر بچرخد که سرت بخواهد جوانه بزند. صدای فکر کردن بیاید. صدای فکرهای یواش کردن. فکرها توی فضا تاب بخورند، به هم بپیچند، هر کدام از میان دیگری سر بیرون آورد، ابر و باد بشوند و قطره هایشان روی پوست آدم ها بنشیند. تو یک آن نفهمی کجایی.
یک باره به خود بیایی، راننده، ماشین را آرام گوشه ی خیابان بایستاند، برایت "شب قشنگی داشته باشید" آرزو کند. بعد تو باید خودت را توی خنکی شب سر بدهی، اول سرت را و بعد همه ات را. شبح وار، با هر قدم، پا بگذاری توی واقعیت زندگی از واقعنی.
آن وقت است که تا پایان شب، غشای نازکی نرمی از بهشت بر پوستت می ماند و هی نوازش می کند شبانگی بودنت را.
بهشت است. باور کنید.

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۸

من می گویم هرکسی باید حق داشته باشد که از هر چیزی، فیلم یا کتابی یا چیزی، برداشت و استفاده ی خودش را بکند. کی گفته که آدم وقتی فیلم می بیند، یا کتاب می خواند، یا موسیقی می شنود، باید حتمن برود ببیند نویسنده چه می خواسته بگوید؟ آدم باید بتواند که از گفته ی خالق اثر، هر چیزی که دلش می خواهد بشنود. خالق هم نباید که دیکتاتور باشد!
من می گویم این عین حماقت است که آدم برود خودش را در بند فکر نویسنده یا کارگردان محدود کند، وقتی می شود از یک ایده ی قلنبه ی دیر به دست، یک حس ملوس نرم و نازکی برای خود آدم برداشت. اصلن مگر آدم خنگ است که برود خودش را درگیر مخاطب و نگاه عمومی و راستکی بکند؟ این کار مخاطب های خاص است، بیچاره ها (سلام فاطمه)! البته بعدش هم خوب است برود بفهمد پدید آورنده ی بیچاره حرف حسابش چی بوده، ولی در بندش که نباید بود. نمی خواهیم که برداشتمان را در دانشنامه چاپ کنیم و مرجع دیگران بشویم. یک عالمه طفلکی آدم نشسته اند به عنوان مرجع معتبر می نویسند.
حتا آدم باید بتواند فقط چون از بوی یک کاغذی، یا قطع بامزه ی یک کتابی خوشش می آید، آن را بخواند. یا چون از حس یواش خس خس ته صدای یک خواننده ای، مو به تنش سیخ می شود، او را گوش بدهد. اصلن چه فرقی دارد که پنکه را برای زمستان نساخته اند، وقتی می شود از آ آ آ آ آ آ کردن جلوی پره هایش و گوش دادن به صدای خرده خرده شده ی خود آدم لذت برد. دیگران باید بفهمند که بعضی وقت ها، کانتر آشپزخانه مناسب ترین جا برای نشستن و کتاب خواندن است. و این که مبل بیچاره شاید خودش هم خوشش نمی آید که فقط رویش بنشینیم و دلش می خواهد که آدم ازش وارنه آویزان شود و در حالی که موهایش روی زمین می مالد، به آدم هایی که روی سقف های فرش شده راه می روند و لامپ هایی را که از زمین به طرف آسمان آویزان شده اند روشن و خاموش می کنند، بخندد.
من می گویم تر که حق هر کتابی و فیلمی و موسیقی ای و شیئی است که ازش استفاده ها و برداشت های مختلفی بشود و به هزار دلیل مختلف دوست داشته بشود. اصلن من خودم اگر فرش بودم، هر روز دلم غنج می زد برای اینکه خودمی که الان هستم، روی حاشیه هایم راه برود و از این گل به آن گل لی لی کند و اگر از گل و حاشیه بیرون افتاد، از پرتگاه پرت شود و یاااااااا صدا کند!
اصلن بگویید این ها را توی منشور حقوق بشر بچسبانند.

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸




توضیح زیر نویس: ادای احترام به یک اما بواری که از لا به لای صفحات کتاب خاک خورده ی آقای فلوبر، می چرخد و می گردد و درست سر فرصتی که باید، می آید و خر آدم را می چسبد و می رود توی جان آدم. می رود تا زیر پوست آدم آن قدر جریان پیدا کند که حتا زیاد هم جرات نکنی غیر از خودت بدانی اش. تا بتوانی با جرات حرف آقای یوسا را زمزمه کنی و ایمان بیاوری که: "کتاب ها آدم را انتخاب می کنند."

