جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

سال نو مبارک، لابد!


یک عدد ماهی بزرگ شب عید - که البته از نوع ماهی های ضمیمه ی سبزی پلو که روحشان قرین رحمت شده نیست و از نوع ماهی گلی های داخل تنگ که به زودی روحشان قرین رحمت خواهد شد هم نیست و شاید به این زودی ها هم روحش قرین رحمت نشود- چند سالی است که حالش از عید و عید بازی به هم می خورد. نوروزش شده یک کلیشه ی کسل کننده و یک وقفه ی بی معنا وسط زندگی آدم از بس که می شود تا صد سال دیگر هم اتفاقاتش را پیش بینی کرد، از بس که از همین الان حتی با چشم غیر مسلح هم می شود دید که هر لحظه اش چه احساسی به آدم خواهد داد، از بس که هی باید شعار داد و روبوسی (تف مالی) کرد و به همه التماس کرد که سال خوبی داشته باشند، از بس که برخلاف ظاهر چمن های پارک ها و درخت های وسط بلوارها، هیچ چیز هیچ فرقی با قبلش نمی کند و از بس که حتی آخر هفته ها تعطیلی های دوست داشتنی تری اند که تا لنگ ظهر خوابیدنشان از هزار تا مسافرت و عیدی گرفتن و اینها بیشتر به اقصی نقاط آدم می چسبد. اینطوری شده که ماهی امسال توسط جناب عمو نوروز و نوکر محترمشان حاجی فیروز _که پنداری تمام سال را نشسته سر حوصله صورتش را سیاه کرده_ غافلگیر شده. پنج روز مانده به نزول اجلال فرمودن حضرات، تازه به زور سرش را از زیر کرسی ننه سرما در آورده و دیده ای دل غافل، ملت دارند رخت و لباس نو می خرند، دوباره دستمال های گردگیری مثل پرچم سازمان ملل برافراشته شده اند و دارند به زندگی های مردم حکومت می کنند و حکایتش شده "عید آمد و ما لختیم!". سوت ثانیه ای برای خودش لباس نو دست و پا کرده و هر روز به امید معلوم نیست چه چیزی، رُفت و روب اتاقش را عقب انداخته تا دو روز مانده به عید که قدرت قشون شیشه شوی ها و دستمال های گردگیری بر قدرت لایزال تنبلی پیروز شده... با قیافه ی یک وری که یعنی "آخه الان وقت عید شدن بود؟!"، لباس پسرانه پوشیده (که وقتی دارد شیشه ی پنجره اش را تمیز می کند، در و همسایه نشناسندش لابد!)، کلاه کپی اش را وارونه سرش گذاشته و با سلاح شیشه شوی و روزنامه ی باطله رفته ایستاده روی چارپایه ای که حفظ تعادلش به چهار تا پایه ی زپرتی بند است فقط. بعد نگاه کرده به شیشه اش، به خودش غر زده که: "آخه این که تمیزه، اصلن لکه نداره که!" و با لب و لوچه ی آویزان دو تا پیست از شیشه پاک کن پاشیده روی شیشه و روزنامه ی مچاله شده را کشیده رویش...اینجا موسیقی متن وارد می شود، شاید یک آرشه ی چهار چهارم روی سیم سُل ویولون، ساده و محشر... ماهی بزرگ برای اولین بار در سه سال گذشته، منظره ی آن ور شیشه ی پنجره ی اتاقش را دیده، آپارتمان های روبه رویی را از رو به رو (و این بار نه از پایین) نگاه کرده و حتی شاید چشمش به آسمان کم ابری که روی آپارتمان ها پهن شده هم افتاده... در ادامه پروسه ی به تازگی شیرین شیشه برق انداختن، گاس از خودش هم پرسیده که آفتاب چطور از پشت اینهمه خاک توی اتاق می تابیده؛ یا چند تا طوفان شن آمده که اینهمه گِل روی شیشه مانده؛ یا چند تا کبوتر روی این لبه ی پنجره نشسته و آیا یکی شان روح القدس بوده یا نه؛ یا چند تا پشه، سر ظهرهای تابستان، نتوانسته اند از این توری رد شوند؛ و یادش افتاده به آن شبی که از شب های قبل از کنکور بود و این پنجره با عصبانیت بسته شد تا صدای عروسی همسایه نتواند بیاید توی اتاق و بعد از خودش پرسیده که واقعن صدا آزارش می داد یا این حقیقت که توی آن اوضاع هنوز کسی هست که خوشحالی بکند؛ و لابد دلش سوخته برای خورشیدی که تمام این مدت به پرده ی بسته کوفته و خلاصه اینکه سلول های نوستالژیوسل مغزش حسابی فعال شده و نفهمیده کی شیشه پاک کردن تمام شد! بعد یک لبخند شُلی زده که: "خوب، لااقل نوروز امسال یک چیز جدیدی داشت."
دنیای آن ور پنجره ها چیزی کم از دنیای بالای دودکش های ندارد، لذت کشف این دو تا دنیا را فقط شیشه پاک کن ها و دودکش پاک کن ها درک می کنند... البته مری پاپینز آن موقع ها که آن سکانس شاهکار رقص بر فراز دودکش ها ساخته شده، شیشه ها را زیادی دست کم گرفته بوده!


پ.ن: پیشنهادی ندارید که یک کاری بکنیم که این جناب عمو نوروز بی غیرت، یک کمی از این پاپا نوئل فرنگی ها یاد بگیرد، کمی سر کیسه اش را شل کند و به جوراب های ما هدیه بدهد؟ حالا جوراب هم نه که تقلید نشود، شلواری، کفشی، کلاهی...

پ.ن 2: اوکی... اوکی... لابد الان فرض است بر کلیه ی وبلاگ نویسان که تبریک عید بگن. خیله خوب: گاوهای خوبی باشید، بذارید هرکسی عشقش می کشه یه پرس حسابی بدوشتون، هر نوع گاو آهنی که پشتتون می بندن رو مث یه گاو خوب بکشید و صداتون هم در نیاد، مای مای اضافی نکنید، در مصرف کاه و یونجه صرف جویی کنید، ترجیهن توی انتخابات شرکت کنید، اگر لاغر هستید بذارید گاوای چاق بخورنتون... و گاو بمونید. هر کاری می کنید فقط به حیطه ی انسانیت پا نذارید که برگشت ناپذیره و زندگیتون تباه میشه؛ کلن! آهان، راستی نوروز گاوانه تان تبریک باشد. تا سال بعد...


جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

وای نه... وای نه... وای نه... خدایا، یه کاری بکن که تا قبل از عید تلویزیون ایران منفجر شود، یا کاری کن که بنجامین باتن ساخته نشده باشد، یا اسکار هنوز برگزار نشده باشد.
وای خدای من، یه کاری بکن که اینها بنجامین باتن و میلیونر زاغه نشین را دوبله نکنند، جرواجر نکنند، از تلویزیون آشغالشان پخش نکنند. خواهش می کنم... حاضرم همه ی دی وی دی هایم را به رویا قرض بدهم ولی نبینم روزی را که اینها بخواهند بنجامین باتن را ریز ریز کنند!

فضیلتِ بزرگِ بستنِ حلقِ مبارک

من نمی فهمم که چرا هیچ کس، از خدا گرفته تا ادیسون، هیچ کدام به این فکر نیفتاده اند که یک چیزی اختراع کنند که به حذف کلمات کمک کند و بشود آدم بدون واژه با آن حرف بزند. این زبان مضراتش خیلی بیشتر از محسناتش است. اصلن مثل نفت است. با نداشتنش می توانی با خیال راحت هر کثافت کاری را به عهده ی این نداشتن بگذاری و در انواع و اقسام لجن جات (شاخه ی گسترده ای از پدیده های بشری) لم بدهی و سوت بلبلی بزنی، ولی داشتنش فقط باعث می شود که هی بخواهی از توی لجن بلند شوی و هی دست و پا بزنی و هی لجن ها را به سر و روی خودت و دور بری هایت بپاشی، هی شلپ شلپ کنی و سانت به سانت هیکلت را گند بزنی... همین است. زبان این جوری که هست اینقدر که نقص و کاستی دارد، اینقدرکه سطحش پایین تر از سطح خود آدم ها است، اینقدر که توان هایش اصلن با خود آدم قابل مقایسه نیست، اینقدر که ظرفیتش در مقابل انچه که باید گفته شود کوچک است و اینقدر که اصلن یوزر فرندلی نیست وبه کار بردنش (حتی نه اگر در حد سودمند، دست کم در حد بی ضرر) سخت است و شانس شکستش زیاد است که فقط باعث خراب تر شدن همه ی کارهای آدم می شود. نهایت بدی اش هم این است که الان نمی شود حذفش کرد، چون اولن جایگزینی ندارد، اگر نخواهی اش باید بروی قطب شمال زندگی کنی که تنها هم صحبتت خرس های قطبی باشند، و دومن باعث شده که به اش معتاد شویم و نتوانیم فراتر از حدودش فکر و زندگی کنیم. اینجوری است که دیگر یادمان رفته روش فهمیدن بدون حرف زدن را، روش فکر کردن بدون توضیح را، شیوه ی حذف حروف اضافه را؛ پس وقتی حرف نمی زنیم، کلن همه ی مسیرها را خطا می رویم و مجبوریم برای ماله کشی اش حرف بزنیم، توضیح بدهیم، بعد خوب یک چیزی می گوییم (یک عدد تلاش برای برخاستن از لجن) و به مدت خیلی وقت مجبوریم برای برگشتن به حالت اولمان (فقط کارها بدتر نشود، بهتر شدن پیشکشمان) مجبوریم هی شلپ شلپ کنیم و سرتا پای خودمان و سایر مقیمان مناطق لجن خیز وابسته به زبان را گند بزنیم.
آن وقت اوج بدبختی وقتی است که می خواهیم به خیال خودمان شوخی کنیم، بلد نیستیم و رسمن تک چرخ می زنیم!
اما وقتی مخاطبت بلد است با سکوت حرف بزند، با سکوت بفمدت، کلمه هایت را پیش گویی کند و هی پاورقی و توی پرانتز نخواهد، کلی عشق می کنی... وقتی طرفت برای دیدن منظورت نیاز به ژانگولرهای کلامی و رقصاندن واژه ها و بند بازی روی طناب سوء تفاهم ندارد...

عنوان ندارد

یکی از بزرگترین توانایی های بشریت که از آغاز تاریخ و بلکه هم پیش از آغاز تاریخ خیلی دسته کم گرفته شده، توان خارق العاده ی "توزرد از آب در آمدن" است و کلن بر همگان پوشیده است که چرا هرگز هیچ عملی نزد بشریت از چنین محبوبیت و فراگیری برخوردار نبوده است.

دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷

سفر به سرزمین عجایب


این گودر من خیلی سریع تر از خودم به روز می شود. گودر من تنها بخش جاری زندگی ام است که یک عالمه دوست های یک طرفه تویش دارم، سر هرمس، الیزه، خواب بزرگ، میرزا پیکوفسکی معروف، آنالی، توکا، آنی دالتون و کلی دوست دیگر. رفقای من، مرا نمی شناسند، همین ویژگی شان را دوست دارم، اینکه درگیر تعارفات و قید و بند اینکه با من دارند حرف می زنند نیستند (لااقل در مورد موقعیتی که این "کی" من باشم.). دوستان گودری ام بدون توجه به احوالات من، چه وقتی روی سگ را خجالت زده کرده ام و چه وقتی مست خوشی های خودم هستم، دارند زندگی شان را آپ می کنند. دوستان گودری ام را در دنیای واقعی نمی شناسم، پس نمی توانم از یک نوشته ی بدشان سرخورده بشوم یا از یک نوشته ی خوبشان برای خودم غول بسازم. در سرزمین عجایب گودر، زندگی به معنای واقعی جریان دارد. دوستان گودری من از نوع ایده آلی هستند که بدون اینکه یک روزی بهم نارو بزنند، بدون این که با کارهاشان توی ذوقم بزنند، خوراکم را از جامعه ای که نه دور و برم، که گاهی خیلی دور و متفاوت است، تامین می کنند، هر روز یک سبد پر از انواع و اقسام ماجراها و حکایت ها، از پست های مینی مال که تنقلات و هله هوله های گودر هستند گرفته تا مطالب دراز و گاهی سخت هضم خواب بزرگ و سر هرمس که حکم وعده ی غذایی اصلی را دارند و با خواندن (خوردن؟) هر کدامشان، انگار تا انتهای سرزمین عجایب می روی... سرزمین عجایب گودر من پر است از خرگوش هایی که دیرشان شده و دارند می دوند، پادشاه ها و ملکه هایی که بر ارتش ورق های بازی حکمرانی می کنند، آدم هایی که روز غیر تولدشان را جشن می گیرند و فنجان و بشقاب می خورند و گربه های سخنگویی که نمی شود حتی یک کلمه از حرف هایشان را فهمید، گو اینکه به خاطرهمین غیر قابل فهم بودن است که نمی توانی از هم صحبتی شان لذت نبری. کافی است یک یوزرنیم و پسورد گوگل را وارد کنی تا طی یک فرایند غیر قابل توصیف، پرتاب شوی توی سوراخ خرگوشی که به این واندرلند بی همتا منتهی می شود. بعد می توانی انتخاب کنی، بطری محتوی وبلاگ "پیاده رو" تو را کوچک می کند و "آنالی" تو را انقدر گنده می کند که حتی توی خودت هم، جا نمی شوی...
و اما همین شرد آیتمز هم برای خودش حکایتی دارد و لذتی... پستی می خوانی و دلت می خواهد دوستان دنیای واقعی ات هم بخوانند، یک کلیک... و پست مذکور، پرتاب می شود توی صفحه ی وبلاگت تا بتوانی خیال کنی آن را به اشتراک گذاشته ای، از سرزمین عجاتب برای دوستانت سوغاتی آورده ای... اینکه واقعن خوانده بشود یا نه چه اهمیتی دارد؟ (به خاطر همین بلاگ رولینگ و یا شرد آیتم هم که شده، من هرگز بلاگر را با هیچ سرویس وبلاگی فارسی زبان بی دق و سبک و ایزی تو یوزی عوض نمی کنم. هرچند که بلاگرم عشقی تصمیم بگیرد که باز بشود یا نه.) بعد گاهی یک چیزهایی هست که دلت می خواهد برای خودت باشد، فقط و فقط برای خودت، انگار مثلن حضرت پیکوفسکی نازل شده و بعد از وصف احوالات کلاف در هم پیچیده ی وجود تو، یک رشته را می گیرد و می کشد تا سرش آزاد شود... انگار آیه هایش برای تو نازل شده، از زبان تو. آن وقت است که دلت می خواهداین پست را سفت بچسبی اش، مشتت را رویش ببندی و بگذاری توی گنجه ات مبادا که چشمی به اش بیفتد، آن وقت است که ستاره دارش می کنی، می گذاری توی گاو صندوق استارد آیتمز تا پیش خودت خیال کنی کس دیگری نمی خواندش یا اگر هم می خواند لااقل با تو در موردش حرفی نمی زند، بحثی نمی کند و گنجینه ات را دستمالی نمی کند. آنوقت هنگامی که حالت از ریز و درشت روزگار گرفته است، صندوقت را باز می کنی، می خوانی و نشئه می شوی.
گودر راه میانبر شهر شگفت انگیز وبلاگستان است، اما از خود وبلاگستان خوب تر است، به چند دلیل. یکی اینکه قالب وبلاگ (نمای خانه های شهر؟) را نشان نمی دهد، صفحه ی سفید ساده اش فقط نوشته دارد و بس. آنوقت بعد از مدتی صفحه ی گودر هر وبلاگی برای خودش رنگی و حال و هوایی پیدا می کند که فقط توی کله ات است، نه می توانی توصیفش کنی و نه تغییرش دهی. یک خوبی دیگرش هم این است چون نمی توانی کامنت بگذاری، از تعارف و زیاده گویی و همذات پنداری زورکی در امانی، احساس یک طرفه هم برای خودش دنیایی دارد. و تازه خیلی دلیل های دیگر هم هست که گفته اند و گفته ایم!
خلاصه اینکه... گودر من، جایی است که می توانم از تمام کثیفی ها و بلاهت های دنیای روزانه ام، شبی چند دقیقه برای تمدد اعصاب کش آمده ام و فراراز جدیت زندگی و روزمرگی هایم به آن پناه ببرم.

