اسمش "نوشین" بود؛ عینکی و بلندقد، حتا از من هم بلندتر شاید. یادم نمیآید درسش خوب بوده باشد، نه خیلی بد هم. حتا مطمئن نیستم از آنهایی بود که مدادرنگیها توی دستشان منفجر میشوند و هزار رنگ میپاشند به دفترنقاشی، جادوگرانه. یعنی میگویم این نوشین شش سالهی کلاس اولی، یک نوشین معمولی شش ساله بود اگر همینجوری میدیدیدش. اما در اولین لحظهای که بغضی گلوی یک همکلاسی کوچولوی دیگر را میگرفت، صورتی از اشک تر میشد، در چشم به هم زدنی، نوشین کوچک سر بچهی گریان را توی بغل گرفته بود و روی سینهاش میفشرد. خودش بغض میکرد و تمام وجودش را در اختیار هق هق لرزان توی آغوشش میگذاشت. گاهی حتا وسط آن کلهی کوچولوی مقنعه سفید توی بغلش را میبوسید حتا، یعنی از این جورهایی که لبهایش را روی آن میفشرد و همینجوری میماند تا صدای نفسهای بریدهی بعد از گریه را بشنود.
حالا من هرچه صورت عینکی بغضدار نوشین را توی قاب آن مقنعهی سفیدش یادم میافتد، هرچهقدر هم که فکر میکنم، نمیتوانم سردربیاورم که چه زندگی شش سالهای، چه حادثه و ماجرایی، باعث شده بود که یک دختر کوچک شش ساله، آنقدر پر از حس باشد، آنهمه بغل کردن بلد باشد.
و قسم میخورم که بیشتر ما آدمهای بزرگ بالغ زبان دار، آغوشهای آرامبخش یواشی نداریم. بلد نیستیم بدون حرف زدن و حال طرف را خرابتر کردن، گریهای را فقط بشنویم و در آغوش بگیریم، باور کنید.
Labels: همین جوری
من خودم میدانم که، هنوز در مقیاسی نیستم که بتوانم موشکافی و روایت روابط در آیز واید شات را وجب کنم و بیایم اینجا بگویم. و این که هرچه هم که من از این جنبهی ماجرا بفهمم، یک چیزی در حدود ناخنک به ساحت قدوسی هیبت فیلم محترم آیز واید شات خواهد بود. پس مودبانه پایم را از این بحث بیرون میکشم و میسپارمش به وقتی بزرگ شدم، و میپردازم به آن چیزهاییش که برای خودم قابل لمستر و تجربیتر بوده، که با گفتنش احساس خیانت به فیلم نمیکنم.
در واقع آلیس را با همه ی دوست داشتنی بودن و معرکهگی و قدرتمندیاش میگذارم کنار، چون اصولن زنها خیلی پیچیدهاند و میروم که فقط بیل را بنویسم. زندگی اش را، حوادث و دگردیسیهایش و ضربههایش را.
- بیل زندگیاش راکد شده (در این حد را که می فهمم!). چنانکه همهمان به تجربه میدانیم، هیچ زندگی راکدی برای مدت طولانی به حال خودش باقی نمیماند، چون حتا خود رکود یک جور مادهی منفجره ی جاسازی شده وسط زندگی است، یکهو میترکد و زندگی آدم را میپاچد به در و دیوار؛ به حدی که رفع سرگیجهی بعدش و جمع کردن تکه پارههای زندگی، حالا حالاها وقت میبرد، مخصوصن اگر یک آلیسی چیزی دم دستتان نباشد. خلاصه اینجوریهاست که آقای دکتر بیل هارفورد، یک شب تمام رکود زندگیاش را جمع می کند تا با همسرش برود به یک مهمانی راکدی که هر سال میرود و همان کارهایی را بکند که هر سال میکند و سر همان ساعت هر ساله برگردد، دختر کوچولیش را ببوسد لابد مثل هر شب و بعدش هم به رکودش ادامه بدهد تا سال بعد. و البته که زهی خیال باطل. چاشنی بمب زندگیاش نادانسته به شدت تحریک شده. وقتی فردایش دارد با همسرش حسابی خوش میگذراند، ناگهان... بوم، و همهی زندگیاش جلوی چشمش فرو میریزد، همهی اصول زندگیاش متلاشی می شود و میخورد توی صورتش. و درد دارد خوب، دردش بدجوری توی قیافهی بهتزدهاش فریاد میزند، وقتی که آلیس با یک جملهی "فقط اگه شما مردا میدونستید..."، مانیفست زندگانیاش را روی آب میریزد. و خوب او نمیدانسته و همه ی آجرهای زندگی مامانیاش را روی همین پی ندانستن چیده، حالا شدت دانستنش درد، درد، درد دارد. بیل روی حساب "زن ها تکنیکالی اینجوری فکر نمیکنن." روی امنیت زندگی و شغلش حساب کرده و حالا همهی زنهای زندگیاش کمین کردهاند تا بپرند و گردنش را به دندان بگیرند و ندانستنش را به رخش بکشند.