یک روز دلم چون گیس ...

آقا در یابید این نوشته را که حرف دل ما گوید و به به!

گفتا تو از کجایی، که آشفته می نمایی

به موقع پرگرفتی آقای نامجو،

آقای نامجو، ممنون بابت همه لحظه های خوبی که برای ما خلق می کنی. چه خوب است که نسل ما بالاخره خواننده ای را پیدا کرد که متعلق به خودش است. میراث گذشته های به اصطلاح طلایی نیست. خواننده ای که می توانیم آهنگهایش را داغ داغ ببلعیم و چه بسا طعم گسش را برای نسل بعد روایت کنیم. چه همه به نام شما زنجیر شده است این صدای خشدار، این چهره همیشه آرام و گیس های همیشه آشفته، این ترکیب بی نظیر “عقاید نوکانتی” و “شقایق نرماندی” در شعرها، و این یاغیگری در برابر ساختارها و دستگاههای تعریف شده شعر و موسیقی.

(***)

پی نوشت: البته بخش های مورد علاقه تر من از این مقاله، این ها نبود! بروید بخوانید همه اش را که خیلی بگذرد و چنین نوشته هایی کم یابند.

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸

چنانم آرزوست

چرا همه اش یادمان می رود بنویسیم از روزهایی که آنقدر نگفتنی و بی حادثه هستند که برای خودشان یونیک می شوند وسط یک عالمه روزهای شلوغ و درهم و برهم این زندگی های دو میدانی مان؟ که انگار به عنوان آنتراکت روزهای پر از شات های سریع و نفسگیر، با یک لیوان چای و یک بشقاب بیسکوئیت، از لای در سرک می کشند به زندگی ژولیده و دور تند آدم و خجالتی وار نگاه می کنند که: چایی می خوری؟ که می آیند و ور دل آدم می نشینند، چای و بیسکوئیت را توی دست آدم می گذارند، موزیک راک را با دلی دلی عوض می کنند، گاهی هم یک آلبوم عکسی، کتاب شعری، دی وی دی فرندزی چیزی بر می داند و همراه آدم می کنند، بی که حرف زیاده ای بزنند، مشاوره ای و اندرزی بدهند.
این روزهایی که آرام و پچپچه وار، روزمرگی آبی شان را تزریق می کنند توی رگ آدم؛ تا شبش با قیافه ی آدمی که بیشتر از آن که حقش بوده لذت برده، سپاسگزارانه بنویسی: امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد- نقطه

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸


بعله.
معرفی می کنم: آقای هومر سیمپسون، فیلسوف مورد احترام و علاقه ی من.
ینی عاششششششششقتم هومر سیمپسون
یک وقتی که احوالات خوش تر باشد و دماغ چاق تر و وقت گشادتر و زندگانی چربی و دنبه تر و آقای عرش کبریاییِ هوای آدم را بیشتر دار تر و این ها، سر فرصت و حوصله برایتان خواهم گفت از هومر سیمپسون و فلسفه و مسلکش.

پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸

یک همین جوری نوستالژیک برای اول مهر

1- این روزا دقیقن همون روزاییه که می رفتیم دبستان، بعد هنوز کتابا نیومده بود، معلمه مجبورمون می کرد از یک تا هر چند تا که شد با عدد و حروف بنویسیم. بعد واسه هرکی که تا ظهر بیشتر نوشته بود، مهر "آفرین" می زد. یادم افتاد به اینکه چه شکنجه ای بود نوشتن صد و شصت و سه- صد و شصت و چهار- صد و شصت و پنج... با اون دستخطای زاویه دار سوم دبستانی.
بعد دارم فکر می کنم که معلمه، با این کارا، شبش چی جوری می خوابید؟

2- بچه که بودیم، "سپاسگزارم" و "شصت و شش" تقریبن دو هزار تا دندونه داشتن؛ این روزا همه ی دنوناشون ریخته از بس که انگار عزرائیل دنبالمون کرده برای رسیدن به آخر جمله.

3- قدیما این روزای آخر تعطیلی رو این طور با چنگ و دندون نمی چسبیدیم که مبادا در بره از دستمون؛ که انگار هرکی از این چند روز آخر، لحظه به لحظه لذت نبره، بز از دنیا رفته.

