این روزهایی که آرام و پچپچه وار، روزمرگی آبی شان را تزریق می کنند توی رگ آدم؛ تا شبش با قیافه ی آدمی که بیشتر از آن که حقش بوده لذت برده، سپاسگزارانه بنویسی: امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد- نقطه
چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۸
چنانم آرزوست
این روزهایی که آرام و پچپچه وار، روزمرگی آبی شان را تزریق می کنند توی رگ آدم؛ تا شبش با قیافه ی آدمی که بیشتر از آن که حقش بوده لذت برده، سپاسگزارانه بنویسی: امروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد- نقطه
یک نفر که می داند، بگوید آیا تعداد دفعاتی که می توانی سنگ را روی آب بپرانی تو هستی یا تعداد دفعاتی که نمی توانی؟
بگویید ببینیم آدم ها آن همه چیزهایی هستند که آفریده اند یا آن همه تر چیزهایی که هنوز نیافریده اند؟
یک نفر سر پاسخ یابی را باز کند...
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

معرفی می کنم: آقای هومر سیمپسون، فیلسوف مورد احترام و علاقه ی من.
ینی عاششششششششقتم هومر سیمپسون
یک وقتی که احوالات خوش تر باشد و دماغ چاق تر و وقت گشادتر و زندگانی چربی و دنبه تر و آقای عرش کبریاییِ هوای آدم را بیشتر دار تر و این ها، سر فرصت و حوصله برایتان خواهم گفت از هومر سیمپسون و فلسفه و مسلکش.
ما وبلاگهامان را مینويسيم، سپس وبلاگهامان ما را مینويسند.
اصلن من میخواهم بدانم چرا هر مطلبای که از من میخوانيد، بدون اينکه ذرهای به احساسات من توجه کنيد با يک ذهن پيش-داورانه خيال میکنيد يا دارم طنز مینويسم، يا سبز؟ چرا فکر میکنيد فلانی تمام فکر و ذکرش در زندگی، غذاست؟ چرا فکر میکنيد بهمانی هيچ دغدغهی ديگری جز گربهها ندارد؟ نکنيد. من شما را دوست دارم. شما هم من را دوست داشته باشيد. شما هم ما را دوستداشته باشيد. ما وبلاگنويسها هم آدميم، معصوم نيستيم که. نوشتهها را بدون پيشداوری ذهنی بخوانيد. از روی نوشتهها زندگی واقعیِ نويسنده را برای خودتان ترسيم نکنيد. اگر هم ترسيم میکنيد، لااقل بعدش ترميم کنيد، تعديل کنيد، تصحيح کنيد، تکذيب کنيد حتا، اشکالی ندارد. (***)
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸
یک همین جوری نوستالژیک برای اول مهر
بعد دارم فکر می کنم که معلمه، با این کارا، شبش چی جوری می خوابید؟
2- بچه که بودیم، "سپاسگزارم" و "شصت و شش" تقریبن دو هزار تا دندونه داشتن؛ این روزا همه ی دنوناشون ریخته از بس که انگار عزرائیل دنبالمون کرده برای رسیدن به آخر جمله.
3- قدیما این روزای آخر تعطیلی رو این طور با چنگ و دندون نمی چسبیدیم که مبادا در بره از دستمون؛ که انگار هرکی از این چند روز آخر، لحظه به لحظه لذت نبره، بز از دنیا رفته.
4- اون وقتا، اول مهر حتا از 30 خرداد هم خوشمزه تر و جوسی تر بود.
5- الان دیگه نه پاییزا از قبل بوی پاییزش میاد، نه بهارا. یه هویی یه روز بلند می شی، می بینی انگار پاییز، بی هوا پاشیده شده روی سر و صورت خیابونا و درختا کچل شده ن. عجب آدم بزرگ شدیم ها!
بعضی وقت های دیگر هم این یک چیزهایی، به قامت و لباس آرزوهای کهنه و چروکیده می آیند و روزی خیلی بار به قاعده اعصاب آدم را می گیرند و هی و هی می کشند، عینهو آدامس، بعد با اعصاب کش آمده ی بی نوا، شمع-گل-پروانه بازی می کنند.
بعد حالا یک وقت های دیگری هم از این "اگر به جای فلان، بهمان بود، حالا فیلان و اینها" هستند که این دسته ی سوم جونده ترین و جر دهنده ترین افکار هستند که کاملن روح و روان آدم را به [...] می دهند و تا فیها خالدون آدم را جلز و ولز می سوزانند از شدت کوتاه بودن دست آدم و ناتوانی و چلاق بودن آدم از لحاظِ کردن چند تا زندگی باهم. (خوب به من چه که توی فارسی life و living از هم جدا نیستند؟)
خلاصه اینکه اعصابی با دندان های فولادین لازم است برای جویدن یک چنین فکرهایی، و مغزی با آنزیم ها گوارشی فوق العاده قوی برای هضم شان. یا یک دهان مناسب برای آسفالتیده شدن. پس اگر این ها را ندارید، یک سری آهنگ و شعر و مکان بدون خاطره دم دستتان داشته باشید که به جان خودم به دردتان می خورد، دردناک.