- بیل اگر حق انتخابی داشته باشد، چهکار باید بکند؟ باید بایستد وسط خرابههای زندگیاش و فریادزنان بگوید: "چرا زودتر بهم نگفتین؟" یا اینکه گوشش را بگیرد و لا لا لا لا که یعنی: "اصن نمیخوام بدونم."؟ ما چه میکنیم؟ هوووممم... مسئه این است.
- حالا آقای بیل که لابد یک آدم عاقل بالغ تحصیلکردهی باشعوری است، چه میکند با ته ماندهی زندگیاش؟ طبعن همان کاری همهی آدمهای عاقل بالغ باشعور دیگر در شرایط مشابه میکنند: خرابتر کردن اوضاع. او براساس فلسفهی "من هم چرکی میشوم مثل بقیهی دنیا"، خرگوش سفید را دنبال میکند (هی، آلیس!) و با کله میپرد توی تونلی که اشباح سرگردان سرزمینی بس عجایبوار، دست به دست میفرستندش جلو و مرحله به مرحله، پاسش میدهند تا برسد به غول مرحلهی آخر (اورجی ملکهی ورقها لابد: آف وید هیز هِد!). one thing led to another تا از این آقای بیل متشخص ِ عصبانی ِ قُد ِ کلهگندهای که از این سر تونل وارد شده، یک بچهی ترسان ِ گریان ِ بغللازمی از آن سر تونل بیرون بیاید که تنها کاری که ازش برمیآید این باشد که برود کز کند توی آغوش آلیس که لابد هنوز بلد است تکههای زندگی منفجر شدهی بیل را کجا بچسباند. بله، این کاری است که بیل هارفوردها با خودشان میکنند.
- حتا من و زندگی بیحادثهام هم تا حالا چندتایی از این بازههای زمانی رویاگونه داشته ایم. که بعدها آدم هرجور فکر می کند، نمیفهمد آیا خواب بوده یا ناظر یک تکه از زندگی در یک سیارهی عجیب و غریبی که یقین سیب هایش وقتی از درخت جدا میشوند، برای خودشان میروند می چسبند به تاق آسمان. یعنی تا یک چنین حدی غیر واقعی و کابوسوارند که روابط حوادثشان هیچ ارتباطی به رابطه علت و معلولی دنیای سالم اتصالینزده ندارد. اما به جان خودم "هیچ رویایی هرگز فقط یک رویا نیست." بعد از یک چنین دورههایی، همیشه یک ته رنگی از آن حادثه توی زندگی آدم می ماند و دائم گوشهی قاب میپلکد که یادآوری کند: "من هستم. من فقط یک رویا نیستم." بعد چنین سلسله وقایعی، زندگی آدم برای همیشه به "قبل از آن ماجرا" و "بعد از آن ماجرا" تقسیم می شود تا همیشه رد زخمش روی وجود آدم بماند.
- بیل از آن چند روز حوادث کابوس گونه اش بیدار شده، فکر می کند به پاسبیلیتی اینکه بهجای اینهمه پنجول انداختن و تلاش برای شکنجه کردن خودش با دانستن بیشتر، می شده برود بنشیند یک گوشهای زخم هایش را بلیسد و یک فکری به حال درد دانستنش بکند. اما آیا واقعن این راه ِ درست است؟
- بیل و آلیس، دو تا آدم از خواب بیدار شده ای که چشمهای شاتشان به شدت واید شده (حتا زیاد از حد)، ایستادهاند کنار هم، وسط دنیایی که در اطرافشان به طرز جنایت کارانهای دارد زندگی عادی اش را میکند، مانده اند که: "خوب حالا چی؟". و احتمالن دشوار می شود راهی بهتر از همان پیشنهاد آخر آلیس، برای شروع زندگی "بعد از آن حادثهی کذایی" پیدا کرد.