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

زنده باد عامه پسند

گاهی توی زندگی از یک چیزهایی رونمایی می شود که همیشه بوده اند ولی تا حالا پیش نیامده اند. برای من خیلی کم پیش آمده که این چیزها یک "آدم" باشد (البته نایاب هم نبوده... بوده، ولی کم). برای آدمهای با ورژن مشابه من این چیزها معمولن کتاب یا فیلم یا سایت و اینها هستند. مثلن یک روزی "خشم و هیاهو" بود که آدم وقتی تمامش میکرد تازه مات و مبهوت می ماند که این چی بود؟ چطور چنین چیزی از این بنی بشر تراوش کرده؟! قبلترش شاملو است که هنوز اینقدر برای من گنده است که به احترامش فقط می توانم کلاه از سر بردارم. یا بگیریم "جنایت و مکافات" که سالها توی قفسه خاک خورده و یکباره آقای داستایفسکی زنده می شود، با همان قیافه ی روسی اش جلوی چشم آدم رژه می رود و با راسکولنیکفش ژانگولر محیرالعقولی برای آدم در می آورد اینقدر که مخت سوت بکشد. یا همین زودترها: "خداحافظ گاری کوپر" و "فرانی و زویی" به لطف گره ی عزیز. خیلی سال پیشترها شازده کوچولو بود که ... همه مان به اندازه کافی "شهریار کوچولو" را نمی شناسیم؟
یا مثلن فیس بوک است که وقتی کشفش می کنی می مانی که مگر چیز دیگری هم می شود از یک وبسایت خواست؟
بعد یک روزی "انجمن شاعران مرده" بود که همین بس که بگویم در همان هفته ی اول دوازده بار دیدمش. بعدش بیگ فیش بود. موهایم رنگی رنگی می شد ازذوق این که هنوز هم تیم برتونی مانده باشد از تبار داستانگویان قدیمی زیر کرسی (گیریم من کرسی با به شکل فرمالیته اش و فقط با هدف قصه گویی تجربه کرده ام.). یک ماه پیش بنجامین باتن بود که می شد با خیال راحت، بدون انگ اسهال احساسات، اشک ریخت که هنوز هم چنین داستانهایی توی دنیا هست و هنوز دیوید فینچری هست که این داستان را بسازد و هنوز برد پیتی هست که آن را بازی کند. بعد دو هفته پیش آنی هال بود: یک رمانس اعصاب خورد کن و کیف ناک، با یک وودی آلن قد کوتاهی که وسط فیلمش، وقتی که حتی باور نمی کنی، بر میگردد با تو حرف می زند تا با قیافه ی گیج و ویج سر بگردانی دور و برت را نگاه کنی که: "با منی؟!"
امروز هم یک اتفاق قشنگ قشنگ قشنگ دیگر: پالپ فیکشن... یعنی می شود توی این دنیای آدم های مو بلند قهوه ی تلخ خور هنوز کسی از بقایای راستگویان کلاسیک و عامه پسند (گونه ای در حال انقراضاز نوع بشر!) باشد که بتواند چنین پایان های قشنگی برای قصه های عامه پسندش در بیاورد. نه این را ول کن! می شود از 1994 تا امروز چنین فیلمی توی دنیا بوده باشد و تو این مدت همینطور مانده باشی تا غصه ی دنیای احمق را بخوری؟ این فیلم بهترین اتفاقی بود که در چند ماه اخیر برایم افتاد. نه که بنجامین باتن خوب نباشد؛ بود. ولی من کاملن منتظر خوب بودنش بودم! ولی این یکی: یک اسفند ماه گند شروع بشود، گند ادامه پیدا کند و حال گند آدم تا وسطهای فیلم هم همچنان باشد تا اینجا:
"میا" اُور دوز کرده و در حال شوک است. لنس و وینسنت بالای سر او نشسته اند و سر اینکه چطور آدرنالین را به او تزریق کنند بحثی پر از دی "اف" ورد (!) راه انداخته اند:
I'll tell you what to do...
No No No. you're gonna give her the shot
You're gonna give her the shot
I ain't giving her the shot
I never done this before.
I ain't never done it before. I ain't starting now...
.
.
.
OK. Tell me what to do
OK. You're giving her an injection of adrenaline straight to her heart but she's got a breastplate, you've gotta pierce through that. You gotta bring the needle down in stabbing motion...
I gotta stab her three times?
No. You don't gotta stab her three times. Just once. But hard enough to get through her breastplate into her heart. Once you do that, you press down on the plunger.
OK. Then what happens?
I'm kinda curious about that myself!!!
وینسنت سرنگ را با ضربه در سینه ی میا فرو می کند و میا در لحظه از جا می پرد و شروع به سرفه می کند!

می شود با وجود تمام گندی روزگار، به شکل قاه قاه قاه به این صحنه خندید... می شود که یک شاهکار به همین سادگی رقم بخورد. به همین راحتی کوئنتین تارانتینو می رود توی صف آقایان: دیوید فینچر، تیم برتون و کریستوفر نولان و قصه های عامه پسندش هم میرود جزو لیست فیووریتس!

خلاصه اینکه هر روز، حتی اگر در تمام لجن پاشی کثافت روزگار غرق شده باشی، می شود نشست و امید داشت به اینکه آقای عرش کبریایی بعد از یک کرور مصیبت، یک آسش را به عنوان جایزه برایت رو کند تا ... هنوز توی دنیای کوفتی، چیزهایی هست که به خاطرشان بشود با کله توی تمام کثافت کاری های چرخ فلک فرو رفت! (مروارید از میان کثافت ها!)

پ.ن: من از فیلم و ادبیات و اینها چیز زیادی سرم نمی شود؛ ادعایی هم نیست. ولی مگر نمی شود همینطوری لذت برد؟ من نمی توانم ویژگی های هنری منحصر به فرد "پالپ فیکشن" را برای کسی فهرست کنم، من نه "امیر پوریا" هستم، نه "جواد طوسی"، نه "حسین یعقوبی" و نه هیچ منتقد و موشکاف دیگر. من فقط یک "ماهی بزرگ" هستم که می توانم از خوشی های کوچک زندگی لذت ببرم. بدون ژست، بدون خیار شور!

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

Worse and The Worst

A week ago: It could be worse...
Five days ago: Yeah... It could be worse...
Three days ago: Still it could be worse...
Two days ago: Well, I guess it could be worse...
Yesterday: It is THE WORST... I'm sure it is... EXPLOSION!
Today: According to the MANkind; I think yet, it could be worse!!!

P.S: Pay extra attention to the word, MANkind!

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که: ای عرش کبریایی، چیه پس تو سرت؟ کی با ما راه میایی جون مادرت؟!

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

تقدیم به تخم گذاران همه ی دنیا...

