چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

موهبت شعور

داشتیم می دویدیم.

نفس زنان گفت: تا حالا تو جامعه با آدمایی که اصلا شکل خودت نیستن قاطی شدی؟

گفتم: حسابی...

-آدمای نفهمو می گم! مجبور شدی خودتو شکلشون بکنی؟

-خیلی زیاد. اون جایی که من درس خوندم مجبور بودم این کارو بکنم وگرنه احتمالا از تنهایی دق می کردم.

می خواهم در ادامه برایش یک چیزهایی بگویم ولی صدای سوت نمی گذارد.

این ها چیزهایی است که می خواستم بهش بگویم:

تا قبل از دو ماه پیش تقریبا از دیدن یک آدم بفهم (!) از نزدیک نا امید شده بودم. گمان می کردم که اینها همه شان موجودات خیالی دنیای وبلاگستان هستند و وجود خارجی ندارند. اینقدر برای فهماندن بعضی چیزها به بعضی ها به بن بست خورده بودم که دیگر بی تفاوت شده بودم. بگذار هر که می خواهد هر اشتباهی می خواهد بکند. مکر من مسئول اشتباه های مردم هستم؟ بگذار هر فکر ابلهانه ای که می خواهد داشته باشد، چرا من او را متوجه اشتباهش بکنم؟
خلاصه اینکه تا امسال که به دانشگاه بروم، از میزان شعور در کائنات ناامید بودم تا اینکه ناگهان بازی روزگار ورق را برگرداند؛ به نفع خودش: این 2-3 نفر را پیدا کردم. آنفدر موهبت بزرگی بود بودن در کنار آدم هایی که به چیزهایی فکر می کنند که می شد چشم را بر تمام اختلافات سلیقه ای و اعتقادی بست. می شد ساعت ها در خیابان قدم زد و هر کار مسخره ای کرد و خوش بود. خوش بود از اینکه هنوز امیدی هست...
کاش هرگز تمام نشود.
می شود. می دانم...

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

هلپ پی ال زد!

برای منی که روزی 10 ساعت در دانشگاه به سر می برم و حداقل 6-7 ساعت پای لپ تاپ، می نویسم یا لاست را که تازه گیر آورده ام می بلعم (من لاست را می بلعم! نمی بینم.) واقعا حوصله ای نمانده که هر بار برای باز کردن بلاگر اینقدر از سر و کول انواع فیل.تر شکن بالا بروم. یک آدم خیّر و نیکوکاری پیدا می شود که به من یک راهی پیشنهاد کند که بلاگر را آدم وار باز کنم؟

پ.ن غیر مرتبط: راستی شما می دانستید ویکی پدیا زبان گیلکی هم دارد؟ باید خبرش را به شقایق بدم!

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

تا نخوری ندانی

یکی از یزرگترین لذت های دنیا دیشب توسط یک عدد آونگ کشفیده شد:ساعت 3 بعد از نصفه شب در هوای زیر سرد، پنجره را باز کنید، بخزید زیر پتو، یک دی وی دی کلاسیک بگذارید توی درایو لپ تاپ لم بدهید و لذت ببرید. امتحان کنید، قول می دهم پشیمان نمی شوید.

توجه ضروری: لطفا فبل از شروع عملیات، از شارژ بودن لپ تاپ مطمئن شوید. در صورت ضد حال خوردن من را نفرین نکنید.

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۷

چه سری، چه دمی، عجب پایی!