در آخر لطفن یکی که خیلی از این چیزها سرش میشود، بردارد یک رمزگشایی بکند از رنگهای آیز واید شات. از آن آبی های گرگ و میش وقت و بی وقتی که آنهمه پشت تمام پنجره های فیلم نشسته و هی توی صورت آدم می کوبد سر در نیاوردن از گرگ یا میش بودن اوضاع را. از آن قرمز و آبی بودن متناوب لباس دختر بچه، یا از سیاه و سفیدی متناوب لباس آلیس.
Labels: تحلیلیات آونگانه , هم فیلم بینی , کرم فیلم حتا
از مایی که در این گوشه های دنج وبلاگستان (و گودر هم) برای خودمان نشسته ایم، یک لحاف پلنگی پهن کرده ایم، دو تا متکای گرد گنده را گذاشته ایم روی هم، آرنجمان تکیه به اش، یک پا زیر بدن جمع کرده، چانه روی زانوی دیگر، کاسه ی ماستمان را گذاشته ایم جلویمان، هی انگشت می زنیم تویش و می لیسیم. چهار تا دوستمان هم گاهی قدم بر چشم گذاشته می آیند این ماست بدون نان ما را شریک می شوند، هر از گاه دستی به شانه مان می زنند، گاهی حتا موهایمان را به هم میریزند با دوستانگی، ما هم خوش خوشانمان می شود و هزار تا حبه قند توی دلمان آب می کنیم. خودمان روزی 500 بار یک نوشته مان را می خوانیم و دلمان غنج می زند برای پنج تا و نصفی ویزیتور و سابسکرایبر. وبلاگ های پر ترافیک آن ها را می خوانیم و به عنوان پانصد و سی و هشتمین فالوئر هر روز صفحه شان را اسکرول اسکرول اسکرول می کنیم. هیچ یک دانه ای مشاهیر وبلاگستان و گودر را نمی شناسیم. با هیچ یک کدامشان سلام و علیکی نداریم. به بازی ها دعوت نمی شویم ولی خودمان تیله های رنگی رنگی داریم هزار تا، می ریزیم جلویمان و تنهایی هم بازی خودمان می شویم. گاهی خودمان را برای در و دیوار وبلاگمان لوس می کنیم، گاهی ناز خودمان را می کشیم تا نوشتنمان بیاید. می آییم سرمان را می گذاریم روی شانه ی این چند گیگ فضای مجازی و نفس های عمیق می کشیم. با خودمان رفاقت و معاشرت مفصل و مبسوطی داریم که بیایید و ببینید! گیریم که دیر به دیر پابلیشمان می آید، ولی باور کنید انگشت های مان همیشه پر از لکه های کیبورد است.
گلایه می کنم؟ عمرن! مظلوم نمایی؟ ابدن! گدایی لایک؟ چه حرفا! این پست یک همین جوری محض است. خواستم بگویم خوش می گذرد ها پیش خودمان. خواستم بگویم ما صاحبان آپارتمان های مکعبی 100 متری یک شکل این شهر مجازی، پادشاهان اخترک های شماره ی 986E12 و 746B29 و 376K63 خودمان، گل های کوچولویی داریم با چهار تا خار پِرپِرک و گلبرگ هایی حتا کم رنگ و لبه چروکیده که برای خودشان تمام این کهکشان را عجیب هیجان انگیز و زیبا می کنند. حالا خودمانیم، نه که حسودی مان نشود به آن ها که هزار هزار ویزیتور و فالوئر دارند و وصف عیش دوستی ها و شب نشینی هاشان دل آدم را می برد؛ نه که تا حالا چراغمان را خاموش نکرده باشیم و از غصه ی تنهایی بغ نکرده باشیم توی این اتاقک کوچولوی خلوتمان؛ نه. فقط یادم افتاد به قصه ی خودمان و خلوت های کوچکمان.
خواستم بگویم اگر دوست دارید بیایید یک کف و سوت مختصری هم برای خودمان برویم!