یا این که اینجوری نباشید. بروید خودتان را اصلاح کنید اصلن. دهه!
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸
Twice upon a time
مقدمه:
این یک داستان است.
این یک داستان واقعی است.
این دستان یک نفری است که مثل شش لوی پیک است که نه آس است و نه جوکر و نه حتا سرباز.
وقتی که توی پیاده رو از کنارش رد میشوید، یا توی اتوبوس بغل دستش می ایستید، یا توی پل عابر، از رو به رو به ش نزدیک می شوید، رهگذر است. فقط شاید وقتی از لا به لای انتظار متراکم اتاقهای انتظار، زیر چشمی وراندازتان میکند و سعی میکند حدس بزند با هدفون حنجرهٔ چه کسی را به گوشتان وصل کرده اید، از نگاهش یک لحظهٔ میکروسکوپی شگفت زده شوید.
بدنهٔ داستان:
این یک نفر معتاد است که هر وقت توی جمعی یا جایی است، دنبال این است که یک عکاس دوربین به دستی پیدا کند و یک عکس با چاپ سریع از خودش بیندازد.همیشه نیم رخ. مثل مجرم ها. بعد توی عکس هایی که تا به حال از خودش انداخته، هیچ دو باری یک چهرهٔ یکسان نداشته. نه اینکه حالتش متفاوت باشد ها، نه. همیشه یک کس دیگری است که این یک کس دیگر، لباسهای او را پوشیده و کلاه او را روی سرش و سایهٔ او را زیر پایش گذاشته. ولی آخرش او است. درست همان طوری که مونالیزا آخرش داوینچی است.
موخره:
او از جلوی شما رد میشود ولی هیچ ورش پلاکاردی نیست که رویش نوشته شده باشد: ATTENTION
توی مردمک چشمهایش دو تا مارپیچ لرزان هست که هیچ گاه توی اشک قلپ قلپ نکرده اند. سیگار او را می کشد و دود می کند. سیگار طعم او را نمی فهمد. وقتی که از کنار باد سر میخورد، حاشیههایش لرزان می شود.
با این همه، او هست. گیریم که هستش او را نمی فهمد و شما هست او را نمیبینید. ولی به شکل دلخراشی هست. آن قدر هست که گاهی دردش می گیرد از این همه بودن و باز هم دوباره بودن.
این یک داستان است.
این یک دستان تخیلی نیست.
این داستان پایان ندارد.
سهشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸
BLOG DAY
از سال آینده امیدوارم اینقدر بتوانم خودم را وبلاگ نویس بدانم که آیین های روز وبلاگ را انجام دهم و هم اینکه بقیه هم بیشتر خبردار شوند.
جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸
1984
و به یاد داشته باشید که: "ناظر کبیر تو را می نگرد." ژوهاهاهاها... (من هم گاهی مازوخیسم دارم و ازش لذت می برم!)
پ.ن: یک روزی در همین روزهای زود زود، تئوری سیزیف را برایتان می گویم در همین وبلاگ. کامینگ سون...
پ.ن 2: الان بعضی ها می توانند قیافه ی آی تولد یو سو به خودشان بگیرند! لطفن نگیرند. ماهی بزرگ خودش به قدر کافی می داند که ایشان تولد می سو!
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸
برای چه زیباست شب؟
تازگی ها، مردم دو دسته اند: دسته ی اول آنهایی که شب ها بیدارند و دسته ی دوم آنهایی که لوزر هستند.
بیان شاعرانه اش که از خودم تراوش کرده ام این است که در شب، پرده ی تاریکی که روی همه چیز کشیده می شود، صورت ها و ظاهرها را از بین می برد و می ماند صورت مثالی. چشم از کار می افتد و ذهن فعال می شود. آن وقت فعال شدن ذهن همان و هجوم اندیشه ها همان. اینقدر که وقتی بهش عادت می کنی، شب خوابیدن برایت دشوار می شود. خانه که خاموش می شود و تاریک، این قدر فکر و ایده توی سرت جولان می دهد و اینقدر محشر است که تمام گندی های روز، ماستشان را کیسه می کنند و تو می مانی و یک کرور فکر که تمام طول شب، وقت برای رسیدن به همه شان کم است و آرزوی پنسیو* می کنی!