یکی از موهبت هایی که نامجو باید به خاطرش خدا را و ژن های پدر و مادرش را روزی سه بار سجده ی شکر کند آن دماغ دراز وگنده اش است. چرا؟ به دو دلیل: یکی این که اگر سوراخ های آن دماغ کوچکتر از اینی که هست بود (یعنی یک دماغ طبیعی بود) عمرا چنین صدایی از نامجو در نمی آمد. دوم این که آن دماغ دراز و قیافه ی سوپر معمولی و غیر جذاب باعث می شود گروهی از موجودات، متشکل از دختر و پسر که اصولا موجودات مشمئز کننده و استفراغ آوری هستند با اظهارات و علایق و سلایقی که سوپر لوس و آکنده از اسهال احساسات و بغض های حال به هم زن و چشمان اشک آلود حال به هم زن تر، دست به نابودی او نمی زنند. این بزرگترین موهبتی است که می تواند شهرت و محبوبیت و ارزش یک آدم معروف اعم از خواننده، بازیگر، نویسنده و حتی سایستمدار را دستمالی نشده (یا حداقل کمتر دستمالی شده) و سطح بالا نگه دارد. بگذار آن ها دلشان به چشمان رنگی بنیامین و گلزارشان و قیافه ی قشنگ جود لا و با.سن بی عیب و نقص جنیفر لوپز خوش باشد. خدا که قد کوتاه آل پاچینو و دماغ دراز نامجو و قیافه ی معمولی تام هنکس را برای آنها نیافریده، حداقل اینطوری ما هم بدون مزاحم با همین قد کوتاه و دماغ دراز نشئه می شویم، بدون احمق های عاشق پیشه. خودمان از پس ادا در آرهای آدم فهمیده نما بر می آییم.
دلم به حال رادان و گلشیفته و همینطور نیکول کیدمن و اینها می سوزد چون در اوج بدشانسی و بد اقبالی، خوشگل از آب در آمده اند.

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷

دختر یا پسر؟ مسئله این است!

"یک پزشک" مطلبی نوشته در باره ی سایتی که با بررسی سوابق گشت وگذار شما در اینترنت، می تواند جنسیت شما را تشخیص دهد. من هم بالاخره بعد از چند روز مشتاق شدم ببینم که جنسیت مجازی ام چیست. بعد می دانید خوبی اش کجاست؟ این که طبق نتایج به دست امده توسط آنالیز دقیق هیستوری، این سایت محترم تشخیص دادند که من به احتمال 96% مرد هستم! من واقعا خوشحالم برای این سایت که تنها 4% شانس قائل شده یک زن بتواند یه سایت هایی مانند بلاگر، فرند فید، وردپرس، سی ان ان، یوتیوب، فیس بوک، آی ام دی بی، سونی، بی بی سی و... سر بزند. آنوقت به نظر شما من باید حتما به سایت هایی از قبیل "کلوپ هواداران بریتنی اسپیرز" ، "برد پیت خوشگلتره یا جود لا؟" ، "فشن تی وی"، "چگونه قلب یک مرد را به دست بیاوریم؟"سر می زدم تا تشخیص داده شود که من دخترم؟

پ.ن: شاید باید سری به دکتر بزنم تا میزان هورمون هایم را چک کند! شاید این سایت راست می گوید!

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

آونگ غصه دار

دل یک آونگ مگر چقدر جا دارد؟ گاهی غصه اش می گیرد از بعضی ها. از بعضی هایی که مصداقشان "کافر همه را به کیش خود پندارد" است. یک آونگ کارش تاب خوردن از این طرف به ان طرف است نه شنیدن مدل های مختلف کنایه. چرا وقتی یک آونگ کار خودش را می کند به بعضی ها بر می خورد که این حتما منظوری داشته که دارد تاب می خود. لابد می خوهد بگوید من خیلی تاب خورد بلدم؟

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۷

600!

اعتماد نوشت:

"دعوت دانشگاهيان اصفهان از خاتمي
600 نفر از دانشجويان دانشگاه اصفهان با امضاي بيانيه يي «سيدمحمد خاتمي» را به حضور در انتخابات رياست جمهوري دهم دعوت کردند. در اين بيانيه که امضاهاي آن رو به افزايش است با اشاره به وضعيت نابسامان مديريتي کشور خواستار حضور سيدمحمد خاتمي در انتخابات شدند. دانشجويان دانشگاه اصفهان، دانشگاهي که خاتمي در سال 48 از آن فارغ التحصيل شد، نسبت به مشکلات کشور ابراز نگراني کرده اند."
چرا مh خبر نشدیم؟ خوب ما هم امضا می کردیم می شد 601 نفر!

بر خورد نزدیک تن تن و اسپیلبرگ در سرزمین میانی!