پی نوشت: این پست مخاطب ندارد.
Labels: همین جوری
من هم با یک نیمچه دعوتی، خودم را با آغوش باز پرتاب می کنم وسط بازی. فقط آن بیرون گود نشسته اید فکر نکنید بازی آسانی است ها! مخم به لعنتی رفت تا ده تا را انتخاب کنم. الان خیلی از فیلم های عزیزی که حذفشان کرده ام، رفته اند دلخور نشسته اند آن گوشه، پشتشان را کرده اند به من، دماغشان را بالا می کشند.
به ترتیب،خانم ها و آقایان:
- Eternal Sunshine of the Spotless Mind
- Revolutionary Road
- Big Fish
- Le fabuleux destin d'Amélie Poulain
- Finding Neverland
- Juno
- Match Point
- The Hours
- Memento
- Brokeback Mountain
و در نهایت، Fight Club، فایت کلاب کچل گنده ی بدجنس، که انگار می مرد اگر یک سال دیرتر ساخته می شد.
Labels: هم فیلم بینی , کرم فیلم حتا
بهشت جا نیست. بر سر این که مدت هاست توافق داریم. فعلن بهشت یک تاکسی سمند زرد آماده ی حرکت است در خنکی سبک هوای شب دی ماه. وقتی روزش قابل قبول بوده، به دلت چسبیده. نصف روز یله بر نازکای چمن رها شده باشی، با آدم هایی که بلدند لحظه ها را به طور غیر قابل باوری لذت بخش کنند. بعدش دو تا چهارباغ رنگی رنگی و رام، جلوی پایت دراز کشیده باشند، رویشان سر تا سر برگ نشسته باشد. رودخانه امروز روی اخلاق خوبش باشد، لوندی کند و زیبایی پروازی داشته باشد. مرغ های دریایی اش مثل پرهای معلق یک متکای پاره شده، هزار تا هزار تا، در حال پرواز که نه، در حال رهایی کردن و سفید در آبی غلت زدن و از جلوی دید آدم لیز خوردن باشند. اعصاب آدم سبک باشد، شل و معلق؛ آخرین وحشت جانت نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد لابد. بعد برسی به همان تاکسی سمند زرد آماده ی حرکتی که راننده اش به همه ی مسافرهایش بگوید "گُله". بنشینی، اول سفت و جمع و جور، بعد یواش یواشکی آرامش وسط غروب جمع بگیردت. راننده ذهن خوان باشد حتمن، ناغافل شیشه ها را بالا بدهد، صدای شجریان را بیندازد توی فضا؛ پر کند لا به لای آن نفس های عمیق را از صدای جادویی. پسر آن طرفی سرش تکیه به پنجره، خیره به نئون های رنگارنگ دنیا؛ دختر این طرفی هی انگشت های کشیده اش را نرم بلغزاند توی هوا، آرام، نامحسوس، انگار نوازش کند آن جو خاموش پر از آسودگی را. دست بکشد روی پوست زمان و مخمل صدا و نفس ها. بعد تو هی یواشی ات بشود، شلی ات بیاید، نرمی ات بشود. سرت را تکیه بدهی، ولرمی سیال فضا را تنفس کنی و فرو بدهی، فکرت آنقدر بچرخد که سرت بخواهد جوانه بزند. صدای فکر کردن بیاید. صدای فکرهای یواش کردن. فکرها توی فضا تاب بخورند، به هم بپیچند، هر کدام از میان دیگری سر بیرون آورد، ابر و باد بشوند و قطره هایشان روی پوست آدم ها بنشیند. تو یک آن نفهمی کجایی.
یک باره به خود بیایی، راننده، ماشین را آرام گوشه ی خیابان بایستاند، برایت "شب قشنگی داشته باشید" آرزو کند. بعد تو باید خودت را توی خنکی شب سر بدهی، اول سرت را و بعد همه ات را. شبح وار، با هر قدم، پا بگذاری توی واقعیت زندگی از واقعنی.
آن وقت است که تا پایان شب، غشای نازکی نرمی از بهشت بر پوستت می ماند و هی نوازش می کند شبانگی بودنت را.
بهشت است. باور کنید.
Labels: از خوشی های کوچک زندگی , روزنگار , همین جوری
مستیم و هشیار
شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...