4- اون وقتا، اول مهر حتا از 30 خرداد هم خوشمزه تر و جوسی تر بود.

5- الان دیگه نه پاییزا از قبل بوی پاییزش میاد، نه بهارا. یه هویی یه روز بلند می شی، می بینی انگار پاییز، بی هوا پاشیده شده روی سر و صورت خیابونا و درختا کچل شده ن. عجب آدم بزرگ شدیم ها!

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

برای چه زیباست شب؟

من می دانم که یکی از بزرگترین خیانت ها را به بشریت، آن کسی کرد که خوابیدن در شب را اختراع کرد.

تازگی ها، مردم دو دسته اند: دسته ی اول آنهایی که شب ها بیدارند و دسته ی دوم آنهایی که لوزر هستند.

بیان شاعرانه اش که از خودم تراوش کرده ام این است که در شب، پرده ی تاریکی که روی همه چیز کشیده می شود، صورت ها و ظاهرها را از بین می برد و می ماند صورت مثالی. چشم از کار می افتد و ذهن فعال می شود. آن وقت فعال شدن ذهن همان و هجوم اندیشه ها همان. اینقدر که وقتی بهش عادت می کنی، شب خوابیدن برایت دشوار می شود. خانه که خاموش می شود و تاریک، این قدر فکر و ایده توی سرت جولان می دهد و اینقدر محشر است که تمام گندی های روز، ماستشان را کیسه می کنند و تو می مانی و یک کرور فکر که تمام طول شب، وقت برای رسیدن به همه شان کم است و آرزوی پنسیو* می کنی!
بعدش آدم باید بتواند تمام روز را در انتظار شب بنشیند و هرشب با کله فرو برود توی خنکی شب های تابستان. فیلم ببیند (که لطفن اکشن نباشد) و کتاب بخواند (ترجیهن فلسفی یا هرچیزی که فکر کردن شدید می خواهد) و بنویسد و لذت ببرد از سرعت فکر و قلم توی عمق شب که سیال است و از نبود آن حجم چگال و روشن روزمرگی های روز. و این تگ الهامات نصفه شبی را دست کم نگیرید که عالمی دارد برای خودش.
بعد آن قدر چشم و گوش و دماغ و کله اش پر بشود از شب، که صدای اولین شعاع های خورشید افکارش را پاره کند و فاز بعدی شب: تماشای طلوع قرمز رنگ خورشید از لا به لای ساختمان های بی شاخ و دم شروع بشود. بعدش کولر را خاموش می کنی و پنجره را باز می کنی و از خنکی سبک بامداد، می خزی زیر پتو و می بینی که چطور فکرها درست با روشن شدن اتاق تغییر شکل می دهند و این که دیگر نمی توانی مثل طول شب فکر کنی، همه چیز زیادی منطق روزمره به خود می گیرد و فیلسوف درون آدم می گیرد می خوابد.

همه ی این ها که چی؟ که اینکه، هرکاری می کنید، به خاطر بشریت هم که شده کمی وجدان داشته باشید، تمام شب های زندگی تان را با شب به خیر کوچولو خاتمه ندهید. نشئگی شب را از دست ندهید وگرنه لوزری بیش نیستید. و قال ماهی بزرگ...

و من می دانم که از همان شبی که بشر برای اولین بار گرفت خوابید، فراموش کرد که چه چیزی را از دست داده، چون شب ها را که معرکه خانه ی** آکروبات بازی فکر و حافظه بود، از دست داد.




* pensieve همان است که شاید به اسم قدح اندیشه می شناسیدش.
** من نمی دانم واژه ی معرکه خانه واقعن وجود دارد یا نه. از خودم در آوردم.


پی نوشت: سعی کنید شب بیدارتان را در جایی بگذرانید که اهالی خانه مرتبن برای گلاب به روتون از جلویتان رد نشوند و صدای مکرر سیفون، ضد حال بهتان نزند. و بهتان اطمینان می دهم، هرچقدر هم که تلاش کنید، حتا در شدیدترین تخیلاتتان، ممکن نیست بتوانید صدای سیفون را به صدای آبشار تغییر دهید. بیخود زور نزنید.