بر اساس مذاکرات انجام شده در خیلی بعد از نیمه شب 21 بهمن ماه، با "ف"، یک عدد روش نوین روانشناسی کشف شد: روانشناسی به روش پازلی.
در این روانشانسی، آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند:
1) آنهایی که پازلشان را می چینند و حالش را می برند، حتی اگر نصف قطعاتش گم شده باشد. (این من است: از پشت نصف پازل هم می توان طرح اصلی را دید.)
2)آنهایی که اگر یک قطعه از پازلشان گم شد، رسمن 999 قطعه ی دیگر را هم نابود شده می پندارند. (این "ف" است: وقتی می شود رفت و یک پازل دیگر خرید، چرا باید با پازل ناقص دلخوش بود؟)

یک تعبیر دیگرش را هم وودی آلن در "آنی هال" می گوید: یک نفرمی رود پیش روانپزشک و می گوید: آقای دکتر! برادرم پاک دیوانه شده، او فکر می کند که مرغ است. روانپزشک: خوب چرا نمی بریش تیمارستان؟ مرد: آخر خودم تخم مرغ هایش را هم لازم دارم. بعد این یعنی روابط ما ادم ها هم همین است، خودمان هم می دانیم که مرغ نیست، ولی به تخم مرغ هایش نیاز داریم.
بر همین اساس، دسته ی اول (من) به تخم مرغ های خیالی آدم ها عشق می ورزند، حتی اگر از تویش نیمرو در نیاید. اما دسته ی دوم (ف) وقتی مردم از سن تخم گذاری خارج شدند (!) آنها را سر می برند.
حالا اگر دیدید یک روزی یک نفر دختر موصاف قد بلند و عینکی، دارد سرش را می کوباند توی دیوار و با قطعه های پازلش یک قل دو قل بازی می کند، آن من است که همان نصفه پازلهایش ازروی دیوار سر خورده و قطعه هایش را توی صورتش کوبانده و چسبش هم رفته توی دماغش و راه نفس را بسته... بعد آن وقت است که یک آقای ریش سفید با دستار خراسانی و ردای خاکستری و چشم های عاقل اندر سفیه که چند تا کتاب کلفت خیلی صفحه ای توی دستش دارد، ظاهر می شود و یوهاهاهاها می خندد و با صدای "ف" می گوید: من که بهت گفته بودم! بعدش آن یکی که من است می گوید: آدم های من همچنان تخم می گذارند، بدون تلقیح مصنوعی!
خوب پس من همچنان ترجیح می دهم خودم را بگذارم توی منجنیق و پرتاب کنم وسط آدم هایی که 99 درصدشان از هیچی، هیچی سرشان نمی شود و از وسطشان آن یک درصد دیگر را ببینم ،فقط؛ و با آن جماعت برای هرچه قطعه ی نشکسته و سالم است، سوت و هورااا سر بدهم و توی دلم دستهایم را به هم بمالم و با نگاه از بالای چشم، یوهاهاهاها بکنم و بخندم به ریش هرچه قطعه ی خراب است که نمی تواند خوشی من را ضایع کند.

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

رستگاری در 24 ساعت شبانه روز، هفت روز هفته!

ای ملتی که قریب یک عالمه وقت است دارید بر سر من بینوا غر می زنید که چرا بخش کامنت ها باز نمی شود، بدانید و آگاه باشید که: حل شد... باشد که رستگار شوید.
فقط فکر می کنم همه ی کامنت هایم گم شدند! این هم باشد تا بلاگر رستگار شود.
پس از این لحظه، روی لینک comments زیر هر پست کلیک کنید، سپس در صفحه ای که باز می شود، روی لینک leave a comment بکلیکید، زان پس، از خودتان کامنت تراوش کنید! (یا ترجمه ی دقیق نام لینک: یک کامنت ول کنید!)

پی نوشت: خواننده ی گرامی! اگر در اینجا کامنت بگذارید، کسی فکر نمی کند که عاشق چشم و ابروی شخص من هستید؛ نگران نباشید. فقط می شود فکر کرد که این وبلاگ را می خوانید. همین.
پس این سخن را از حضرت ماهی بزرگ، به گوش جان نیوش کنید: پس آنان که وبلاگ را بدون کامنت رها می کنند، به سوسک شدن بشارت ده... و بدانید و آگاه باشید که خواندن مطالب هر وبلاگ یا سایتی، بدون کامنت گذاری، مانند سوار شدن به اتوبوس بدون ارائه ی بلیت است و به یاد داشته باشید که: ارائه ی بلیت، نشانه ی شخصیت شماست!

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

تلویزیون بی بی سی فارسی به دنیا آمد

تلویزیون فارسی بی بی سی را از دست ندهید. این تلویزیون یک خروار مزیت دارد که تازه خیلی هاش هم هنوز معلوم نشده. مزایای معلوم شده اش اینهاست:

یکی از معدود تلویزیون های فارسی است که شبخیز ندارد.
صدای آمریکا نیست.
همه چیزش شبیه بی بی سی ورلد است و این خیلی به آدم احساس انسان بودن می دهد.
مجری هایش مثل آدم حرف می زنند ، فحش نمی دهند.
نیما اکبر پور مرحوم چلچراغ را دارد.
اولین شبکه ی فارسی است که دکورش از پرده ی یک منظره پشت سر گوینده، و یک عدد گل یا پرچم شیر و خورشید تشکیل نشده. (در اینجا صدای آمریکا آدم حساب نمی شود. چون دکورش خیلی زشت است.)
مجری هایش همه اش توی دوربین اونوریه نگاه نمی کنند.
مجری هایش بلدند چه طور باید لباس بپوشند.
با تماشایش، حتی اگر شعور ادم زیاد نشود، چیزی از شعور آدم کم نمی شود.
تصویر گل و بلبل و اینا نشان نمی دهد.
تمام جد و آبای من از زمان افتتاح رادیوی فارسی بی بی سی مشتری اش بوده اند و خودم هم از وقتی روی خشت افتادم، نوای بی بی سی در گوشم بوده است. تازه پدرم هم از وقتی روی خشت افتاده، نوای بی بی سی در گوشش بوده. قول می دهم بچه ام از وقتی روی خشت افتاد، کاری کنم که تصویر تلویزیون فارسی بی بی سی توی چشمش باشد.
یک برتری هم نسبت به خود بی بی سی ورلد دارد و آن این است که خداوکیلی مجری هایش خیلی از مجری های بی بی سی ورلد خوشگل تر و خوش لهجه تر هستند و لهجه ی بریتیش که مثل فحش است ندارند.