پ.ن: پست جهت ثبت در تاریخ است.
شرد آیتمز ماهی بزرگ از وبلاگ برداشته شد. برای اخبار، به گودر بیایید.
من می گویم این عین حماقت است که آدم برود خودش را در بند فکر نویسنده یا کارگردان محدود کند، وقتی می شود از یک ایده ی قلنبه ی دیر به دست، یک حس ملوس نرم و نازکی برای خود آدم برداشت. اصلن مگر آدم خنگ است که برود خودش را درگیر مخاطب و نگاه عمومی و راستکی بکند؟ این کار مخاطب های خاص است، بیچاره ها (سلام فاطمه)! البته بعدش هم خوب است برود بفهمد پدید آورنده ی بیچاره حرف حسابش چی بوده، ولی در بندش که نباید بود. نمی خواهیم که برداشتمان را در دانشنامه چاپ کنیم و مرجع دیگران بشویم. یک عالمه طفلکی آدم نشسته اند به عنوان مرجع معتبر می نویسند.
حتا آدم باید بتواند فقط چون از بوی یک کاغذی، یا قطع بامزه ی یک کتابی خوشش می آید، آن را بخواند. یا چون از حس یواش خس خس ته صدای یک خواننده ای، مو به تنش سیخ می شود، او را گوش بدهد. اصلن چه فرقی دارد که پنکه را برای زمستان نساخته اند، وقتی می شود از آ آ آ آ آ آ کردن جلوی پره هایش و گوش دادن به صدای خرده خرده شده ی خود آدم لذت برد. دیگران باید بفهمند که بعضی وقت ها، کانتر آشپزخانه مناسب ترین جا برای نشستن و کتاب خواندن است. و این که مبل بیچاره شاید خودش هم خوشش نمی آید که فقط رویش بنشینیم و دلش می خواهد که آدم ازش وارنه آویزان شود و در حالی که موهایش روی زمین می مالد، به آدم هایی که روی سقف های فرش شده راه می روند و لامپ هایی را که از زمین به طرف آسمان آویزان شده اند روشن و خاموش می کنند، بخندد.
من می گویم تر که حق هر کتابی و فیلمی و موسیقی ای و شیئی است که ازش استفاده ها و برداشت های مختلفی بشود و به هزار دلیل مختلف دوست داشته بشود. اصلن من خودم اگر فرش بودم، هر روز دلم غنج می زد برای اینکه خودمی که الان هستم، روی حاشیه هایم راه برود و از این گل به آن گل لی لی کند و اگر از گل و حاشیه بیرون افتاد، از پرتگاه پرت شود و یاااااااا صدا کند!
اصلن بگویید این ها را توی منشور حقوق بشر بچسبانند.
Labels: از خوشی های کوچک زندگی , فلس ماهی: فلسفه ی ماهی
در یک مقطعی، یک جایی از بردار رابطه ها و رفاقت ها، آدم باید بالاخره طرفش را همان جوری که هست، با همان قد و قواره بپذیرد. خطوط و حاشیه های دورش را بشناسد و او را با تصویر مورد انتظار خودش قیاس نکند و از اون نخواهد توی تصویر ذهنی از که ازش ساخته شده بگنجد و هر بار چون خطوطش بر خطوط آن صورت مثالی نمی نشیند، چون حاشیه هایش صاف و صوف نیست، سرزنشش کند.
می خواهم بگویم بعد از یک ایستگاهی، وقتی با تمام اختلاف ها و تناقض ها یک رابطه ادامه پیدا می کند و هنوز لذت بخش است، یعنی کفه ی ترازو به نفع هم کاراسیت ها سنگین تر از آنتی کاراس هاست. و خدا می داند که کسانی که آدم بتواند چنین حسی در موردشان داشته باشد، هر روز کف خیابان نریخته اند. بعد از یک جایی باید رابطه از فاز ریاضی و منطقی خارج شود، دست از چرتکه انداختن و سبک سنگین کردن بردارد. چون این جمع و تفریقی عمل کردن و چراغ سبز و قرمز دادن، همان قدر که اوایل می تواند رابطه را از بیراهه رفتن و غلط اندازی خارج کند، از یک جایی به بعد، فقط و فقط فضا را متشنج می کند و رابطه را به حال انقباض نگه می دارد.