خوب آره، اسمش شبیه soap opera های درپیتی، آن هم از نوع خانم خانه دارانه اش است ولی از همان سکانس اول اپیزود اول سیزن اول، اگر کمی عاقل باشید می فهمید که اتفاقی بیلتان به صندوق گنج خورده و با 5 سیزنی طرفید که تا همه اش را نخورید و ته قوطی دی وی دی را نلیسید، خیالتان راحت نمی شود. بابا دار و دسته ی سوزان مایر را می گویم. دارم از این یک خروار آدم واقعی و دوست داشتنی حرف می زنم که بعد از پایان 5 سیزن، اینقدر دوست آدم می شوند که دل آدم برای خودشان و برای شب های دوست داشتنی زندگی با D.H رسمن تنگ می شود، اینقدر که مجبوری تا یکی-دو هفته، هر شب چند دقیقه ای دوباره سکانس های مورد علاقه ات را ببینی تا کم کم ترکت شود.

لطفن به افتخار هرچی سریال ساز است که بلدند از یک حومه ی شهر و چند تا بازیگر، برای آدم رفیق های دوست داشتنی خلق کنند، کلاهتان را بردارید. آدم هایی که می توانند به یاد شما بیاورند که هنوز می شود بدون سخت فکر کردن و مخ درد گرفتن، با وجدان راحت، لذت برد و اینکه هنوز هم می شود داستان هایی آفرید که بدون کاراکترهای احمق و کودن، بتوانند آدم را به لبخند زدن وادارند. و جدی می گویم، یک لبخند گشاد از سر آسودگی ، لذت و سپاسگزاری...

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

سفرنامه گهر، مثلن...



هرکه طاووس خواهد یا فیل یا میمون، بالاخره جور هنوستان و اونورا...

وقتی تشنه با لبهای ترک خورده و پاهای تاول زده، زیر هرم آفتاب 12 ظهر، روی خاک سربالایی که تاب بالا رفتنش را نداشتم ولو شده بودم و از لرهای عزیز هموطن و کمی تا قسمتی فراتر، متلک می شنیدم، یاد سیزیف افتادم. بنده ی خدا عجب زجری می کشد هی و هی سنگش را بالا می برد از آن سربالایی کذایی. و به این فکر کردم که آیا سنگ سیزیف از کوله ی کوه نوردی سنگین تر است یا نه؟ و اینکه آیا مسیر محکومیت سیزیف هم بوی خر می داد یا نه؟!

3 شب در جوار دهها خر و گراز و گرگ خوابیدیم. از چشمه آب خوردیم و کله مان را توی آب دریاچه شامپو زدیم. از نعمت شگرف "no network coverage" حظ عظیم بردیم و قبل از صبحانه، قبل از ناهار و قبل از شام و در حین خواب، به سمفونی با شکوه و ملکوتی "خر در چمن" که تا نشنوی عمرن ندانی، گوش جان سپردیم. شب ها دور آتش آپاچی بازی در آوردیم و زیر نور ماه، دسته جمعی، "امشب شب مهتابه" سر دادیم در دستگاه ابوعطا! عجب روزگاری بود، بدون موبایل و ساعت و حتا آینه...

ناگفته نماند، جور هندوستان کشیدیم، اساسی... رسمن پا و کمرمان را با 10 ساعت کوهنوردی به [...] دادیم و معنای عصای سربی و کفش آهنی و سواره از پیاده خبر ندارد و اینها را هم با اقصا نقاطمان لمس کردیم تا باشد که درس عبرتی شود برای آیندگان.

پی نوشت: نویسنده مایل است 40-50 ساعت آینده را به رختخواب تمیزش که بوی خر نمی دهد بچسبد و هی قربان صدقه ی صدای بوق ماشین های پشت پنجره اش برود که صد در صد از عرعر خر و خرخر گراز و پارس سگ و زوزه ی گرگ بسی دلچسب تر است برای بچه پاستوریزه ی شهری. پس تا اطلاع ثانوی...

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

یادداشت پایانی برای روزهای قبل از فردا...

