جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸



Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, aggravation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Bang bang, shot dead
Everybody's gone mad

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Beat me, hate me
You can never break me
Will me, thrill me
You can never kill me
Jew me, sue me
Everybody do me
Kick me, kick me
Don't you black or white me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Tell me what has become of my life
I have a wife and two children who love me
I am the victim of police brutality, now
I'm tired of bein' the victim of hate
You're rapin' me of my pride
Oh, for God's sake
I look to heaven to fulfill it's prophecy...
Set me free

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Trepidation, speculation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Black man, black mail
Throw your brother in jail

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Tell me what has become of my rights
Am I invisible because you ignore me?
Your proclamation promised me free liberty, now
I'm tired of bein' the victim of shame
They're throwing me in a class with a bad name
I can't believe this is the land from which I came
You know I do really hate to say it
The government don't wanna see
But if Roosevelt was livin'
He wouldn't let this be, no, no

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, speculation
Everybody litigation
Beat me, bash me
You can never trash me
Hit me, kick me
You can never get me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

Some things in life they just don't wanna see
But if Martin Luther was livin'
He wouldn't let this be

Skin head, dead head
Everybody gone bad
Situation, segregation
Everybody allegation
In the suite, on the news
Everybody dog food
Kick me, strike me
Don't you wrong or right me

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about us

All I wanna say is that
They don't really care about us
All I wanna say is that
They don't really care about u
s

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۸

هنوز تمام نشده بود...




فکر می کنم این اولین نفری* است که به طرز احمقانه و بچه وارانه ای کماکان امیدوارم که روز خاکسپاری اش از توی تابوتش دربیاید و شروع کند بریک بزند**، بعد از آن خنده های زنانه ی مسخره اش بکند که توی کلیپ Liberian Girl می کند، بعد درست همانجوری بگوید: Hello everybody! بعدش هم بگوید که همه ی این برنامه ی مردن و اینها برای بیشتر کردن هیجان بوده!
من مطمئنن فن مایکل جکسون نبودم ولی ادا اطوار که نداریم، از مرگش به معنای واقعی کلمه ناراحت شدم و اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که: وقت مردنش نبود... هنوز باید می رقصید. و حالا هم که نگاه می کنم و هر جوری که می بینم باز هم مایکل جکسون می خواهد اتهام چایلد ابیوز داشته باشد یا نه، برای بشریت آدم خیلی بهتر و مفیدتر و انسان تری بوده از خیلی ها (!) که هیچ، حتا از خیلی از ماها.
حالا هم در حالی که هنوز امیدوارم همه اش بازار گرمی باشد، ولی به صورت واقع بینانه می توانم کاملن با وجدان راحت و ناراحتی افسوس بخورم و بگویم: " باور کنید دنیا هنوز به رقص با بازوبند مشکی بیشتری نیاز داشت."



*به غیر از پدربزرگ و مادر بزرگم البته
**البته در مورد پدر بزرگ و مادر بزرگم انتظار بریک زدن ازشان نداشتم مسلمن!


سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

دیدی؟ بعضی وقت ها هست که یاد آن هفته قبلی می افتی که اینقدر دور شده که حتا اگر دست دراز کنی هم نمی توانی بگیریش (آخر می دانی که؟ صورت های فلکی عقرب دندانه دار شاخ بلند چلاق را هم با همه دوری اش می شود گرفت؛ فقط کافی است دست دراز کنی.). این که می گویم همان هفته قبلی است که انگار دارد از توی فلش بک های سیاه سفید خط خطی دیده می شود، همانی که تویش ستاد می رفتیم و سبز می شدیم و توی خیابان بوق بوق می کردیم. کمی به حافظه تان فشار بیاورید، یادتان می آید؟ آن وقت برمی گردی به دیشبت که از شدت اسپاسم های عصبی به خودت می پیچیدی و به امروزت که احساس حال به هم خوردگی پیدا می کنی از انجام دادن کارهای روزمره ی همیشگی، که همه اش فکر می کنی "آخر تمام وقت دنیا را داریم برای انگل پاس کردن". بعد هم که دوباره شب می شود و قبل از خواب فکر می کنی به اینکه فردا چه خواهد شد؟ و هی فکر می کنی و فرضیه می سازی و تز می دهی و آخرش هم جواب نمی گیری، پوففففف...