یعنی دارم می گویم که بعد از ده یا صد یا هزار بار کشمکش بر سر یک اختلاف واحد، بالاخره باید قادر باشیم به این نتیجه برسیم که که در واقع یک راه دیگر هم وجود دارد، این که خودمان و طرفمان را از اتلاف انرژی ناشی از جدال مربوطه معاف کنیم و رابطه را از خود آگاهی و سنگینی بیش از حد. Just let it be.
می دانم که گاهی واقعن مزه می دهد به جان هم افتادن و دو طرفه همزمان با هم جیغ زدن، اما بعدش هم کیف می دهد دور هم چایی خوردن و از خنده کف زمین پهن شدن. دچار زودگذری مفرط بودن آن قدر لذت بخش است که برایش می شود مرد حتا از کیف!
باور کنید از سر تجربه می گویم، لذت هایی که با خارج کردن رابطه از حال غریزی و بدون تکلف از دست می دهیم، خیلی بیش از لذت پافشاری و تنبیه کردن هر باره ی طرف است.
مخاطب این یادداشت، همه هستند، این ور رابطه و هم آن ور هم؛ و شما می توانید آزادانه از بیخ و بن با من مخالف باشید.

وقتی دقیقه به دقیقه، این فیلم آقای کاپولا با آن سختی اش پیش رفت، مانده بودم که چرا هیچ حس خوبی به من نمی دهد. فقط می دانم که همه اش در عجب بودم که چطور آن شروع محشر و آن عنوان خارق العاده، به چنین لقمه ی ناجویدنی ای تبدیل شد پس؟ پس چه شد آن داستان ماچ کردنی ِ تحسین بر انگیز: "جوانی که به قدر پیر ها بداند و بزرگ باشد، به درد داخل شیشه الکل روی قفسه ی دانشمندان دیوانه می خورد فقط. برای این که عجبا و شگفتا گویان نگاهش کنیم و از جوانی با جوانی خودمان حظ وافر ببریم." خلاصه این که این قصه ی محشری که گفتم عنوان فیلم برای آدم تعریف می کند، یک جور ناجوری وسط سختی و گنده مفهومی (!) فیلم گم شد برای من. یک جوری که یک جایی از فیلم سرم را بلند کردم و دیدم نیم ساعت است که نه تنها لذت نبرده ام از فیلم دیدنم، که در حد سرخ شدن دارم زور می زنم برای فهمیدن این که: "هان؟!"
ماجرای جوانی بدون جوانی لورا-ورونیکا در کنار پیری بدون پیری دامینیک البته، انگار دوباره از همان داستان قشنگ خودمان سر در آورده بود. ولی پس حکایت زبان های عجیب و غریب و جنگ و هیتلر و این ها چی بود که آمده بود تنیده بود دور "جوانی بدون جوانی" و مزه اش را کشیده بود و جان داستان را گرفته بود و سفت و سخت کرده بود این روایت را. چی می شد مگر، اگر آقای کاپولا می آمد و یک داستان عاشقانه را می گرفت و فیلم عاشقانه می ساخت، یا داستان هیتلر و جنگش را می گرفت فیلم سیاسی جنگی می ساخت، یا داستان زبان ها را بر می داشت و اجی مجی، یک حکایت درست و درمان انسان شناسانه ی رابطه کاوانه ی محکمی در می آورد؟ آخر پدرخوانده ی بزرگ ما، خوب مغز آدم باید یا عشقی فکر کند، یا جاسوسی-سیاسی-جنگی، یا زبان شناسانه، یا فلسفی. مغز آدم به بیپ بیپ کردن می افتد برای سویچ کردن بین این همه مفهوم، از این فریم به فریم بعدی.
خلاصه این که اگر احیانن منتظر توصیه ای چیزی هستید، دیدنش ضرر ندارد. لااقل به خاطر موسیقی معرکه اش حتا شده. ولی انتظارات گنده بارش نکنید، کمرش زیاد طاقت ندارد.
و یک چیز دیگر، "جوانی بدون جوانی" را زیاد هم سفت و محکم نبینید، مغزتان را شل کنید و از هر چیزش که دستتان می رسد لذت ببرید، خودتان را وسط پیچیدگی هایش گره نزنید و سر صبر موسیقی اش را گوش کنید. از فیلم بخواهید گل را هر جا که شما دلتان می خواهد بگذارد...