این روزها را دوست داشتم. این روزهایی که آنقدر تشعشعات سبزمان را برای همه پرتاب کرده بودیم که به جای تحویل دادن صورت های سرخ از خشم، برای گشت ارشاد می خواندیم:"نیروی انتظامی، سبز تو هم قشنگه!". این روزهایی که چیزی به نام "امید" را، بعد از سال ها، از خواب خرس وار گنده اش بیدار و در همه ی آیتم های سبزمان خلاصه کردیم. این روزهایی که با هم سبز پوشیدیم و شعار دادیم و شعر خواندیم و توی خیال خودمان، شیشه ی عمر دیو را شکستیم. این روزها همه را دوست داشتم، همه ی همه ی همه ی آدم هایی را که فارغ از اینکه شاخ داشتند یا دم، همرنگ من بودند.
خوشحالم که این دوره را دیدم. خوشحالم که در این وضعیت خودم را با شعارهای روشنفکرانه کنار نکشیدم. خوشحالم که آن روز آنجا بودم تا به آن پسر جوان مو سیخ سیخی توی زانتیا چشمک بزنم و دوتایی با هم بزنیم زیر خنده، خنده ی صمیمانه ای از یک غریبه که هرگز فراموش نخواهم کرد. آنقدر خوشحالم که دلم می خواهد همه ی آدم های توی خیابان را بغل کنم و جیغ بزنم و با دست، موهایشان را هم بریزم!
و از منتهای اعماق بی رنگ (و نه سبز) وجودم تاسف می خورم به حال شماهایی که این مدت دماغتان را سربالا گرفتید و با دیدن مچ بندهای سبز ما، پیف پیف راه انداختید که: "واه واه! عوام! پوپولیسم! جوگیری! هیجان کورکورانه!" . برایتان اینقدر متاسفم که از شدت تاسف دود از کله ام بلند می شود، چون ممکن است هیچگاه دیگر معنای "زنجیره ی انسانی" را تجربه نکنید، زنجیره ای که ما را از درون وجودمان به هم وصل می کرد.
از موسوی برای همیشه صادقانه سپاسگزار خواهم بود. نه به خاطر شعارهایش، نه به خاطر پوززنی احمدی نژاد و نه به خاطر حرف های رنگارنگ؛ به خاطر این روزها و این یادآوری سبز سبز سبز سبز...

و فردا... ما ایمان می آوریم به آغاز فصل سبز.

پ.ن: این جمله را دیروز در استقبال از خاتمی از روی یکی از تابلوهای دست نویس مردم خواندم که به نظرم یکی از قشنگ ترین جمله هایی بود دیروز گفتیم و شنیدیم: شاید این جمعه برود؛ شاید...! قشنگ نیست؟ شاهکار است!

پ.ن2: این متن حماسی جان گداز را من از کدام سلول های لوب وبلاگ نویسی مغزم در آورده ام؟! ظاهرش که اصلن شبیه من نیست، گیریم که حسش عینن همین حس خودم است.

دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷

سفر به سرزمین عجایب


این گودر من خیلی سریع تر از خودم به روز می شود. گودر من تنها بخش جاری زندگی ام است که یک عالمه دوست های یک طرفه تویش دارم، سر هرمس، الیزه، خواب بزرگ، میرزا پیکوفسکی معروف، آنالی، توکا، آنی دالتون و کلی دوست دیگر. رفقای من، مرا نمی شناسند، همین ویژگی شان را دوست دارم، اینکه درگیر تعارفات و قید و بند اینکه با من دارند حرف می زنند نیستند (لااقل در مورد موقعیتی که این "کی" من باشم.). دوستان گودری ام بدون توجه به احوالات من، چه وقتی روی سگ را خجالت زده کرده ام و چه وقتی مست خوشی های خودم هستم، دارند زندگی شان را آپ می کنند. دوستان گودری ام را در دنیای واقعی نمی شناسم، پس نمی توانم از یک نوشته ی بدشان سرخورده بشوم یا از یک نوشته ی خوبشان برای خودم غول بسازم. در سرزمین عجایب گودر، زندگی به معنای واقعی جریان دارد. دوستان گودری من از نوع ایده آلی هستند که بدون اینکه یک روزی بهم نارو بزنند، بدون این که با کارهاشان توی ذوقم بزنند، خوراکم را از جامعه ای که نه دور و برم، که گاهی خیلی دور و متفاوت است، تامین می کنند، هر روز یک سبد پر از انواع و اقسام ماجراها و حکایت ها، از پست های مینی مال که تنقلات و هله هوله های گودر هستند گرفته تا مطالب دراز و گاهی سخت هضم خواب بزرگ و سر هرمس که حکم وعده ی غذایی اصلی را دارند و با خواندن (خوردن؟) هر کدامشان، انگار تا انتهای سرزمین عجایب می روی... سرزمین عجایب گودر من پر است از خرگوش هایی که دیرشان شده و دارند می دوند، پادشاه ها و ملکه هایی که بر ارتش ورق های بازی حکمرانی می کنند، آدم هایی که روز غیر تولدشان را جشن می گیرند و فنجان و بشقاب می خورند و گربه های سخنگویی که نمی شود حتی یک کلمه از حرف هایشان را فهمید، گو اینکه به خاطرهمین غیر قابل فهم بودن است که نمی توانی از هم صحبتی شان لذت نبری. کافی است یک یوزرنیم و پسورد گوگل را وارد کنی تا طی یک فرایند غیر قابل توصیف، پرتاب شوی توی سوراخ خرگوشی که به این واندرلند بی همتا منتهی می شود. بعد می توانی انتخاب کنی، بطری محتوی وبلاگ "پیاده رو" تو را کوچک می کند و "آنالی" تو را انقدر گنده می کند که حتی توی خودت هم، جا نمی شوی...
و اما همین شرد آیتمز هم برای خودش حکایتی دارد و لذتی... پستی می خوانی و دلت می خواهد دوستان دنیای واقعی ات هم بخوانند، یک کلیک... و پست مذکور، پرتاب می شود توی صفحه ی وبلاگت تا بتوانی خیال کنی آن را به اشتراک گذاشته ای، از سرزمین عجاتب برای دوستانت سوغاتی آورده ای... اینکه واقعن خوانده بشود یا نه چه اهمیتی دارد؟ (به خاطر همین بلاگ رولینگ و یا شرد آیتم هم که شده، من هرگز بلاگر را با هیچ سرویس وبلاگی فارسی زبان بی دق و سبک و ایزی تو یوزی عوض نمی کنم. هرچند که بلاگرم عشقی تصمیم بگیرد که باز بشود یا نه.) بعد گاهی یک چیزهایی هست که دلت می خواهد برای خودت باشد، فقط و فقط برای خودت، انگار مثلن حضرت پیکوفسکی نازل شده و بعد از وصف احوالات کلاف در هم پیچیده ی وجود تو، یک رشته را می گیرد و می کشد تا سرش آزاد شود... انگار آیه هایش برای تو نازل شده، از زبان تو. آن وقت است که دلت می خواهداین پست را سفت بچسبی اش، مشتت را رویش ببندی و بگذاری توی گنجه ات مبادا که چشمی به اش بیفتد، آن وقت است که ستاره دارش می کنی، می گذاری توی گاو صندوق استارد آیتمز تا پیش خودت خیال کنی کس دیگری نمی خواندش یا اگر هم می خواند لااقل با تو در موردش حرفی نمی زند، بحثی نمی کند و گنجینه ات را دستمالی نمی کند. آنوقت هنگامی که حالت از ریز و درشت روزگار گرفته است، صندوقت را باز می کنی، می خوانی و نشئه می شوی.
گودر راه میانبر شهر شگفت انگیز وبلاگستان است، اما از خود وبلاگستان خوب تر است، به چند دلیل. یکی اینکه قالب وبلاگ (نمای خانه های شهر؟) را نشان نمی دهد، صفحه ی سفید ساده اش فقط نوشته دارد و بس. آنوقت بعد از مدتی صفحه ی گودر هر وبلاگی برای خودش رنگی و حال و هوایی پیدا می کند که فقط توی کله ات است، نه می توانی توصیفش کنی و نه تغییرش دهی. یک خوبی دیگرش هم این است چون نمی توانی کامنت بگذاری، از تعارف و زیاده گویی و همذات پنداری زورکی در امانی، احساس یک طرفه هم برای خودش دنیایی دارد. و تازه خیلی دلیل های دیگر هم هست که گفته اند و گفته ایم!
خلاصه اینکه... گودر من، جایی است که می توانم از تمام کثیفی ها و بلاهت های دنیای روزانه ام، شبی چند دقیقه برای تمدد اعصاب کش آمده ام و فراراز جدیت زندگی و روزمرگی هایم به آن پناه ببرم.