بعدش آدم باید بتواند تمام روز را در انتظار شب بنشیند و هرشب با کله فرو برود توی خنکی شب های تابستان. فیلم ببیند (که لطفن اکشن نباشد) و کتاب بخواند (ترجیهن فلسفی یا هرچیزی که فکر کردن شدید می خواهد) و بنویسد و لذت ببرد از سرعت فکر و قلم توی عمق شب که سیال است و از نبود آن حجم چگال و روشن روزمرگی های روز. و این تگ الهامات نصفه شبی را دست کم نگیرید که عالمی دارد برای خودش.
بعد آن قدر چشم و گوش و دماغ و کله اش پر بشود از شب، که صدای اولین شعاع های خورشید افکارش را پاره کند و فاز بعدی شب: تماشای طلوع قرمز رنگ خورشید از لا به لای ساختمان های بی شاخ و دم شروع بشود. بعدش کولر را خاموش می کنی و پنجره را باز می کنی و از خنکی سبک بامداد، می خزی زیر پتو و می بینی که چطور فکرها درست با روشن شدن اتاق تغییر شکل می دهند و این که دیگر نمی توانی مثل طول شب فکر کنی، همه چیز زیادی منطق روزمره به خود می گیرد و فیلسوف درون آدم می گیرد می خوابد.
همه ی این ها که چی؟ که اینکه، هرکاری می کنید، به خاطر بشریت هم که شده کمی وجدان داشته باشید، تمام شب های زندگی تان را با شب به خیر کوچولو خاتمه ندهید. نشئگی شب را از دست ندهید وگرنه لوزری بیش نیستید. و قال ماهی بزرگ...
و من می دانم که از همان شبی که بشر برای اولین بار گرفت خوابید، فراموش کرد که چه چیزی را از دست داده، چون شب ها را که معرکه خانه ی** آکروبات بازی فکر و حافظه بود، از دست داد.
* pensieve همان است که شاید به اسم قدح اندیشه می شناسیدش.
** من نمی دانم واژه ی معرکه خانه واقعن وجود دارد یا نه. از خودم در آوردم.
پی نوشت: سعی کنید شب بیدارتان را در جایی بگذرانید که اهالی خانه مرتبن برای گلاب به روتون از جلویتان رد نشوند و صدای مکرر سیفون، ضد حال بهتان نزند. و بهتان اطمینان می دهم، هرچقدر هم که تلاش کنید، حتا در شدیدترین تخیلاتتان، ممکن نیست بتوانید صدای سیفون را به صدای آبشار تغییر دهید. بیخود زور نزنید.

خوب آره، اسمش شبیه soap opera های درپیتی، آن هم از نوع خانم خانه دارانه اش است ولی از همان سکانس اول اپیزود اول سیزن اول، اگر کمی عاقل باشید می فهمید که اتفاقی بیلتان به صندوق گنج خورده و با 5 سیزنی طرفید که تا همه اش را نخورید و ته قوطی دی وی دی را نلیسید، خیالتان راحت نمی شود. بابا دار و دسته ی سوزان مایر را می گویم. دارم از این یک خروار آدم واقعی و دوست داشتنی حرف می زنم که بعد از پایان 5 سیزن، اینقدر دوست آدم می شوند که دل آدم برای خودشان و برای شب های دوست داشتنی زندگی با D.H رسمن تنگ می شود، اینقدر که مجبوری تا یکی-دو هفته، هر شب چند دقیقه ای دوباره سکانس های مورد علاقه ات را ببینی تا کم کم ترکت شود.
لطفن به افتخار هرچی سریال ساز است که بلدند از یک حومه ی شهر و چند تا بازیگر، برای آدم رفیق های دوست داشتنی خلق کنند، کلاهتان را بردارید. آدم هایی که می توانند به یاد شما بیاورند که هنوز می شود بدون سخت فکر کردن و مخ درد گرفتن، با وجدان راحت، لذت برد و اینکه هنوز هم می شود داستان هایی آفرید که بدون کاراکترهای احمق و کودن، بتوانند آدم را به لبخند زدن وادارند. و جدی می گویم، یک لبخند گشاد از سر آسودگی ، لذت و سپاسگزاری...
تعامل می کنیم... :)
یه اکانت گوگل بساز، یالا
ساختی؟
دِ می گم ساختی؟
حالا برو تو اکانتت، بالا سمت چپ، روی ریدر کلیک کن.
حالا رفتی توی گودر
حالا بالا سمت چپ، زیر کلیشه ی گوگل ریدر، اد سابسکریپشن رو بزن.
آدرس یه وبلاگی که همیشه می خونی رو بنویس. ماهی بزرگ نبود هم نبود. ما که بخیل نیستیم!
یه ذره صبر کن
حالا روی پیپل یو فالو توی ستون سمت چپ کیلک کن، منو اد کن.