پ.ن: این یادداشت بسیار مفید را هم بخوانید. چنین حدی از نماد شناسی در وسع سواد من نبوده و شاید هم برای همین فیلم در نظرم سخت آمده. شاید بشود یک بار دیگر بعد از بالا بردن سوادمان ببینیمش...
Labels: تحلیلیات آونگانه , هم فیلم بینی , کرم فیلم حتا

برای آقای ایستوود که فیلم های یواش می سازد. فیلم هایی که یواش می روند توی یقه ی آدم و یواش هی می مانند و یواش هی بیرون نمی آیند. فیلم هایی که به قدر خود آقای ایستوودِ جدیدن ها یواش هستند. این قدر که آدم نمی تواند وسط فیلم هی و هی یادش نیفتد به این که دارد فیلم یک کارگردانی را می بیند که نجیب و قد بلند و یواش است و صدای گرم خش داری دارد و حتا به زور هم نمی شود دوست نداشتشان این آقا را. اصلن همین است جانم، این آقای ایستوود، دیوید فینچر نیست که هی نبوغ و این هایش توی ذوق بزند و هی آدم را جل الخالق گویان و با آرواره ی باز بگذارد پای ساخته اش و آخرش هم یک ضربه ی کاری ای بزند که عرق ریزان و نفس زنان به تماشای تیتراژش بنشینید، نه. این طوری ها نیست آقای ایستوود ما. ایشان می آید و دستتان را می گیرد و می گوید: "می خوام براتون یه قصه تعریف کنم. یه قصه ی واقعی. یکی بود یکی نبود. یه روز یه آقای پیری بود، یا یه آقای خسته ای بود، یا سه تا پسر کوچولو بودن، یا یه مامانی بود که فیلااااااااااان." و شروع می کند، سر حوصله تمام شخصیت هایش را بهتان می شناساند، زندگی شان را قبل از این که "آن ماجرای کذایی" اتفاق بیفتد نشانتان می دهد و بعد می گوید:" که ناگهان یه روز ..." و "ماجرای کذایی" را به همان یواشی شروعش ادامه می دهد. یواش ضربه هم می زند حتا. گاهی آن قدر کلاسیک قصه اش را می گوید که کاملن "یکی بود یکی نبود" اش هست توی صدایش، مثل میلیون دلار بیبی.
اما این هایی که بافتم، وصف عیش "چنجلینگ" است که 4 ماه خاک می خورد ته کشویی که جای یک دی وی دی محترم نیست و خودش را ذخیره می کند برای روزی که آدم بلوتر از هر وقت دیگری ست. وقتی توی دستگاه نشست، جایش را نرم می کند و صدایش را صاف می کند و پاورچین پاورچین شروع می کند قصه اش را. این روایت کننده ای که ماهی بزرگ باشد، نمی خواهد به شما دروغ بگوید، وگرنه بهتان اصلن نمی گفت که اولش خواسته بی خیال شود از بس که حوصله ی آنجلینا جولی را ندارد و نمی تواند باورش بشود که این خانم بتواند در نقش یک مادر آن هم از نوع بچه گم کرده؟ یو گاتا بی کیدینگ می! آخر از بس که این شازده خانم، یک جوری است که حتا یک دختری که هیچ گونه تمایلات "یو نو" هم ندارد، وقتی نگاهش می کند واجب است که یک "لعنتی" ای، "استغفرالله"ای چیزی بگوید؛ وای به حال بقیه! اما خوب حتا آنجلینا جولی هم در قالب فیلم ِ بر اساس یک داستان واقعی آقای ایستوود یواش می شود، مامان می شود و آن هم یک مامان خیلی نرمال، با رفتارهای مامانانه و تصمیم های مامانانه تر؛ یا لااقل آن جوری که از یک صورت مثالی قالب یک مامان در ذهن قالب آدمی زاد انتظار می رود (سلام آقای افلاطون!). بیار این ها را ول کنیم اصلن رفیق من، بیا بگوییم از آن مدلی که اشک ها می آیند و روی چشم آدم را تار می کنند و آخرش هم نه می ریزند و نه خشک می شوند لعنتی ها. اصلن تمام فیلم های آقای ایستوود این اشک های سحر آمیز را دارند.