پس ای "یا ایهاالملت" همگی، فوج فوج رو سوی بی بی سی فارسی بیاورید و به صدای آمریکا پشت کنید. در صورت تمایل، هرگونه شیشکی برای صدای امریکا بسیار کار پسندیده ای است.
ولی از همه ی اینها گذشته، اگر به عمرتان بی بی سی و سی ان ان ندیده اید، حتمن بی بی سی فارسی را ببینید تا به استانداردهای برنامه سازی و رسانه ای پی ببرید، باشد که به قول آدم حسابی ها: سلیقه تان ارتقا پیدا کند. یا به قول من: بفهمید که حوضی که ماهی ندارد، قورباغه (از نوع صدای آمریکا) در آن پادشاه است.


پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۷

ولکام!

به گمانم باید خودم دست به کار شوم، یک وبلاگ برایشان درست می کنم و تحویلشان می دهم! به همین سادگی، به همین مسخرگی! خوب تا کی باید منتظر یک عده ماند تا بلکه روزی روزگاری هوس کنند و یک تفقدی هم به این وبلاگستان بکنند و من بینوا را هم از غریبی در بیاورند؟ یک سری آدم هایی که هم حرف برای زدن دارند وهم کل برای انداختن، فقط اینقدر سرشان را با لجن پاشی های دنیا گرم کرده اند که خودشان را یادشان رفته... پس دوستان گرامی، "ع" و "ف"، فقط کافیست اشاره کنید تا وبلاگتان را دودستی تقدیمتان کنم! برای نوشتن که زیرلفظی و پاگشا نمی خواهید که؟!

نامه ای به مسیح

یک زنجیره ی "نامه نویسی برای مسیح"، در وبلاگستان راه افتاده. من که اینجا غریبم و کسی را نمی شناسم که بخواهد دعوتم کند، پس به صورت خودجوش برای مسیح نامه می نویسم... او که حتمن نامه ام را قبول می کند؟ آخر او مسیح است!

جناب آقای مسیح
سلام
امیدوارم چه در آسمان و چه در زمین، هرجا که هستید حالتان خوب باشد. به شبان ما (پدرتان؟!) هم سلام برسانید.
آقای مسیح، زمینی که شما برای صلحش آمده بودید، حالش خوب است... عالی است. ما هم وارثان خوبی بوده ایم برای شما... بهتان اطمینان می دهم که ما به هیچ چیز به اندازه ی صلح اهمیت نمی دهیم. نگران سیلی ها نباشید، فقط تک و توکی پیدا می شوند که هنوز سیلی می زنند. ما هم آن یک طرف دیگر صورتمان را جلو می آوریم تا باز هم بزند؛ مطمئن باشید که ما سیلی را با گلوله جواب نمی دهیم. اینجا هیچ کس، کسی را نمی کشد؛ جنگ و قتل شده مثل قصه های تخیلی. بچه های ما فقط گل سرخ را می شناسند و محبت را. البته شایعاتی هم هست که من بهتان می گویم خیالتان از بابت آنها تخت تخت باشد، انفجار چرنوبیل و هیروشیما که قصه های قدیمی اند و شما می دانید که واقعیت ندارند؛ یک شایعاتی هم اخیرن بوده از گرجستان و غزه و اینها که اینها هم فقط شایعه بود و نه بیشتر. هیچ کس هم در پی ساختن بمب هسته ای نیست. نگاه های نفرت بار مردم به همدیگر اصلن وجود ندارد، همه به هم گل و لبخند هدیه می دهند. تازه ما از مردم همه جای دنیا وضعمان بهتر است! نفت هم داریم!
آقای مسیح، شب تولدتان همه آرزوهایی می کنند. امیدوارم که شما به حرفشان گوش ندهید. آخر می دانید؟ خیلی شیر تو شیر می شود اگر همه به آرزوهایشان برسند!
آقای مسیح، در آخر از شما معذرت می خواهم که وقتتان را گرفتم. فقط یک سوال شخصی دارم: شما که روی زمین، خبرچین و جاسوس ندارید؟ قول بدهید به زمین سرنزنید، ما خودمان از پس همه چیز بر می آییم!

با تشکر
یکی از هواداران شما


پ.ن: امروز متوجه شدم که تمام موارد shared items وبلاگم، فیلتر است! مگر اشکالی دارد؟!

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

درس یکم: باد آورده را باد می برد...

درس یکم:
اگر همیشه قلم و کاغذ (در حقیقت مداد و کاغذ) جلوی دستت نباشد، همیشه ایده های بکر برای وبلاگت را از دست می دهی. مخصوصن اگر خیلی وبلاگ نویس آماتوری باشی.

دانستنی های مفتکی: آیا میدانید که همیشه بهترین ایده ها در حال رانندگی، در حمام، در یک صف شلوغ، در حضور استادهای سخت گیر و در موارد متعددی در وضعیت های بدتر (!) به ذهن آدم هجوم می آورند؟

برچسب "درس هایی برای ماهی های گنده" را در زیر این پست می بینید. این ها در واقع درس هایی هستند که هیچ ادعای مطلق بودن ندارند، ادعای آموزنده بودن ندارند و تنها به درد آدم های آماتور و ماهی گنده ای مثل من می خورند. هرگونه برداشت امنیتی، سیاسی، نظامی، اجتماعی، خانوادگی، غیر اخلاقی و... از این درس ها، بای نحو کان ممنوع است.

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

lost in "Lost"!