به طرز احمقانه ای دلم به همین زودی برای سرخوشی و روزمرگی و زندگی نرمال تنگ شده. ):

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸


کاوه ای پیدا نخواهد شد،
امید
کاشکی اسکندری پیدا شود.

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

اینکه دستات رو روی سر میذارن...

این میدان جنگ، شهر من است...
آن خیابان آتش گرفته، زادگاه من است...
این قیامت، وطن من است...
آن که خوانده نشد، رای من بود...
آن جوان کتک خورده، دوست من است...
این کابوس بزرگ، زندگی من است...
این هیبت خم شده ی شکسته، منم، ماییم...
این چیزی است که از "ایران؛ خرم بهشت من" من مانده، باید به اش افتخار کنم؟


پی نوشت: شاملو همچنان "درد مشترک" است:
مردی چنگ در آسمان افکند
هنگامی که خونش فریاد
و دهانش بسته بود


شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی... زرشششششششششک

تصحیح می شود: ایمان بیاوریم به فصل سرد. نه آغاز فصل سرد، که عمق عمق عمق سرمای استخوان سوزش. حالا می تونیم با خیال راحت واسه خودمون سگ لرز بزنیم تا جونمون در بیاد.

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

یادداشت پایانی برای روزهای قبل از فردا...

این روزها را دوست داشتم. این روزهایی که آنقدر تشعشعات سبزمان را برای همه پرتاب کرده بودیم که به جای تحویل دادن صورت های سرخ از خشم، برای گشت ارشاد می خواندیم:"نیروی انتظامی، سبز تو هم قشنگه!". این روزهایی که چیزی به نام "امید" را، بعد از سال ها، از خواب خرس وار گنده اش بیدار و در همه ی آیتم های سبزمان خلاصه کردیم. این روزهایی که با هم سبز پوشیدیم و شعار دادیم و شعر خواندیم و توی خیال خودمان، شیشه ی عمر دیو را شکستیم. این روزها همه را دوست داشتم، همه ی همه ی همه ی آدم هایی را که فارغ از اینکه شاخ داشتند یا دم، همرنگ من بودند.
خوشحالم که این دوره را دیدم. خوشحالم که در این وضعیت خودم را با شعارهای روشنفکرانه کنار نکشیدم. خوشحالم که آن روز آنجا بودم تا به آن پسر جوان مو سیخ سیخی توی زانتیا چشمک بزنم و دوتایی با هم بزنیم زیر خنده، خنده ی صمیمانه ای از یک غریبه که هرگز فراموش نخواهم کرد. آنقدر خوشحالم که دلم می خواهد همه ی آدم های توی خیابان را بغل کنم و جیغ بزنم و با دست، موهایشان را هم بریزم!
و از منتهای اعماق بی رنگ (و نه سبز) وجودم تاسف می خورم به حال شماهایی که این مدت دماغتان را سربالا گرفتید و با دیدن مچ بندهای سبز ما، پیف پیف راه انداختید که: "واه واه! عوام! پوپولیسم! جوگیری! هیجان کورکورانه!" . برایتان اینقدر متاسفم که از شدت تاسف دود از کله ام بلند می شود، چون ممکن است هیچگاه دیگر معنای "زنجیره ی انسانی" را تجربه نکنید، زنجیره ای که ما را از درون وجودمان به هم وصل می کرد.
از موسوی برای همیشه صادقانه سپاسگزار خواهم بود. نه به خاطر شعارهایش، نه به خاطر پوززنی احمدی نژاد و نه به خاطر حرف های رنگارنگ؛ به خاطر این روزها و این یادآوری سبز سبز سبز سبز...

و فردا... ما ایمان می آوریم به آغاز فصل سبز.

پ.ن: این جمله را دیروز در استقبال از خاتمی از روی یکی از تابلوهای دست نویس مردم خواندم که به نظرم یکی از قشنگ ترین جمله هایی بود دیروز گفتیم و شنیدیم: شاید این جمعه برود؛ شاید...! قشنگ نیست؟ شاهکار است!