بعد دیگر این که جونم براتون بگه، رئال است، رئال. یک جور زمینی تری از بقیه رئال ها رئال است اصلن. یک جوری که حس می کنی اگر داستان "جنگ دنیاها" را هم می دادند آقای ایستوود بسازد، یقین یک چیز رئال یواشی از تویش در می آورد. همین است که آدم به خیالش می شود که آدم خوبه ها و بده های این فیلم ها، هم خانه ی آدم باشند یا توی تاکسی کنار آدم بنشینند و یا حتا خودم آدم باشند، این جوری هاست حتا.
آقا جان بگذار شروع نگنم از نرمی و بی سر و صدای اضافه بودن، آن موزیک های کم صدای پر حس آرام، شخصیت های زنی که بلدند یک جور زنانه ی قشنگی قهرمان باشند، درست بودن ریز به ریز حرکات و وجنات و شخصیت پردازی های معرکه و بلاه بلاه بلاه آقا! بگذارید فقط از روی صندلی هایمان بلند شویم، کلاهمان را برداریم و سر فرود آوریم در مقابل آقای کلینت ایستوود نجیب و هنر نجیبانه ترش.
از روزهای بی حوصلگی و دقیقه هایی که آن قدر سر سری هستند که حیف است درشان خراب کردن این تنها چیزی که تویش آرمان شهرت می سازی و آن چیزی از خودت که کاشکی روزی باشی. این ساعت های سریع و دویدنی که باید افتان و خیزان، سینه خیز، چهار دست و پا و با دندان شکسته ی توی راه جا مانده به خط پایانش رسید وقتی که یک عالمه ات پشت روبان پاره شده بر باد رفته. و این شب هایی که پلک های سنگین وزن لعنتی، مالیخولیای لغزنده ی لیزنده ی نصفه شب را له می کنند.
و دلمان تنگ شده برای لی لی کردن در ساعت های شلی و وا رفتگی و ولو شدگی... نفس عمیق بکشید.
Labels: اندر احوالات روزگار , روزنگار , غرغرها , همین جوری
Labels: از خوشی های کوچک زندگی , کتاب خور
گفتا تو از کجایی، که آشفته می نمایی
به موقع پرگرفتی آقای نامجو،
آقای نامجو، ممنون بابت همه لحظه های خوبی که برای ما خلق می کنی. چه خوب است که نسل ما بالاخره خواننده ای را پیدا کرد که متعلق به خودش است. میراث گذشته های به اصطلاح طلایی نیست. خواننده ای که می توانیم آهنگهایش را داغ داغ ببلعیم و چه بسا طعم گسش را برای نسل بعد روایت کنیم. چه همه به نام شما زنجیر شده است این صدای خشدار، این چهره همیشه آرام و گیس های همیشه آشفته، این ترکیب بی نظیر “عقاید نوکانتی” و “شقایق نرماندی” در شعرها، و این یاغیگری در برابر ساختارها و دستگاههای تعریف شده شعر و موسیقی.
(***)پی نوشت: البته بخش های مورد علاقه تر من از این مقاله، این ها نبود! بروید بخوانید همه اش را که خیلی بگذرد و چنین نوشته هایی کم یابند.
Labels: از خوشی های کوچک زندگی , نادان نمانید , و قال...
می خوام یه سوال ازت بپرسم: خسته نشدی از اینکه همیشه حق باهات باشه؟ از این همه اشتباه نکردن؟ از این که همیشه خوبه باشی و دو تا بال روی دوشت دیده بشه؟ از این همه ملانی همیلتون احق بودن؟
گاهی حالم به هم می خوره از همه ی وقتایی که خوبی و هیچ چیز دیگه ای نیستی. گاهی این قدر از فقط خوب بودنت متنفرم که می خوام بایستم و فحش رو بکشم به سر تا پات.
یه بار هم که شده پاتو از خط بذار بیرون، اشتباه کن، آقا اصلن کارای ناجور بکن، زخم بخور، بیفت توی لجن، گند بزن به سر تا پای زندگیت، شکست بخور، هر کاری می کنی فقط خوب نباش. کمی آدم باش...
پ.ن: این پست مخاطب عام دارد به خدا!
Labels: غرغرها , نیشتو ببند. بحث جدیه