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

زنده باد عامه پسند

گاهی توی زندگی از یک چیزهایی رونمایی می شود که همیشه بوده اند ولی تا حالا پیش نیامده اند. برای من خیلی کم پیش آمده که این چیزها یک "آدم" باشد (البته نایاب هم نبوده... بوده، ولی کم). برای آدمهای با ورژن مشابه من این چیزها معمولن کتاب یا فیلم یا سایت و اینها هستند. مثلن یک روزی "خشم و هیاهو" بود که آدم وقتی تمامش میکرد تازه مات و مبهوت می ماند که این چی بود؟ چطور چنین چیزی از این بنی بشر تراوش کرده؟! قبلترش شاملو است که هنوز اینقدر برای من گنده است که به احترامش فقط می توانم کلاه از سر بردارم. یا بگیریم "جنایت و مکافات" که سالها توی قفسه خاک خورده و یکباره آقای داستایفسکی زنده می شود، با همان قیافه ی روسی اش جلوی چشم آدم رژه می رود و با راسکولنیکفش ژانگولر محیرالعقولی برای آدم در می آورد اینقدر که مخت سوت بکشد. یا همین زودترها: "خداحافظ گاری کوپر" و "فرانی و زویی" به لطف گره ی عزیز. خیلی سال پیشترها شازده کوچولو بود که ... همه مان به اندازه کافی "شهریار کوچولو" را نمی شناسیم؟
یا مثلن فیس بوک است که وقتی کشفش می کنی می مانی که مگر چیز دیگری هم می شود از یک وبسایت خواست؟
بعد یک روزی "انجمن شاعران مرده" بود که همین بس که بگویم در همان هفته ی اول دوازده بار دیدمش. بعدش بیگ فیش بود. موهایم رنگی رنگی می شد ازذوق این که هنوز هم تیم برتونی مانده باشد از تبار داستانگویان قدیمی زیر کرسی (گیریم من کرسی با به شکل فرمالیته اش و فقط با هدف قصه گویی تجربه کرده ام.). یک ماه پیش بنجامین باتن بود که می شد با خیال راحت، بدون انگ اسهال احساسات، اشک ریخت که هنوز هم چنین داستانهایی توی دنیا هست و هنوز دیوید فینچری هست که این داستان را بسازد و هنوز برد پیتی هست که آن را بازی کند. بعد دو هفته پیش آنی هال بود: یک رمانس اعصاب خورد کن و کیف ناک، با یک وودی آلن قد کوتاهی که وسط فیلمش، وقتی که حتی باور نمی کنی، بر میگردد با تو حرف می زند تا با قیافه ی گیج و ویج سر بگردانی دور و برت را نگاه کنی که: "با منی؟!"
امروز هم یک اتفاق قشنگ قشنگ قشنگ دیگر: پالپ فیکشن... یعنی می شود توی این دنیای آدم های مو بلند قهوه ی تلخ خور هنوز کسی از بقایای راستگویان کلاسیک و عامه پسند (گونه ای در حال انقراضاز نوع بشر!) باشد که بتواند چنین پایان های قشنگی برای قصه های عامه پسندش در بیاورد. نه این را ول کن! می شود از 1994 تا امروز چنین فیلمی توی دنیا بوده باشد و تو این مدت همینطور مانده باشی تا غصه ی دنیای احمق را بخوری؟ این فیلم بهترین اتفاقی بود که در چند ماه اخیر برایم افتاد. نه که بنجامین باتن خوب نباشد؛ بود. ولی من کاملن منتظر خوب بودنش بودم! ولی این یکی: یک اسفند ماه گند شروع بشود، گند ادامه پیدا کند و حال گند آدم تا وسطهای فیلم هم همچنان باشد تا اینجا:
"میا" اُور دوز کرده و در حال شوک است. لنس و وینسنت بالای سر او نشسته اند و سر اینکه چطور آدرنالین را به او تزریق کنند بحثی پر از دی "اف" ورد (!) راه انداخته اند:
I'll tell you what to do...
No No No. you're gonna give her the shot
You're gonna give her the shot
I ain't giving her the shot
I never done this before.
I ain't never done it before. I ain't starting now...
.
.
.
OK. Tell me what to do
OK. You're giving her an injection of adrenaline straight to her heart but she's got a breastplate, you've gotta pierce through that. You gotta bring the needle down in stabbing motion...
I gotta stab her three times?
No. You don't gotta stab her three times. Just once. But hard enough to get through her breastplate into her heart. Once you do that, you press down on the plunger.
OK. Then what happens?
I'm kinda curious about that myself!!!
وینسنت سرنگ را با ضربه در سینه ی میا فرو می کند و میا در لحظه از جا می پرد و شروع به سرفه می کند!