پ.ن2: این متن حماسی جان گداز را من از کدام سلول های لوب وبلاگ نویسی مغزم در آورده ام؟! ظاهرش که اصلن شبیه من نیست، گیریم که حسش عینن همین حس خودم است.

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

Now, who dares to be a millionare?!

بیچارگی انتها ندارد... می خواهی ستاره ی مراسم اسکار باشی یا زاغه نشین یا خیابان خواب. فاصله ی کوداک تیتر تا زباله دانی های بمبئی برای تو کمتر از یک نفس است. بنشین سر جات بچه جون!
این جایی است که حضرت عرش کبریایی برایت آماده کرده،
پاها در محدوده ی گلیم شخصی،
این است عدالت روزگار...
آره پسر کوچولو!
من حق ندارم سرم را بکوبم به دیوار که: "مرده شور همه شو ببرن... این لجن دونی آشغال، ارزش تف انداختن هم نداره."
تو حق نداری بگویی: "کابوس زندگی من بعد از برآورده شدن آرزوهای بچه گانه ام، بعد از زندگی در سرزمین پریان، بعد از دست دادن با میکی ماوس، تازه شروع شد."
دنیل بویل حق نداشت تو را از دنیای کوچکت خارج کند، حق نداشت آرزوهایت راو برآورده کند.
این سایت ها و روزنامه های لعنتی حق ندارند مانند حیوانهای شیه سازی شده، از بزرگ شدنت عکس بگیرند؛ از خوابیدنت توی خاک های خیابانهای بمبئی؛ از دگردیسی کت و شلوار چند هزار دلاریت به لباسای شندره ی امروزت؛ از دیزالو شدن دنیای پریانت در سیاهچال جبر سرنوشتت...
یالا کوچولو، صاف بایست و توی چشم زندگیت نگاه کن. این چیزی است که فرش قرمز به تو هدیه داده... این است دلیل اینکه که دنیای افسانه های پریان فقط برای قصه های قبل از خواب خوب است... درس وحشتناکی گرفتی از روزگار: زاغه نشین، هرگز میلیونر نمی شود!

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

شاخه گلی برای...

1-اینقدر حالم به هم می خورد از این معلم یا استادهای دینی که به زور می خواهند ادای آدم های با ظرفیت و انتقاد پذیر و "من فضای کلاسم بحث و گفت و گوئه" و "نظر بدید تا به نتیجه برسیم" و اینها را در بیاورند. اینقدر نفرت انگیزند وقتی تکست بوک را می گذارند جلویشان و قیافه ی مهربان و پیر دانا وار به خودشان می گیرند. وقتی با گردن کج و یکوری و با پوزخند توی حلق آدم زل می زنند تا بعد از 10 دقیقه فک زدن و دلیل آوردن و فلسفه بافتن و پته ی اعتقاد خود را روی آب ریختن، برگردند بگویند: خوب حالا کس دیگه ای نظری نداره؟ کی گفته که حتا یک نفر توی این دنیا از استادهای دینی انتظار دارد که دموکراسی برقرار کنند؟


2-می دانستی که آدمها از درک این یکی هم عاجزند؟ در کنار همه آن چیزهای دیگری که از درکش عاجزند. یعنی می دانستی و انتظار داشتی یا فقط همینجوری از روی خریت انتظار داشتی؟

3- آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند: یکی آن هایی که معنی فاشیست را نمی دانند و از بیخ فاشیست اند و دوم آن هایی که معنی فاشیست را می دانند و از بیخ فاشیست اند.

پی نوشت: 1 و 2 و 3 هیچ ارتباطی به هم ندارند. همینجوری الکی توی یک پست کنار هم نشسته اند.
یه اخطار کلی بدم:
من مث آواز دهلم...
گفته باشم!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

قبلنا همه ش وقتی اسم سرباز میومد آدم یاد یه پسر جوون کچل می افتاد ولی الان وقتی اسم سرباز میاد آدم یاد یه پسر جوون با کلاه می افته. بعد می دونی چی خیلی خوشگل و خوشمزه ست؟ اینکه الان 99 درصد سربازا هم تنها مفهوم کلاه سربازی براشون پوشوندن کچلی اجباری شونه... الاهی!

جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۸

خود سانسوری

من .......... ........... ........... ........... ........ ........... .............. ...... ............ و حتی شاید ........ .... ............. ........... ..... ... .
گاهی هم ...... ....... .......، ........ ..... .......... ........ خودم ...... ........... .......... ............ ............ و یا ......... ........، ....... .........، ....... ........... .......؛ نمی دانم ....... .......... ....... ................. ........ .............. ..... ..........، .......، ..........، ........ ... ........ ...... ... .............. ...... ............... ......... ..........! .... را هم ...... ......... ......... .......... ............ ..... .
........ .......... ......... . ............. ............... ........ ............. ......... ............... ....... چرا باید .......... ........... ..... ........ ...... ........... .
آخر ....... ...... ............. ........... ........... ........... .............. .. ........... .... .. ........... ............ ....... ....... ...... . . ............. . ...........، ....... ............ .
و اما .......... ........... ............. .......... . ............. ........................ ..............! (..... ........ ....... ........ ........... .) .................... . روی هم رفته .......... .......... ....... ............. .......... ............... ........ .......... ............ ......... ......... ..... ........ .......... ........ ...... ......... ...... ........... ..... ....... ....... ........... ............. .......... ....... ............... . چه طور ........ .......؟ .......؟ .....؟ ........... ....... ....... ............ ........... چه .............. ........... ........... ........ ........ ؟

پی نوشت: ....... ........... ........... ....... .............!!!

پی نوشت بعدنی: این پست کاملن مستقل از "عمو فیلتر باف" سر هرمس به دست آمده. به جان خودم...

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

به افتخار "خود چیز بینی"

البته این وسط یک راه دیگر هم وجود دارد. اینکه آدم مجبور نیست که هر وقت خودش را می بیند، به سبک اومپالومپاها دماغش را بگیرد و پیف پیف کند. می شود تصور کرد نسل چهارمی اصیل بودن الزامن به معنای شاخ و دم دار بودن نیست... می شود روشنفکر مآبی نسل سومانه را ازش کَند و ریخت توی زباله دان تاریخ و هزار بار به افتخار نسل چهارمی بودن و آس بودن پیش خود آدم ذوق کرد و برای این 8-10 سال اختلاف سن طلایی کف زد. می شود که آدم واسه ی دل خودش یک تابلوی نئون رنگ و وارنگ و جذابی شود...
پس عجالتن برمی گردیم به شیوه ی [...] خودمان.


سوال فلسفی: را اصولن غر زدن و ناراضی بودن خیلی کلاس دارد؟!


نکته: "خود چیز بینی"، متضاد "خود ناچیز بینی" است، لابد!

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

That's the way it is...

یکی بود، یکی نبود... یه نفر بود که خیلی همه چیز رو گل و بلبل میدید. لیوان خالی ترک خورده ی عنقریب به انفجار می ذاشتی جلوش، پر از آب می دید. زود جو گیر می شد ولی خیلی دیر از جو بیرون میومد. هی روی سر همه از این حلقه نورا می دید و روی دوششون بالهای سفید تمیز؛ بالای چشماشونم مژه های بلند فردار و تنشون ردای بلند سفید لابد... خلاصه اینکه یه ببو گلابی بی عیب و نقص بود واسه خودش.
چی؟ آخرش داستان چه سرنوشتی داشت؟ خوب معلومه... مُرد... شایدم هنوز داره جون می کنّه (جونش بالا بیاد.). خیلی حقّش بود، نه؟

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

اينم نع؟

چرا اصولن اين حضرت عرش كبريايي هميشه اينقدر اصرار داره كه خلاف همه چيز رو به آدم ثابت كنه؟ چه لذت ساديستي اي مي بره از ضايع كردن و خنديدن به ريش آدم؟

پ.ن: به زودي همه ي پيش بيني هاي من درست از آب در خواهد اومد... مي دونيد چرا؟ چون اين پست رو گذاشتم!