اعتماد نوشته:
"اسپيلبرگ سرانجام «تن تن» را کارگرداني مي کند
بعد از يک اختلاف کوتاه مدت سوني پيکچرز اينترتينمنت و پارامونت پيکچرز براي تهيه کنندگي مشترک پروژه سه بعدي ديجيتال «تن تن» در حال مذاکره هستند و استيون اسپيلبرگ روي صندلي کارگرداني اولين فيلم اين سه گانه مي نشيند. به گزارش مهر ورايتي اعلام کرد فيلمساز برنده اسکار پس از رفع مساله جدايي دو استوديو پارامونت و دريم ورکس، امضاي قرارداد براي توليد مجموعه «تن تن» را در دستور کار خود قرار داد.مدتي پيش استوديو يونيورسال پيکچرز که قرار بود يکي از تهيه کنندگان اين پروژه باشد با بودجه 135 ميليون دلاري پيشنهادشده از سوي اسپيلبرگ و پيتر جکسن براي ساخت سه گانه سينمايي خبرنگار معروف قصه هاي مصور مخالفت کرد و فيلمبرداري اولين فيلم مجموعه که قرار بود از اکتبر آغاز شود، به تعويق افتاد.اکنون پارامونت و سوني تاييد کرده اند براي مشارکت در تهيه اين پروژه در حال مذاکره هستند. انتظار مي رود اولين فيلم سه گانه «تن تن» براي نمايش در سال 2010 آماده شود. فيلم اول را اسپيلبرگ و فيلم دوم را جکسن کارگرداني مي کند."


این هم مژده به تمام تن تن بازان دنیا. من در ساخت چنین فیلم هایی به اسپیلبرگ و جکسن واقعا امیدوارم. شما چی؟

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

Trick or treat!

حلول روز مبارک و میمون هالووین را به کلیه ی خون آشامان، هیولاهاو ارواح خبیث به ویژه حضور مبارک آقا کنت دراکولا و جناب فرانکشتاین تبریک و تهنیت عرض می کنم.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

دیوانه!

بچه است دیگر. گاهی دیوانه می شود، ویرش می گیرد ساعت 2 بعد از نصفه شب فیلش یاد هندوستان می کند، می آید 4تا 4تا وبلاگ آپ میکند. شما به دل نگیرید. (به معده بگیرید که زودتر هضم شود.) خلاصه اینکه اینگونه مرض های نویسنده هیچگونه محدودیتی برای کامنت گذاشتن شما ایجاد نمی کند. شما می توانید هروقت که عشقتان کشید از پست اول گرفته تا پست آخر وبلاگ برای هرکدام که دلتان خواست کامنت بگذارید. خوشحال می شوم و برایتان ایول پرتاب می کنم و روی ماهتان را می بوسم (برای آقایان با رعایت حدود!).

همه با هم به پای صندوق های رای می رویم!

در پنجمین مسایقه ی وبلاگ نویسی دویچه وله به وبلاگ ایرانی یادداشت های جنوبی از کوچکترین مدرسه ی دنیا، رای بدهید به کوری چشم هرچه اجنبی است!
ما که دیکتاتور نیستیم. لینک وبلاگ یادداشت های جنوبی (دیرتش باد) را برایتان گذاشتم که سر بزنید و اگر خوشتان آمد رای بدهید. اگر هم خوشتان نیامد فقط کافیست بوق بزنید!


پا برهنه در بهشت

این پست تنها به جهت خالی کردن عقده و پیرو مسئله ی نفرین های یواشکی نوشته شده و هیچ ارزش دیگری ندارد.