LOST IN “LOST”!
بیایید سرکی بکشیم به ماهیت جزیره ی لاست و رمز های آن. این جزیره کجاست؟ چه ویژگی هایی دارد و چرا مثل جزیره های دیگر نیست؟
به عنوان موضوع مرکزی داستان های لاست، جزیره، در موارد متعددی، ویژگی های خارق العاده ای از خود نشان میدهد: گاهی عده ای را به خود فرا میخواند؛ عده ای را پس از ترک آن به خود باز می خواند؛ بنا به ادعای "جان لاک"، قربانیانی می طلبد؛ همواره دشمنانی دارد که قصد سوءاستفاده از ویژگی های منحصر به فردش را دارند و در مقابل، مدافعانی دارد که به هر شکل، از آن محافظت می کنند. سرنوشت همه ی کسانی که در پرواز 815 جان سالم به در برده اند، به گونه ای کاملن حساب شده آن ها را به جزیره کشانده است. آنها که بدون خواست سرنوشت آمده اند، از سوی جزیره اجازه ی ورود نمی یابند (ملوان قایق "ویدمور" به جنون کشیده می شود، "رجینا" هم که از سرنشینان قایق است، خودکشی می کند.).
در جستجوهایم به دو تئوری در باره ی جزیره بر خوردم:
1-در اسطوره ها آمده که: میان دنیای مادی و بهشت، سرزمینی وجود دارد که در آن ارواح و زندگان، می توانند با هم زندگی کنند. تنها دو راه برای دستیابی به این مکان وجود دارد: یا باید راه رسیدن به آن را بلد باشید و یا سرنوشت شما را به آنجا هدایت کند. ویژگی های آن به گونه ای است که زندگی را برای حیات مادی زندگان ممکن می کند. سرزمینی است که نه میرا و نه روح، نمی توانند از آن با خارج ارتباطی داشته باشند. تولد یک نوزاد در این سرزمین، خلاف طبیعت آن است. افراد با شایستگی بالا و ویژگی های منحصر به فرد، ارتباطات ویژه ای با آن دارند و می توانند برخی از قدرت های آن را درک کنند. خوب؟ آشنا نیست؟ آیا این همان جزیره ی لاست نیست؟
2- جزیره ی لاست همان اتوپیای افلاطونی است. افرادی که از غار تاریک خارج شده اند و آنقدر شایستگی داشته اند که از بند سایه ها رها شوند. اکنون با ورود به جهان خارج، نور چشمشان را می زند و احساس می کنند که به این مکان تعلق ندارند. اما پس از خروج از این دنیا و بازگشت به غاری که آن را "خانه" ی خود می پندارند، درد زندگی در تاریکی را می فهمند.
و اما تئوری من: من تئوری دوم را بیشتر می پسندم. در تجربیات مرگ تقریبی (احیا شدگان بعد ازمرگ چند دقیقه ای) می شنویم که هیچ کدام تمایلی به بازگشت نداشته اند و بعد ازبازگشت، هیچ وقت خود را متعلق به این دنیا نمی دانند. بگذریم از آن عده ای که دیگر هرگز نمی توانند درد زندگی را بپذیرند و تا موعد مرگشان برسد، گوشه ای می نشینند و لحظه ها را میشمارند و این در صورتی است که دست به خود کشی (تلاش برای بازگشت) نزنند. (جک را که یادتان می آید؟ بعد از بازگشت، دائمن سوار هواپیما می شد به این امید که سقوط کند و به جزیره برگردد.)
نیای سوفی" را به یاد دارید؟ شاید ما آن قدری که خودمان می پنداریم، واقعی نیستیم. بچه که بودم یکی از تخیلاتم این بود که نکند آدم فضایی هایی که ما آنها را "دیگران" به شمار می آوریم، واقعی تر از ما باشند و ما آدم فضایی های اصلی باشیم؟ (لینک : فیلم "دیگران") ماجرای جزیره و دنیای ما هم همین است.
در سیزن 4 (که به زعم من، فلسفی ترین و ماورایی ترین سیزن سریال است) در چندین مورد دیدیم که "دن"، همان فیزیکدان آکسفورد، که تازه از دنیای خارج وارد جزیره شده، بارها و بارها می گوید که شکست نور در این جزیره، غیر عادی است و اینکه نسبیت زمان در این جزیره، از قوانین دنیای بیرون تبعیت نمی کند (لینک: هلیکوپتری که در واقع 20 دقیقه پرواز کرده اما به زمان جزیره، 2 روز در راه بوده). آیا می توان چنین برداشت کرد که جزیره در فضا-زمان دیگری است؟ شاید در یک جهان موازی! همان جهان هایی که ابعادشان به طول-عرض-ارتفاع-زمان محدود نمی شود... همان هایی که در تئوری "هاوکینگ" و همکارانش، بیش از یک میلیون بعد دارد. اگر چنین آگاهی داشتی باشیم، آیا همه مان "جان لاک" گونه با حوادث ورای عادت، برخورد نمی کنیم؟ آیا "جک" اتصالش با دنیای اینجایی زیاد از حد قوی نیست که با جهان بینی لاک مخالفت می کند؟ (و می بینیم که در پایان تقریبا در همه ی موارد، حق با لاک است) موضوع این است که لاک، سیر زندگی خاصی داشته: یک بچه ی نامشروع که 6 ماهه به دنیا آمده، بدون والدین بزرگ شده، بعدها رنج های غیر معمولی کشیده و ناتوانی را تجربه کرده. این فرد است که اولین شمه ی قدرت جزیره را می بیند... به یاد زندگی پیامبرها نمی افتید؟ (حتی اگر همه اش افسانه باشد، مگر نه اینکه هر افسانه ای معنایی دارد؟) جک اما زیاد از حد منطقی است، او نه تنها در عمق موهای خرگوش جا خوش کرده، بلکه هیچ تمایلی هم برای بیرون آمدن ندارد. باید منتظر بمانیم تا ببینیم که "آرون" (هارون ) –بچه ای که خلاف قوانین جزیره متولد شده- و "جی یون" (بچه ی جین و سان) –بچه ای که با معجزه ی جزیره به وجود آمده- چه ویژگی های خارق العاده ای خواهند داشت؟
جزیره شاید مثالی از بهشت تخیلی آدم هاست. در جزیره بیماری معنا ندارد مگر در دو مورد:اول بن که آن قدر در زندگی اش غرق شده که دارد جزیره را فراموش می کند؛ دچار نوعی تومور کشنده ی نخاع می شود و جزیره برای یادآوری نقش خود، یک جراح نخاع از آسمان می فرستد! دوم جک که تمام تلاشش را برای انکار قدرت جزیره می کند و می کوشد که از آن خارج شود؛ دچار آپاندیسیت می شود. جزیره برای آنها که قدرتش را باور دارند، قدرتش را بیشتر رو می کند: جان لاک، یک بار به هنگام سقوط هواپیما و یک بار وقتی که تیر خورده و در گودال مردگان افتاده، معجزه ی جزیره را می بیند. در جزیره گرسنگی وجود ندارد. گیریم که یک دود سیاه رنگی هم هست تا یادآوری کند که هیچ چیز از بدی عاری نست (یادتان هست که "اکو" که یک مسیحی معتقد-یا بگوییم یک کشیش- بود، می توانست با این هیولای جزیره مبارزه کند. خوب ایده ی مذهبی جالبی است ولی با نوع تفکر من از مذهب همخوانی ندارد!) در جزیره، جعبه ی جادویی وجود دارد که هر چه ذهنت اراده کند، در لحظه برایت مهیا می شود. (لینک: اعتقاد ادیان درباره ی بهشت). جزیره (مخصوصن ساحل و غارها) ادم را به یاد بهشت عدن می اندازد!
بیایید نجات یافتگان پرواز 815 را "یاران جزیره" (مثل یاران حلقه) بنامیم. یاران جزیره به هنگام خروج از جزیره، کاملا موجوداتی متفاوت از آن چیزی هستند که به هنگام سقوط هواپیما بودند. جزیره با فلاش بک هایی که به زندگی گذشته ی آن ها می زند، حکم نوعی سلوک برای یاران جزیره دارد. تو گویی اکنون که از غار خارج شده اند، به جای سایه های زندگی گذشته شان، حوادث را در نوری متفاوت می بینند. نوعی عکس هوایی با جزئیات، از زندگی که تا به حال کرده اند!
ماجرای کلبه و "جاکوب" هم از رمزهای لاست است: این طور که در سریال بیان می شود، کلبه توسط "هوراس گوداسپید"، یکی از اعضای اصلی "دارما"، ساخته شده است. اما اکنون محل اقامت جاکوب است و در اواخر سیزن 4، می بینیم که "کریستین شفرد" (یک روح مهربان) و دخترش "کلیر لیتلتون" (ناقض قانون تولد در جزیره) در آن ساکن هستند. تئوری هست که می گوید، جاکوب یکی از اعضای دارما بوده که در جابه جایی های جزیره در زمان، گیر افتاده. اما تئوری من این است که جاکوب همان روح جزیره است. جاکوب همان مقرر کننده ی سرنوشت اهالی جزیره و "یاران جزیره" است. جاکوب و کلبه اش، تنها برای سه نفر قابل دیدن هستند: بنجامین لاینوس (حافظ جزیره، که گویی با پاسخ دادن به ندای جزیره در کودکی، شایستگی اش را ثابت می کند.)، جان لاک (توضیحی لازم نیست!) و "هوگو ریس" یا همان "هرلی" (به هیکلش نگاه نکنید،او مثل یک نوزاد بی گناه و ساده است، دچار مالیخولیا می شود، دوستان خیالی دارد، به نفرین و طلسم معتقد است، به مادرش وابسته است، عاشق بازی و ماشین سواری است، بدون خجالت می خندد و گریه می کند و می ترسد، نیاز به مراقبت و دلداری دارد و هنوز به اعماق موهای خرگوش فرو نرفته!).
این وسط یک شخصیتی هم هست که انگار همیشه در جزیره بوده، با آن زندگی می کرده، از آن حفاظت می کرده (و می کند. او همیشه سربزنگاه، گره ی ماجرا را باز می کند.)، برگزیدگان جزیره را پیدا می کند و به جزیره می آورد، جامعه ی کوچکی نشکیل می دهد، به ساکنین دائمی جزیره امنیت و آرامش می دهد و هیچ وقت پیر نمی شود. "ریچارد آلپرت" انگار راه ارتباط جاکوب (یا بگوییم جزیره) با آدم ها است. جی.جی.آبرامز خیلی چیزها در مورد این ریچارد باید برایمان بگوید.
و اما به عنوان آخرین مورد: آیا شما هم مثل من تقریبا مطمئنید که جزیره در زمان جابه جا شده و نه در مکان؟ (لینک: پایگاه "ارکید" برای جابه جایی در زمان طراحی شده).