تموم شد رفت، یادگرفتی دیگه، خودی شدی. برات خوشحالم.
برای عارفه: دوست پیدا می کنیم. زورکی هم که شده. چند ماه پیش باید این مطلب رو می نوشتم؟! قولشو جای دیگه داده بودم.
سهشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸
بار دیگر شهری که دوست می داشتم
همواره و همیشه از اینجایی که هستم بدم می آمد و"همواره" یعنی دقیقن از هفته ی اول شروع اقامتامان در اصفهان. در نتیجه در پی هر اتفاق ناجوری که می افتاد، همواره پرسش "آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟" برایم مطرح می شد که با اقمت های تابستانه در تهران، پاسخ البته این بود که: خیر، آسمان تهران دودی تر ولی خوشمزه تر است و آدم هایش دلچسب ترند و سینما فرهنگ سر کوچه اش است (!) و فروشگاه های "دریانی" اش بستنی های خوشمزه تری می فروشند و دربندش آلو جنگلی دارد و همواره ذوق می کردم به "محل تولد: تهران ؛ صادره از: شمیران" توی شناسنامه ام و برای خودم بچه قلهک بودم!
بعدترها بر دلایل قبلی، دلایل بعدی هم اضافه شد. مثلن اینکه: در تهران که نیستی، تمام عمرت در حسرت تئاتر و کنسرت خوب می مانی؛ از زاویه دید اصفهان، همیشه دختری که تنها در خیابان و بدتر از آن در مغازه ها و زبانم لال در پارک راه می رود حتمن یک مرضی دارد؛ در اصفهان تقریبن همه چیز مدل تقلیدی ناشیانه از زندگی متمدنانه ی تهران بود، بی روح و بی خاصیت و بسته و... و... و...
خلاصه این شد که تنها راه رهایی برای من شد: سر در 50 تومانی! که بر اساس نظریات مشعشعانه و عدالت پاچیده شده بر سرتاپای زندگی مان، نتیجه گیری شد که "دختر همان به که بنشیند ور دل بابا ننه اش که یه وقت بیش از اینی که هست، فساد به بار نیاورد." آن وقت بود که دقیقن از نوک موهایم و تا نوک ناخن انگشت کوچک پایم، پر شدم از نفرت و حسرت. یعنی جدی ها! از این نفرت ها و حسرت هایی که خون به قلب آدم نمی رسد و جلوی چشم های آدم سیاه می شود و اکسیژن هوا تا حدود 10-15 سانتی متر جیوه کاهش پیدا می کند و ارگانهای داخلی و خارجی بدن آدم، یکی بعد از دیگری توی آب یخ فرو می روند انگاری. این تقریبن حسی بود که با دیدن نتایج نهایی کنکور و آگاهی از سهمیه بندی بومی و جنسیتی برای من پیش آمد.
زندگی نکردن در تهران همیشه برای من چیزی بوده شبیه رانندگی اجباری در جاده خاکی که به موازات اتوبان اصلی کشیده شده، به منظور گذشتن امورت "شهرستانی ها". و پی گیری کردن اتفاقات ایران از جایی غیر از تهران هم مانند دید زدن دنیا از داخل سوراخ کلید است؛ به همان اندازه حرص در آر و بی معنی.
خوب چی؟ حالا می خواهم چکارش کنم؟ فعلن برنامه ی بعدی این است که یکمن در اولین فرصتی که امکانش وجود داشته باشد، خانواده را به تهران هل بدهم. دومن علی الحساب، گستره ی آزادی های فردی ام را تا حد مسافرت تنهایی بالا ببرم. سومن بعدش رویال سفر اتوبوسهای راحتی دارد، مسیر اتوبان هم کم خطر و سریع است، آن سر دنیا که نیست؛ می شود تا هفته ای 2 بار هم به آنور سوراخ کلید رفت آمد کرد و خوش بود. تا ببینیم بعد چه می شود...
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸
آخر یادم است ما در چند سالگی خیال می کردیم مونیتور و کیبورد کامپیوتر به هم چسبیده اند و نهایت نبوغمان خواندن A B C D در حضور داماد دایی ناتنی مادربزرگمان بود که منجر به ذوق مرگ شدن اهالی فامیل و افتخار مرگ شدن والدین گرام به شیرین زبانی فرزند دلبندشان می شد و ما دلمان خوش می شد به 7-8 عدد لپ کشیده شدگی! تازه من از خوبهایش بودم، بعضی از عموزاده و عمه زاده ها با تلفظ "مینوچیلی" به جای "لیمو شیرین" غایت استعداد و خوشمزگی شان را به نمایش می گذاشتند!
همیشه به نظرم ما دیگر آخرین مدل بودیم. هیچوقت به ورژن های جدیدتر فکر نکرده بودم... حالا فکر می کنم.