اینجا خیلی گل و بلبل است. همه چیز خوب است به جان شما. یک ذره سرمان را شیره مالیده اند که می شوریم خوب می شود؛ سرطان که نیست! یک ذره هم همگی دسته جمعی با فرهنگ و با ادب و با شعوریم که خدا را شکر. ما هم که یک عالمه سر به راهیم. بوی قرمه سبزی یک ذره هم از کله ی ما نیست، از سلف است (ناهار چمن پلو داریم)، برای ما پاپوش درست کرده اند. ما حتی یک ذره هم به ستاره هم هیچ علاقه ای نداریم؛ چه دانشجو باشد چه هتل 5 ستاره. در حومه ی بهشت هم زندگی می کنیم. لغت "خراب شده" را هم بدخواهان از خودشان درآورده اند، یک ذره هم به ما مربوط نمی شود. مغز ما یک ذره هم خیال فرار کردن ندارد. یک عالمه هم شما استادی و زورت زیاد است.
بیخود تلاش نکنید که از این پست سر در بیاورید. جز همکلاسی های من کسی قرار نیست از این پست چیزی دستگیرش بشود. برداشت های ویژه هم موقوف (حتی شما دوست عزیز!).
اما اگر درباره ی نفرین ها ی یواشکی نظری دارید و می خواهید کسی را یواشکی نفرین کنید اینجا جای مناسبی است. در ِ گوشی کامنت بگذارید. بین خودمان می ماند.

بچه ی درسخوان

تا حالا شده کاری بکنید که بعد خودتان توی کف خودتان بمانید که چطور چنین کاری توسط موجودی که شما باشید انجام شده؟
دیشب داشتم فکر می کردم به کتاب (!) پس از اندکی دودوتا چهار تا و شمارش به کمک انگشتان دست به این نتیجه ی شگرف رسیدم: من در مهر ماه (توجه بفرمایید که مهر ماه آغاز درس خواندن است.) مجموعا 35 صفحه جزوه (!!) و 7 عدد کتاب متفرقه (مجموعا پیش از 5 هزار صفحه) خوانده ام! خدا خودش آخر و عاقبت این ترم را به خیر کند. همین الان هم 3-4 تا کتاب دیگر روی میز تحریر جمع شده که انتظار خوانده شدن را می کشند.
کسی پیشنهادی برای من که نه، برای این جزوه ها و تکست بوک های بدبخت بی نوا که قرار است منبع سوال نیم ترم و پایان ترم باشند دارد؟

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

معجزه ی قریب



همین الان خبر پخش آخرین قسمت سریال روزگار قریب (فردا شب) را دیدم (با تاسف).
معجزه ای به گمانم در تمام تاریخ سیمای جمهوری اسلامی. به دور از غرض ورزی، با ساخت منسجم و زیبا و دقت و وسواس کیانوش عیاری. تا آنجا که من از پیشینه ی عیاری دستگیرم شده، او کم کار می کند اما کارهای ارزشمندی در پرونده اش دارد. چند سال قبل هم مجموعه ی هزاران چشم را از او دیدیم که یک سریال فوق رئالیستی کم ادعا و لذت بخش بود.
عیاری در "روزگار قریب" با زیرکی و برای اولین بار یک شخصیت نه چندان تاریخی با پیش زمینه ی خانوادگی مذهبی را انتخاب کرده تا در قالب زندگی او به گذشته و فرهنگ قریب ایران نقبی بزند. زیرکیبه این دلیل که شخصیت انتخاب شده شاخک های حسی کفن پوشان و ممیزان را تحریک نمی کند، یک شخصیت علمی که در سیاست تاثیر چندانی ندارد؛ تا بتواند حوادثی را در داستانش بگنجاند که هرگز نمی شد در قالب دیگری مطرحشان کرد و از گیوتین ممیزی جان سالم به در برد: اعزام دانشجویان برای تحصیل به دستور رضا شاه، پیشرفت های ایران در دوره ی چند ساله حکومت رضاشاه ، نشان دادن یک چهره ی باور پذیر و انسانی (و نه شیطانی) از شاه و... . مسائلی که همواره توسط افراد "معتضد" گونه با دید منفی نشان داده می شود و واقعیت وجودی آن ها زیر سوال برده شود. به علاوه، سریال در هر اپیزود با دستمایه قرار دادن یکی از اتفاقاتی که در بیمارستان دکتر قریب می افتد، به گذشته لینک می دهد و فرهنگ و معیشت فقیر جامعه ی ایرانی را نشانمان می دهد. اتفاقی بسیار نادر و البته ارزشمند. می توانم به جرات بگویم که از این فیلم کم ادعا و بی زرق و برق بیشتر از تمام سریال های تلویزیون (با ادعای دانشگاه بودن) که به زور، پند و نصیحت را به جای سریال به خوردمان می دهند یاد گرفتم.
از اتفاقات عجیبی در این کارهای عیاری می افتد باور پذیر بودن شخصیت ها است. بازی های بدون اغراق که گویی بازیگران در فیلم زندگی می کنند نه هنرپیشگی. احساس آرامشی که از دیدن چینین فیلمی به من دست می دهد وصف ناپذیر است. آن هم بعد از یک هفته نشستن وغرزدن به سریال های آبکی، کلیشه ای و اعصاب خرد کن داخلی و سانسورهای ابلهانه ی سریال های خارجی. دوشنبه ها می توانید با خیال راحت بساط شامتان را پهن کنید و از یک معجزه ی کوچک لذت ببرید.
و اما تیتراژ: گذر تدریجی عمر در مسیر قطار زندگی (ماشین دودی؟)
فردا شب برای آخرین بار به تماشای این سریال بنشینیم و از صمیم قلب به فیلم مربوط به حدود یک دهه قبل عیاری درود بفرستیم. فیلمی که برایمان خاطره ای دیر هنگام ولی زیبا از حسین پناهی را رقم زد.