می شود با وجود تمام گندی روزگار، به شکل قاه قاه قاه به این صحنه خندید... می شود که یک شاهکار به همین سادگی رقم بخورد. به همین راحتی کوئنتین تارانتینو می رود توی صف آقایان: دیوید فینچر، تیم برتون و کریستوفر نولان و قصه های عامه پسندش هم میرود جزو لیست فیووریتس!

خلاصه اینکه هر روز، حتی اگر در تمام لجن پاشی کثافت روزگار غرق شده باشی، می شود نشست و امید داشت به اینکه آقای عرش کبریایی بعد از یک کرور مصیبت، یک آسش را به عنوان جایزه برایت رو کند تا ... هنوز توی دنیای کوفتی، چیزهایی هست که به خاطرشان بشود با کله توی تمام کثافت کاری های چرخ فلک فرو رفت! (مروارید از میان کثافت ها!)

پ.ن: من از فیلم و ادبیات و اینها چیز زیادی سرم نمی شود؛ ادعایی هم نیست. ولی مگر نمی شود همینطوری لذت برد؟ من نمی توانم ویژگی های هنری منحصر به فرد "پالپ فیکشن" را برای کسی فهرست کنم، من نه "امیر پوریا" هستم، نه "جواد طوسی"، نه "حسین یعقوبی" و نه هیچ منتقد و موشکاف دیگر. من فقط یک "ماهی بزرگ" هستم که می توانم از خوشی های کوچک زندگی لذت ببرم. بدون ژست، بدون خیار شور!

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

تلویزیون بی بی سی فارسی به دنیا آمد

تلویزیون فارسی بی بی سی را از دست ندهید. این تلویزیون یک خروار مزیت دارد که تازه خیلی هاش هم هنوز معلوم نشده. مزایای معلوم شده اش اینهاست:

یکی از معدود تلویزیون های فارسی است که شبخیز ندارد.
صدای آمریکا نیست.
همه چیزش شبیه بی بی سی ورلد است و این خیلی به آدم احساس انسان بودن می دهد.
مجری هایش مثل آدم حرف می زنند ، فحش نمی دهند.
نیما اکبر پور مرحوم چلچراغ را دارد.
اولین شبکه ی فارسی است که دکورش از پرده ی یک منظره پشت سر گوینده، و یک عدد گل یا پرچم شیر و خورشید تشکیل نشده. (در اینجا صدای آمریکا آدم حساب نمی شود. چون دکورش خیلی زشت است.)
مجری هایش همه اش توی دوربین اونوریه نگاه نمی کنند.
مجری هایش بلدند چه طور باید لباس بپوشند.
با تماشایش، حتی اگر شعور ادم زیاد نشود، چیزی از شعور آدم کم نمی شود.
تصویر گل و بلبل و اینا نشان نمی دهد.
تمام جد و آبای من از زمان افتتاح رادیوی فارسی بی بی سی مشتری اش بوده اند و خودم هم از وقتی روی خشت افتادم، نوای بی بی سی در گوشم بوده است. تازه پدرم هم از وقتی روی خشت افتاده، نوای بی بی سی در گوشش بوده. قول می دهم بچه ام از وقتی روی خشت افتاد، کاری کنم که تصویر تلویزیون فارسی بی بی سی توی چشمش باشد.
یک برتری هم نسبت به خود بی بی سی ورلد دارد و آن این است که خداوکیلی مجری هایش خیلی از مجری های بی بی سی ورلد خوشگل تر و خوش لهجه تر هستند و لهجه ی بریتیش که مثل فحش است ندارند.

پس ای "یا ایهاالملت" همگی، فوج فوج رو سوی بی بی سی فارسی بیاورید و به صدای آمریکا پشت کنید. در صورت تمایل، هرگونه شیشکی برای صدای امریکا بسیار کار پسندیده ای است.
ولی از همه ی اینها گذشته، اگر به عمرتان بی بی سی و سی ان ان ندیده اید، حتمن بی بی سی فارسی را ببینید تا به استانداردهای برنامه سازی و رسانه ای پی ببرید، باشد که به قول آدم حسابی ها: سلیقه تان ارتقا پیدا کند. یا به قول من: بفهمید که حوضی که ماهی ندارد، قورباغه (از نوع صدای آمریکا) در آن پادشاه است.