پی نوشت1: اگر این مطلب گسسته است، بگذاریدش پای اینکه تازه تماشای لاست را تمام کرده ام و هجوم افکار، نوشته را به هم زده.
پی نوشت2: در فکر یک تحلیل شخصیتی از کاراکترهای لاست هستم. شاید عملی اش کنم، به زودی!
پی نوشت3: برای اطلاعات بیشتر به لاست پدیا سر بزنید. و نیز اینجا و اینجا:اسطوره شناسی لاست!

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷

هنر نزد ایران موزیک است و بس!

چند سال پیش همین ها افتادند به جان گیتار و تا می شد ری...دند به کل هیکل این ساز! هر چه ارزش هنری داشت دادند به باد فنا، در نتیجه می شد در خیابان آدم هایی را دید که ساک گیتار را با ورق پاره و تخته چوب پر می کردند و می گذاشتند روی دوششان! ساک گیتار روی دوش همانقدر اعتبار می آورد که چسب روی بینی!

حالا همین ها از گیتار خسته شده اند و به ویولون روی آورده اند ولی به شکل دیگر! خوبی ویولون این است که آدم ناشی حتی نمی تواند توی دست بگیردش. البته ناشی گری هم نیست همه اش، مقدار زیادیش هم شدت احمق بودنشان است. یکی نیست به این الاغ های ایران موزیکی بگوید: "اوهوی رفیق! این دختر دماغ عملی ِ بی ام و سوار تو، با اون ناخن های مانیکور کرده ی درازش، چطوری روی ویولون انگشت گذاری می کنه؟" یا اینکه: "عزیزم اون که توی دستته اسمش آرشه است! چماق نیست که اونجوری گرفتیش!" یا حتی: "هی خوشگله، از اون صدای آهنگ در میاد، ملاقه ی سوپ نیست!"

حالا من تا چند هفته پیش خیال می کردم قضیه به همین ها ختم میشه، تا اینکه... این یارو و کل اکیپ کلیپ سازی و آهنگسازی و شعرشون یک نفر نداشتند که بفهمد ویولون را با دست راست نمی گیرند!!!!