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷

پرنده مردنی است

پیرمرد شبها خوابش نمی برد، بی خوابی می زد به سرش و تا ساعت ها بعد از نیمه شب در تاریکی در رختخوابش می نشست و سیگار دود می کرد. یک پاکت، دو پاکت... گاهی هم بلند می شد با قد بلندش که با وجود سن زیاد هنوز هم راست و استوار بود، دست ها را پشتش گره می کرد و با قدم هایی که بعد از مرگ همسرش دیگر استوار نبود در خانه قدم می زد و... دود می کرد. بارها صدای کشیده شدن پاهایش رو فرش را پاسی گذشته از شب شنیده بودم. و چرا دروغ بگویم، پیش خودم خشمگین شده بودم که چرا نمی گذارد بخوابیم.

پیرمرد روزها تا ظهر می خوابید.نیمه شب، مثل ساعت زنگ دار، وقت اذان بیدار می شد و نماز می خواند و دوباره می خوابید. و ظهر برای نماز بیدارش می کردیم.

پیرمرد بعد از 4 سال هنوز برای همسرش اشک می ریخت. بی مقدمه و ناگهان وسط صحبت های عادی.

پیرمرد بعد از همسرش تقریبا همیشه ساکت و مطیع بود. طوری که نمی شد باور کرد که او همانی است که تا چند سال قبل، بچه های کوچک از شیطنت هایش به ستوه می آمدند، سر به سر همه می گذاشت، با صدای بلند شعرهای ترکی می خواند، به همه تحکم می کرد و کتاب های کلفت می خواند.

پیرمرد تا قبل از مرگ همسرش همیشه معماهای سخت و حکایت های پیرمردانه از سال های قحطی و گرگ در چنته داشت. همیشه آنقدر پول در جیب لباس هایش داشت که به خاطر شیرین زبانی، خط خوش، حل معما یا حرف های قلنبه به بچه ها هدیه بدهد.

پیرمرد عقاب بود اما بعد از همسرش شد گنجشک پر شکسته. پر از بغض و ناله.

پیرمرد پدربزرگم بود. حتی روز مرگش گریه نکردم چون گریه را دور از شان دوست داشتن می دانستم، چون گریه کردن را مرحمی بر دلتنگی یا عذاب وجدان صاحب عزا می دانستم و نه عشق او به از دست رفته اش. دوست داشتن مستلزم حضور نیست. من آدم گریه نیستم. من آدم این احساسات ترحم برانگیز نیستم . من سالهاست که به ندیدن پیرمرد حتی بیش از 6 ماه عادت کرده ام. ولی نمی دانم چرا امشب دلم گرفت، دل است دیگر، هیبت مردگان و آبروی زندگان سرش نمی شود. گاهی فقط باران آرامش می کند. امشب برای پیرمرد بارید. برای عقاب های صاعقه خورده. برای حرمت و غرور شکسته ی یک پیرمرد. یک ماه بعد از وداع.